سقوط هواپیمایی در یک منطقه پربرف و سرد کوهستانی، باعث بیپناهی و سردرگمی بازماندگان این حادثه میشود. آنها که از این حادثه جان سالم بهدر بردهاند ابتدای کار خوشحالند که نمرده و زنده ماندهاند، اما در ادامه قصه، براحتی میتوان احساس کرد آنها آرزو میکنند ایکاش در کنار مردگان ناشی از سقوط هواپیما بودند.
شخصیت اصلی قصه فیلم، آتوی (با بازی لیام نیسن) رازی را در دل خود دارد که تا پایان قصه فاش نمیشود و فاششدن آن، حسرتی عمیق را در دل تماشاچی به جا میگذارد. او و بقیه بازماندگان حادثه، تلاش سختی را برای ادامه حیات و زنده ماندن آغاز میکنند. اما فقط قهر طبیعت، سردی محیط و برف نیست که خودش را به عنوان شخصیت منفی ماجرا معرفی میکند.
گرگهای گرسنهای که پیگیرانه به دنبال بازماندگان سقوط هواپیما هستند، خطر اصلی هستند. هدف آنها کشتن تمام بازماندگان است و به نظر میرسد هیچ نیرویی هم نمیتواند جلودار آنها باشد. قبل از این، فیلمهای زیادی در تاریخ سینما ساخته شده که درباره نزاع بین انسان و طبیعت است، اما خاکستری یک سروگردن بالاتر از آنهاست. یکی از نقاط قوت فیلمنامه، نوع ترسیم شخصیتهای مختلف آن است. این آدمها، همگی خاکستری هستند و نه سیاه و سفید.
نوع رفتار و برخوردهای آنها بشدت طبیعی و منطقی است و تا آنجا پیش میرود که به قصه و حال و هوای فیلم، حال و هوایی مستندگونه میدهد. رنگ هم در قصه فیلم نقش زیادی ندارد و مثل آدمهای ماجرا، خاکستری و سرد است. از این نظر، میتوان خاکستری را با درام ضدجنگ و تحسینشده «عروج» لاریسا شپیتکو، فیلمساز روس مقایسه کرد. آن فیلم به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری شد. ولی لحن خاکستری به گونهای است که میتوان آن را هم فیلمی سیاه و سفید (و نه رنگی) ارزیابی کرد. سیاه و سفید بودن فضای فیلم به یاری شخصیتها و فضای کلی آن آمده و در آن آمیخته میشود. در این حالت، نمیتوان فاصلهای بین آنها پیدا کرد. کل صحنههای فیلم در محدوده نفتی آلاسکا فیلمبرداری شده و رسانههای گروهی در زمان تولید آن نوشتند، کار فیلمبرداری با مشکلات زیادی جلو رفته است. منتقدان سینمایی در رابـطه با خاکستــری نوشتند این فیلم ژانــر اکشــن را وارد مرحله تازهای نمود و لحن تلخ و سیاه را به فضای حادثهجویانه این ژانر اضافه کــــرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم