هر جا هستی خوش باشی

حالا که همه رفته‌اند و من مانده‌ام و این چاردیواری کوچک و نقلی، حالا که یکی شده آجر به آجر پیکر زمخت دیوار با سلول به سلول پوست دست‌های زبر و ضخیمم، حالا که از بین همه چیز و همه‌کس، فقط دل آهنین ساعت قدیمی برای تنهایی‌هایم به رحم می‌آید و بریده بریده و جویده جویده در گوشم درد دل می‌کند، حالا که قاب چشمانم هر لحظه بر در است تا کسی در بزند و گوش تیز کنم و بپرم میان حرف‌های یکریز ساعت و چادر سفید گل‌گلی‌ام را با شوق بر سر بکشم و در بگشایم و آن را که پشت در است غرق در آبشار نگاهم کنم، دعوتش کنم، بنشانمش کنارم و برایش لبخند ببافم و محبت بدوزم و خاطرات گذشته را قاب بگیرم و به گشت و‌ گذاری در موزه ذهنم، به سیاحتی هر چند کوتاه در یادگارخانه حرف‌های خاک خورده و تلنبار شده در قلبم ببرم، انگار زمان خودش را پهن کرده روی زمین و کش آمده تا آن سر دنیا.
کد خبر: ۶۶۵۴۵۷

عزیزم، امیدم، عسلم، عصای دستم، باور کن حالا ساعت هم ساعت‌هاست که فقط برای خودش دارد حرف می‌زند. باور کن حالا نگاه مانده بر در من هم دارد عین آب سماور خشک می‌شود. می‌ترسم باز هم چای از دهن افتاده را، خرمای کنار استکان نشسته را، پیش‌دست پر از گل‌های ریز و گُلی‌رنگ زیرشان را بردارم و ببرم و بنشینم و به گوشه‌ای خیره شوم و با خودم بگویم: گرفتارند، نمی‌رسند، نشد، نمی‌توانند... هر جا هستند خوش باشند!

ف.حسامی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها