زوج جوان بعد از چند سال کشمکش، برای جدایی اقدام کرده‌اند

از آشنایی خیابانی تا دادگاه خانواده

ازدواج از طریق دوستی‌های خیابانی، به عقیده بسیاری از کارشناسان در اغلب موارد عاقبت خوشی ندارد. میثم و سارا هم در خیابان با هم آشنا شدند؛ در فضای سبزی که نزدیک دانشگاه میثم بود، آشنایی رویایی و ازدواج هیجان‌انگیز.
کد خبر: ۶۷۱۳۹۲

هرچند هر دو طرف سعی می‌کردند در این رابطه بمانند اما سال‌ها تلاش آنها بی‌نتیجه بود و بالاخره همه چیز تمام شد و هردو تصمیم به جدایی گرفتند. آنها بیشتر از ده سال با هم زندگی کردند ولی حالا به بن‌بست رسیده‌اند. حالا سارا و میثم می‌گویند ای‌کاش از همان ابتدا وقتی فهمیدند در این ازدواج اشتباه کرده‌اند، مقاومت نمی‌کردند و زودتر برای طلاق اقدام می‌کردند. پرونده این زوج در دادگاه خانواده شماره دو تهران در جریان است.

پرده اول؛ روایت سارا

من دختر دانشجویی بودم که با پسری جوان که در رشته مهندسی درس می‌خواند، آشنا شدم. او را خیلی دوست داشتم و معمولا در فضای سبزی که مقابل دانشگاه بود، با هم قرار می‌گذاشتیم. از آنجا که خانواده‌ام در تهران نبودند و من هم در خوابگاه می‌ماندم، وقت‌هایم را در روز خودم تنظیم می‌کردم. مرتب به دیدن آن پسر می‌رفتم. میلاد همه زندگی من شده ‌بود، اما بعد از مدتی تصمیم گرفت مرا ترک کند.می گفت می‌خواهد به خارج برود. اما دروغ می‌گفت. حقیقت این بود که او مرا دوست نداشت و کشمکش‌های ما ادامه داشت.

روزی که با میثم آشنا شدم، برای صحبت با میلاد رفته ‌بودم. میلاد می‌گفت به هیچ‌وجه دوباره به این رابطه برنمی‌گردد و با صدای بلند فریاد زد از من خسته ‌شده و من دیگر برایش تمام شده‌ام. وقتی این حرف را زد، انگار دنیا روی سرم خراب شد.با صدای بلند گریه کردم و به میلاد گفتم نمی‌تواند مرا در این وضع رها کند. دستم را به پیراهن میلاد گرفتم و گفتم بماند اما مرا با دست پرت کرد و به زمین افتادم. در همین لحظه بود که میثم جلو آمد.

او سیلی محکمی به گوش میلاد کوبید و با هم درگیر شدند بعد هم مرا سوار ماشین کرد و به خوابگاه رساند. جدایی از میلاد خیلی برایم سخت ‌بود.مریض شدم و کارم به دوا و دکتر کشید. در این مدت میثم بود که مرتب حالم را می‌پرسید و کارهایم را پیگیری می‌کرد. دانشجوی همان دانشگاه بود. کمی که وضع روحی‌ام بهتر شد، گفت عاشقم شده و می‌خواهد با من ازدواج کند. من هم قبول کردم. راستش از او خوشم می‌آمد اما اصلا فکر نمی‌کردم با گذشته‌ای که از من می‌داند، حاضر به ازدواج باشد.

می‌ترسیدم بعدها با من بدرفتاری کند، ترسی که خیلی هم بیجا نبود. میثم گفت دوستم دارد و لازم نیست درباره گذشته به او توضیحی بدهم. خلاصه این‌که به خواستگاری‌ام آمد و با هم ازدواج کردیم. نمی‌خواستم مراسم باشکوهی داشته ‌باشیم. فامیل زیادی هم نداشتیم. زندگی‌مان را در تهران شروع کردیم. دو ماه بعد از نامزدی بود که عروسی کردیم. تصمیم داشتم هرچه در توان دارم، برای خوشبختی مردی که سوپرمن زندگی من شده ‌بود، بگذارم. آن روزها احساس می‌کردم چقدر خوب است که با میثم هستم و چقدر خوب که با میلاد ازدواج نکردم.

میلاد مرتب مرا تحقیر می‌کرد و می‌گفت دختر جذابی نیستم و تازه باید بابت رابطه با او، از خدا تشکر کنم. حرف‌هایش اذیتم می‌کرد. من و میثم یکی دو سال اول زندگی مشترک خوشبخت بودیم. هردو احساس رضایت داشتیم اما کم‌کم وسواس‌های میثم شروع شد. باید مرتب به او گزارش می‌دادم کجا می‌روم و چه می‌کنم هرچند گفته ‌بود گذشته را فراموش کرده اما رفتارش نشان می‌داد این طور نیست و هنوز هم به من شک دارد. هربار دیر می‌کردم، از من می‌پرسید با چه کسی بودم و بعد هم می‌گفت حتما با میلاد بودی در حالی که حتی نمی‌دانستم میلاد ایران است یا خارج. خسته‌ام کرده‌ بود. تحملش را نداشتم در همین درگیری‌ها بودیم که متوجه شدم او دروغ بزرگی به من گفته است. میثم قبلا نامزد داشته و در این باره به من چیزی نگفته‌ بود. این را وقتی فهمیدم که مادرش با او تماس گرفت و گفت باید در مورد شیرین صحبت کند. تا به حال اسم چنین دختری را نشنیده ‌بودم.

زن بیچاره فکر می‌کرد من همه چیز را می‌دانم، اما بعد فهمید پسرش اصلا در این باره به من چیزی نگفته ‌است. این موضوع زندگی ما را بیشتر تحت‌الشعاع قرار داد. نمی‌توانستم این وضع را تحمل کنم و باید همه چیز تمام می‌شد میثم هم به این نتیجه رسیده‌ بود.

اما بعد از مدتی برگشت و خواست او را ببخشم. گفت مرا دوست دارد اما هیچ ‌وقت نه من او را بخشیدم و نه او مرا. ده سال با هم زندگی کردیم بدون این‌که غیر از دو سال اول، حتی یک روز خوش داشته‌ باشیم. زندگیمان همیشه با کشمکش همراه بود اما در برابر هم گذشت می‌کردیم. دیگر روز خوبی نداشتیم حالا دیگر وقت جدایی است و وقت این رسیده که از تنهایی نترسیم و به این شک و تردیدهایمان پایان دهیم. دیگر راهی برایمان نمانده ‌است.

پرده دوم؛ روایت میثم

من زنم را دوست دارم این را همه می‌دانند. وقتی با سارا ازدواج کردم، گذشته او را می‌دانستم. او دختری تنها و بی‌دفاع بود که به تهران آمده و اسیر یک بچه تهرانی گستاخ شده ‌بود. من خودم بچه شهرستان بودم و می‌دانستم در تهران چه اتفاقاتی ممکن است برای دختران بیفتد. در دو ماهی که با سارا دوست بودم و به کارهایش رسیدگی می‌کردم، فکر کردم می‌توانیم با هم خوشبخت باشیم هنوز هم می‌گویم زن مهربانی است و من مثل او زندگیمان را سیاه نمی‌بینم.

ما روزهای شاد و خوب زیاد داشتیم و سارا برای من زن مهربانی بود اما همیشه از این‌که او را از دست بدهم، می‌ترسیدم. می‌دانستم میلاد را دوست داشت و فکر می‌کردم هنوز او را فراموش نکرده‌ است نامزد سابقم شیرین مرا ترک کرده ‌بود و من درد ترک شدن را خوب می‌فهمیدم. اگر به سارا در این باره چیزی نگفتم، به ​ این دلیل بود که فکر می‌کردم با من ازدواج نمی‌کند.

مادرم اصرار داشت ماجرا را به او بگویم. من هم گفتم همه چیز را گفته‌ام در حالی که هیچ حرفی به سارا نزده ‌بودم. ترس از دست دادن سارا باعث شد من بیشتر از حد به او وابسته شوم و او را اذیت کنم. این را قبول دارم اما وقتی مادرم تماس گرفت تا بگوید شیرین سرطان گرفته و می‌خواهد مرا ببیند، سارا ​ همه چیز را فهمید و از آن به بعد مرا اذیت می‌کرد. بعد از آن مرتب درباره شیرین و رابطه‌ای که با او داشتم، به من سرکوفت می‌زد و می‌گفت آدمی نیستم که بتوانم یک رابطه درست داشته‌ باشم. مرتب تهدیدم می‌کرد که ترکم می‌کند، حالا دیگر نوبت او بود که مرا اذیت کند. نوبت او بود که عذابم بدهد و این کار را با دقت و وسواس خاصی انجام می‌داد.

آنقدر زجرم می‌داد که دوست نداشتم شب‌ها بعد از کار به خانه برگردم. از طرفی آنقدر دوستش داشتم که دلم نمی‌آمد او را طلاق بدهم. من سارا را خیلی دوست دارم اما او خواستار طلاق است​. اگر او قبول کند بار دیگر به خودمان فرصت بدهیم، این کار را می‌کنم. این پیشنهاد را به سارا دادم اما قبول نکرد. نمی‌دانم بعد از این جدایی چه اتفاقی برایم خواهد افتاد اما می‌دانم سارا همیشه زن زندگی من می‌ماند.

سولماز خیاطی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها