پرده اول؛ روایت سارا
وقتی با مسعود ازدواج کردم، دختری بیست ساله بودم. او به خواستگاریام آمد و چون موقعیت خوبی داشت، با این که شناختی از او نداشتیم، پدرم موافقت کرد و من به عقد مسعود درآمدم. فوقدیپلم داشتم و دلم میخواست باز هم درس بخوانم، اما شوهرم دادند و بعد از آن دیگر فرصتی برای تحصیل وجود نداشت. برعکس همه عروس و دامادها، من و مسعود از همان روز اولی که زیر یک سقف رفتیم، با هم مشکل داشتیم. مسعود مردی مغرور بود و مرا همشأن خودش نمیدید. همه میگفتند اول زندگیتان است و باید صبر کنید تا اخلاق همدیگر دستتان بیاید. من تنها فرزند پدر و مادرم بودم که زنده مانده بود. یک برادر داشتم که وقتی نوجوان بود، سرطان گرفت و مرد. بعد از مرگش پدر و مادرم شرایط روحی بدی داشتند. تنها شرطم برای ازدواج با مسعود این بود که خانهمان، نزدیک خانه مادرم باشد. میخواستم بیشتر به مادرم سر بزنم. او افسردگی شدید داشت و من مجبور بودم مراقبش باشم. یکی از بزرگترین آرزوهایم، بچهدار شدن بود.دلم میخواست چند فرزند داشته باشم تا آنها در کنار هم بزرگ شوند و هیچ وقت احساس تنهایی نکنند. وقتی در مورد بچه با مسعود صحبت میکردم، میگفت هر وقت توانستیم مشکل خودمان را حل کنیم، بچهدار میشویم. کمکم مسعود به سمتی رفت که تحملش برای هر زنی سخت بود. او بشدت خساست نشان میداد و بعد هم سوءظنهایش نسبت به من شروع شد. اجازه نمیداد سر کار بروم و از من میخواست تمام مدت در خانه باشم. حتی به منزل مادرم که یک کوچه با ما فاصله داشت، نمیرفتم. از صبح تا شب در خانه بودم و مادرم به دیدن من میآمد. چند باری بدون این که به شوهرم بگویم، به خانه مادرم رفتم، اما وقتی مسعود فهمید خیلی با من تندی کرد. هیچ تفریحی نداشتم؛ چیزی هم نبود که مرا به زندگی وابسته کند. فقط پدر و مادرم بودند که نگرانشان بودم. شرایط روحیام به هم ریخته بود. مسعود مرتب مرا تحقیر میکرد و میگفت من زن زشت و بدهیکلی هستم و هیچ کس از من خوشش نمیآید. ماجرا به همین جا ختم نمیشد. او مرتب طرز لباس پوشیدن و راه رفتنم را مسخره میکرد و هر غذایی درست میکردم، ایراد میگرفت. کار به جایی رسیده بود که شب تا صبح منتظر روشن شدن هوا و بیرون رفتن مسعود از خانه بودم. نمیتوانستم او را تحمل کنم. وقتی میرفت حالم خوب میشد و ساعتی که نزدیک برگشتنش بود اضطراب میگرفتم. چند بار از او خواستم بچهدار شویم، اما قبول نکرد و گفت وقتش نیست. او میگفت تو کسی نیستی که بتوانی مادری کنی. همه این فشارها را تحمل میکردم تا پدر و مادرم درگیر طلاق و جدایی ما نباشند. نمیگذاشتم مادرم چیزی بفهمد. البته او گاهی متوجه اختلافات ما میشد، اما مدتها بود که موضوع را از آنها پنهان کرده بودم. تا این که دو سال قبل پدر و مادرم را در یک تصادف از دست دادم. آنها در جاده شمال تصادف کردند و فوت شدند. مسعود حتی در مراسم ختم آنها هم حاضر نبود کمکم کند. او مرتب با من دعوا میکرد که چرا این همه مهمان در خانه است و چرا تو باید کارهای ختم را انجام بدهی؟ یک هفته به چهلم مادر و پدر مانده بود که یک روز مسعود با من درگیر شد و به مادرم فحش داد. همان روز بود که تصمیم گرفتم از او جدا شوم. دیگر کسی نبود بخواهم به خاطرش به زندگی مشترکم با مردی که زندگیام را تباه کرده بود، ادامه دهم. از همان روز خانه مسعود را ترک کردم و به خانه پدریام رفتم. مدتی بعد از طریق یکی از اقوامم در یک شرکت به عنوان منشی شروع به کار کردم. اوایل گیج بودم و روحیهام را باخته بودم، اما کمکم خودم را پیدا کردم. در این مدت مسعود بارها مقابل خانهام آمد و با فحاشی و کتککاری آبروریزی راه انداخت. هر بار از او خواستم تا با آرامش از هم جدا شویم، اما قبول نکرد. هر دفعه چیزی را بهانه کرد تا این که چند روز قبل سراغم آمد و تهدیدم کرد اگر به خانه برنگردم، بلایی سرم میآورد. همسایهها بودند و شهادت دادند. مسعود باید بداند من دیگر با مردی که سالها تحقیرم کرده، زندگی نخواهم کرد.
پرده دوم؛ روایت مسعود
اگر با سارا دعوا میکردم، اگر اجازه نمیدادم از خانه بیرون برود و اگر با بچهدار شدن مخالف بودم به خاطر این بود که زنم را دوست داشتم. سارا زن خوبی بود و ما زندگی راحتی داشتیم. من در جامعه بودم و میدانستم زنانی که شاغل هستند، چه مشکلاتی دارند و همسرانشان چه سختیهایی را تحمل میکنند. حتی در میان همکارانم دیده بودم به خاطر این که همسرشان شاغل است، زندگیشان به جدایی کشیده میشود. برای این که زندگیام با سارا تباه نشود و او را از دست ندهم، اجازه نمیدادم بیرون از خانه کار کند. هر چه پول میخواست به او میدادم و حالا هم هر چه پول بخواهد به او خواهم داد. فقط خواهش میکنم به خانه برگردد چون من دیگر نمیتوانم این وضع را تحمل کنم.
وقتی پدر و مادر سارا فوت شدند، تازه فهمیدم در این سالها با زنی زندگی میکردم که هیچ وقت مرا به خاطر خودم نخواسته و مشکلات زندگی مشترک را تحمل کرد تا پدر و مادرش ناراحت نشوند. آن شب نحس که با سارا دعوا کردم، همان شبی که به من گفت برای همیشه ترکم میکند، تازه فهمیدم تمام این سالها آلت دستش بودم و حالا که پدر و مادرش فوت شدهاند، دیگر مانعی سر راهش نیست. سارا همیشه طوری رفتار میکرد که انگار مظلوم واقع شده، اما مظلوم من بودم. چه کسی پاسخ این همه سال بیصداقتی همسرم را خواهد داد؟ او همیشه به من دروغ گفته و هیچ وقت دوستم نداشته. من همیشه از او مثل چشمهایم نگهداری کردهام و هر چه خواسته در اختیارش گذاشتهام و حالا مرا به بدترین شکل ممکن از زندگیاش بیرون میکند. من همه حق و حقوقش را میپردازم، اما طلاقش نمیدهم. او باید تا آخر عمرش همسر من بماند.
سولماز خیاطی
نظر کارشناس
رسیدن به زبان مشترک
عاطفه کشاورزی/ مشاوره خانواده
در این پرونده نیز مانند دیگر پروندههای طلاق چند نکته قابل تامل و بررسی است. مسعود بر ادامه زندگی مشترک اصرار دارد و میگوید سارا باید همسر او بماند. این مرد حتی زنش را تهدید هم کرده است. چنین پافشاریهایی هرگز نتیجه خوشایندی نخواهد داشت. اگر زندگی مشترک بر پایه تهدید و ارعاب استوار باشد، عواقب تلخی برای هر دو طرف خواهد داشت. زن و مرد باید بدانند اگر زندگیشان به مرحلهای رسید که برای حفظ آن مجبور به تهدید شدند، دیگر ادامه آن روند فایدهای ندارد و همان بهتر که از یکدیگر جدا شوند، اما این زوج قبل از رسیدن به چنین مرحلهای میتوانستند مشکلات خود را حل کنند. در وهله اول به نظر میرسد توقع سارا و مسعود از ازدواج با یکدیگر کاملا متفاوت بوده و آن دو بدون شناخت یکدیگر و بحث بر سر توقعات و خواستهها، زندگی مشترک را شروع کردهاند و در جریانآن نیز نه تنها نکوشیدهاند با گفتوگو به نقطه مشترکی برسند، بلکه هر یک به مسیر خود ادامه داده و این گونه بود که آنها از هم دورتر و دورتر شدهاند. سارا در این سالها به دلیل این که احساس میکرده زندگی مشترک بر او تحمیل شده، اضطراب زیادی را تحمل کرده و حتی میتوان گفت از افسردگی رنج میبرده حال آن که بهتر بود او به جای تحمل شرایط نامطلوب که روز به روز وخیمتر هم میشد، درصدد ترمیم برمیآمد. مسعود نیز باید در این سالها متوجه مشکلات همسرش میشد و برای آنها چارهجویی میکرد. زندگی مشترک بدون رسیدن به زبان مشترک قابل تحمل نیست و این زوج هرگز سعی نکردند به زبان مشترک دست یابند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم