تازگی ها از نویسنده ای یادداشتی دریافت کرده اید؛

بای بسم الله؛ واژه ها را استخراج باید کرد با تمام اینها مالک بودن کوهی از کلمات ، مهم نیست مهمتر شیوه به کار بردن آنهاست.
کد خبر: ۶۶۴۹۰
مریم جمشیدی ، نویسنده ، علاوه بر این اطمینان دارد کسی که نه زندگی معمولی دارد نه معمولی می نویسد، همانا شاعر قصه نویس است ولی از چیزی خیلی بیشتر مطمئن است ، این که : نباید تن به این مصاحبه طولانی می دادم!؛


برای شروع؛
سلام ، که نامی از اسماءالهی است.

این که حل هر مشکلی را در همان مشکل باید پی جست:
حرف نداره.

تحمل دیدنش را ندارین؛
دروغگو را.

نفرینی که بهش معتقدین؛
نفرین پدر.

یک تجویز برای آنها که از سر احساس نویسنده شده اند؛
کمی که پیش بروند باید از کوچه تعهد سر در بیاورند وگرنه آدرس را عوضی آمده اند.

آیا کلمات هم جاه طلب اند؛
البته.

مجبورین یک جوری کنار بیایین:
با عصرها.

به حمایت چه کسی احتیاج ندارین؛
کسی که وانمود می کند دوست من است.

امید به بهشت در همین دنیا؛
بی شک به باغ بالا و باغ پایین داشتن مربوط نمی شود.

نمی شه زنده موند اگه نباشه؛
عشق و عاشقی باید عاشق بود تا زنده ماند و زندگی کرد. کسی که عاشق نیست ارزان فروشی بیش نیست.

وقتی که چیزی عوض نمی شه؛
کاری به کارش نداشته باشید. یا وقتش نرسیده یا از وقتش گذشته. به هر حال بلبلی اش که بلبل است یا بچه اس و هنوز پشم در نیاورده و یا این که پیره و پشماش ریخته.

محکم تر از «هرگز»؛
هیهات.

قوی تر از «بودن»؛
حب.

دلتان می سوزد...؛
برای کودکی که به دست خود پدر یا مادر کتک زده می شود. دستهای غریبه اجتماع با او چه خواهد کرد.

خدای من!..؛
در مواجهه با یک نوزاد بی اختیار بر زبانم جاری می شود.

منظره هایی از: کوهستان روح؛
فتح نشده اش زیباست.

زمستان اطراف؛
زمستان مرا به یاد برف می اندازد و برف به یاد دعاهایی که در تابستان و خشکسالی وجود مستجاب خواهد شد. برفی که امروز می بارد همان آب گوارایی است که فردا خواهیم نوشید. بیچاره آدمی که دعای ذخیره شده ندارد. تابستان عطش و رنج اش شوخی بردار نیست.

رودهای عواطف؛
به دریا پیوستن اش تماشایی ایست.

سرشاری انگشتان؛
در قنوت.

دوست شما نیست؛
دشمن من. با این حال نباید خدمات ناخواسته دشمن را هم نادیده گرفت ما در تضادهاست که خودمان را پیدا می کنیم. اگر شیطان به راستی پی می برد با سنگ اندازی هایش عباد خدا را به چه تلاشی در هموار کردن راه خود به سوی خالقشان وا می دارد، بی گمان تصلب شرایین می گرفت و به یکباره ترکیدن می فرمود.

نگرانش نیستین؛
آنچه از میان کیف پولم از دست می دهم. هیچ دلم نمی خواهد پولها به خودشان اجازه بدهند مدت زمان زیادی وقت کیفم را بگیرند.

طرف مخالف ، می بازه؛
وقتی که صداقت رو به بازی گرفته باشه.

چه موقع ، شرط می کنین / شرط می ذارین؛
وقتی که بخواهم دیگران را با ناشی گری خودم بخندانم.

در برابر این گفته : «عوض شدی»؛
راست می گویید؛ چه بهتر. عوض شدن کسب و کار آدمی است. فقط خدا کند این تغییر از نوع توقف نباشه. چه برسد به نوع عقب گردش.

کسی که فقر واژه داره؛
لباس معدن به تن کند. واژه ها را استخراج باید کرد. معدن دل هنوز هم ناشناخته است. رگه ای را در درون این معدن می شناسم لبریز از انفجار کلمات. با تمام اینها مالک بودن کوهی از کلمات مهم نیست ، مهم تر شیوه به کار بردن آنهاست.

چشمهایی که فقیرن ={فقر بصری؛}
کمتر رنج می برند، بیشتر محرومند.

باید عوض کنین ، دیگه به درد نمی خوره؛
کفشهایم. دوست دارم اؤرسی دیگری به پاکنم. کمی دیر فهمیدم به آرامش پاهایم بیشتر از هر چیز نیاز وافری دارم.

{تصور} نجات دنیا، اگر شده فقط با یک قصه بلکه با یک کلمه؛
شعار اصلی تمام پیامبران: قولو الااله الا الله ، شاید که رستگار شوید.

یک آدرس عجیب اما دوست داشتنی؛
میدان انتخاب ، دو راهی عشق ، کوچه زیبایی ، پلاک بی نهایت.

حمله به کدام سنگر برخی نویسنده ها؛
بدقولی. جای اون داره که بگویید کافر همه را به کیش خود پندارد.

آذوقه زمستانی نویسنده؛
یک فنجان حوصله.

نیرویی درونی برای تغذیه و...؛
ایمان.

فضایی برای گم شدن؛
خانه زیبای بروجردی ها در کاشان.

جایی برای پنهان شدن؛
آغوش مادر.

بیدار باش واژه ها؛
هنگام خواندن صورت می گیرد. با هر کلمه ای که می خوانی به یکی از آنها بیدار باش می زنی.

واژه ها چه وقت در قفس اند و کجا؛
واژه ها تا وقتی نوشته نشده اند در قفس ذهنند. به محض این کار این توئی که مرتکب آزاد شدنشان شده ای. خیلی باید مواظب باشی تا مبادا یکهو دست به فرار بزنند. فرار واژه ها کجا و آزاد کردنشان کجا!؛

قطع کدام مرحله بی همرهی خضر ممکن نیست؛
تمام مراحل را.

و کدام مرحله را نویسنده باید خودش برود؛
باز هم تمام مراحل را.

فرود اضطراری / مثل...؛
مثل تمام فرودها در رویا.

اگر با بچه محل ها، همسن ها، همدوره ای های مدرسه دور هم جمع بشین؛
بسیار یاد گذشته می کنیم. مخصوصا دوره دانشجویی را. اگر چه دوره دبیرستان چیز دیگری بود. همه در محاصره انتخاب باید راهی را بر می گزیدیم که به مقصد برساندمان.
تمام خوشبختی من در انتخابی بود که در همان دوره کردم. به بخت و اقبال خودم می بالم که راهی به جز صراط مستقیم برنگزیدم.

«نون بیار کباب ببر» بازی می کنین؛
با وجود روحیه کودکانه ای که دارم جواب منفی است.

شما براشون... می گین یا این که ازشون می خواین اونا قصه زندگی شونو تعریف بکنن تا...؛
نه من می گویم نه اونها. نوشتن صرف یک زندگی تعریف شده چه لطفی می تواند داشته باشد.
در خلق یک اثر این نویسنده است که می باید سرنوشت قهرمان قصه اش را در دست بگیرد نه این که خود اسیر حوادث از پیش اتفاق افتاده باشد. حتی در نوشتن بیوگرافی هم دست نویسنده در غل و زنجیر، نیست.

راهی به سوی پیروزی؛
طاعت.

تلاشی برای نجات؛
نهراسیدن از افت و خیز.

خیلی قسی القلبه {بعضی ها می گن عشقه؛}!
عشق قصی القلب نیست. او میزبانی است که دل بیرون کردن میهمان را از خانه ندارد. از میهمان نوازی زیادش است که می هراسیم!

چرا داستان ها و افسانه های ایرانی اونجور که باید، رونیومدن؛
یکی از دلایلش این است که نویسنده هایمان تجربه های کمی از زندگی دارند. باید مثل داستایوسکی تا انتهای حیات یک نفس دوید و سرت نیز لحظاتی میهمان چوبه دار شود تا بفهمی داستان از کدام نقطه باید آغاز شود.
فراز و فرودش کجاست . قهرمان قصه چه ها باید بکشد. کجاها باید بشکند. چطور باید دوام بیاورد. به کدام نقطه باید برسد. با تمام وجود خود برسد.

به یه انسان ناامید پیشنهاد می کنین چه داستان ، روایت یا قصه ای رو بخونه؛
قصه زندگی خودش را به خاطر بیاورد که این اولین بار نیست که به یاس می رسد و حکما آخرین بار نیز نخواهد بود. همان طور که توانسته گذشته را پشت سرگذارد امروز را هم سپری خواهد نمود. خدا نجات غریق بی همتایی است.

امتیاز یا «گرین کارتی» برای شهروندی در تمدن عشق؛
عشق مافوق تمدن است. هیچ دلم نمی خواهد این دو واژه را در کنار هم ببینم.

و شهروندی در پایتخت بزرگ نویسندگان؛
علاقه ای به چنین شهروندی ندارم. مشاهده یک رنگ چه بسا که منجر به کوری شود. دنیا را رنگ در رنگ باید تجربه کرد.

مهم ترین چهره این شهر؛
چهره کودکانش .

یک جنبش و یکپارچه؛
نماز آدینه.

ادامه چه کاری در این جا ممکن نیست؛
ادامه دوستی با آسمانی که دیگر آبی نیست.

چه چیزهایی را می بیند که بقیه اهالی شهر نمی بینند:
رشته کوههایی را که از سمت پنجره های آشپزخانه مان نمایان است. هیچ یک از اهالی شهر قادر نیست از این زاویه آنها را ببیند مگر آن که در آشپزخانه ما باشد. درست از همین روست که آشپزیم روز به روز تعریفی تر می شود.

آثار او به ما می گوید که چه چیزهایی در درون داشته ایم و از آن بیشتر نمی دانستیم:
من شخصا آثار مارکز را در این وادی به دلایلی خواندنی می دانم. او خوب بلد است شگفتی بیافریند. کار او نشان دادن ظرفیت هاست ، با این همه من به خبرهایی که این مرد کلمبیایی از درون می دهد اعتمادندارم. با این که او بسیار تواناست اما بیشتر از خودمان درباره ما نمی داند چه بسا که کمتر.
نوشته های او یکهو شعبده بازی است ، تو از تماشایش لذت می بری اما می دانی که حقیقت ندارد. وقتی موسی ایی نباشد که عصا اژدها کند، کار ساحرها بزرگ جلوه می نماید.

فوق العاده با اهمیت است: {کتابی که ...}
کتابی که به رسم رفاقت با خواننده اش وفادار باشد. گذر زمان (حتی ) به ارزشش افزوده

مرده ای که حالش خوب است:
گوارایش باد زندگی!

مرده ای که در گور چشمانش باز است:
بی گمان باید وحشت زده شده باشد وگرنه آرامتر از اینها می توانست به خواب برود. خواب با چشمان باز را بار خدا یا نصیب کسی از کسان مکن.

هنرمند خیلی مهمی است:
جناب محمود فرشچیان. آثار او ریشه در بلندیها دارد.

خیلی مطرح است اما مشکوک ، به شهرتش نمی شه اعتماد کرد:
کسی که نردبان شهرت را پله پله بالا نرفته بلکه دستهایی نامطمئن یکهو او را کشیده اند بالا. درست از همین روست که هر لحظه انتظار سقوط کردنش می رود.

شهر را/ زندگی را همانطوری که هست به ما نشان می دهد؛
عینک سادگی. هر پیچیده تر باشی در صد خطای دیدت بالاتر می رود.

خواندنش کمی سخت است:
هر چیزی به جز خوانایی چشمها.

خواننده اش را دست می اندازد:
نویسنده بی معرفت.

جایزه ها و یادبودها را بهتر بود، از دست او می گرفتیم.
با آن که سالهاست دیگر در میان ما نیست ، علامه طباطبایی. هر چند او برای کارهای بزرگتر زاده شده بود.

حرف و حدیث های بسیاری در شهر، پشت سر آن است:
آب لوله کشی و داستان تصفیه آن.

به طرز اعجاب آوری آرام است:
دل مومن.

آنقدر در پی کشف فضاهای تازه بود که...؛
که خود کهنه اش را ندید و نفهمید که هر چیزی تازه اش خوب است الا...

ذهنیش / نوشته هایش از شدت پاکیزگی و نظم ، برق می زند:
نظم چیز خوبی است و پاکیزگی خوبتر. اما باید دید آیا برق زدن هم به همان اندازه می ارزد یا نه. آن هم در نوشته ها.

نه معمولی زندگی می کند نه معمولی می نویسد:
شاعری که قصه نویسی می کند.

در پایتخت نویسنده است اما دغدغه اش به هیچ وجه نوشتن نیست:
مگر قراره پایتخت اشتهای نوشتن را تحریک کند. گو این که باید پذیرفت گاهی وقتها هم آری این چنین است برادر.

به ابتذال و پوچی رسیده:
اویی که بی خبر است که چه خبرهاست!

هیولاست واقعا:
غفلت.

همه اهالی را دگرگون می کند از خواننده تا خودش:
شعرهای حافظ. باور نمی کنم او مرده باشه. کدام مرده ای است که هم دگرگون کنه هم دگرگون بشه.

این شهر، شیشه ای است یا کافوری یا...؛
هیچ کدام.

خیلی جذاب است خیلی!
حیات.

هر بار از کوره در می رود:
از تنور سر در می آورد.

راستی ! سرانجام چه کسی به عنوان شهردار انتخاب خواهد شد / می شود:
خدا کند کسی نباشد که نداند خانه برای آن است که احساس هوایی بخورد. چه سود از این همه جوازهای صادره برای دیده شون. در ارتفاعات معماری به سوغات آمده غرب دیوار چیز زایدی است حریمها از آن زایدتر. ما که به سوال شما جواب دادیم اما این را هم می دانیم که قرار است رئیس جمهور انتخاب کنم نه شهردار.

واقعا از خودش بیزار می نماید:
آدمی که همیشه خشمگین است.

هیشکی نمی دونه چکاره محله است:
نمک محله. وقتی نیست بی گمان دلتان برایش تنگ می شود. هیچ سفره ای بی نمکدان مباد.

درست شبیه خودش است:
خود خودش.

خیلی خوب می داند که چه چیزایی را دوست دارد. از چه چیزایی بیزار است:
مرا نیست با او آشنایی.

به مردم شهر دارد تحمیل می شود:
زندگی ماشینی.

پازل گونه است ، به هم ریخته و غیره:
خانه مان ، راستی راستی که گاهی وقتها این ریختی ها می شود.

این که سوالهایم - ظاهرا - به جنسیت عنایتی نداشته،...!؛
مهم نیست. من که خودم می دانم کی ام.

پرحجم نویسی ، به اضافه کمیت گرایی و پرتعدادی... ؛ به مذاقتان خوش می آید یا نشانه توانمندی تلقی می شود یا اصلا مهم نیست یا نوعی ایراد است یا...
گاهی وقتها، فقط گاهی وقتها نشانه توانمندیست البته اگر نویسنده ذاتا آدم حرافی نباشه. باید حرفی برای گفتن داشت و نوشت وگرنه هیچ بعید نیس به نفرین خطوط سپیدی که با جوهر کلمات بیهوده سیاهپوش شده اند مبتلا گردید.

به کیمیای نویسندگی {یعنی : هوش + پشتکار + درک زمانه + معجزه تکنیک و...} نمک بزنید:
تجربه رنج + کولباری شادی + نیاز.

چه هنگامی است که قلمتان کند و سنگین حرکت می کند؛
وقتی که بسیار غمگین ام.

یک سوال صمیمانه: عاقبت تان به کجا خواهد کشید:
الله اعلم. ما که تلاشمان را می کنیم تا به جای بدی نکشد. باقی با خداست . ببخشید، همه چیز با خداست.

آیا همانقدر که همسرتان ، مایحتاج ریز و درشت زندگی را از هر نظر تهیه می کنند به روحیات نویسندگی بانویش یعنی همان پیش زمینه ها و ضروریات خلق یک اثر عنایت دارند؛
او باغبان خوبی است. بهتر از این نمی شود.

انضباط افراطی:
از آن بیزارم.

مدام زیر ذره بین بودن:
چیز عجیبی نیست. باید بیشتر از اینها مواظب باشیم.

مصیبت از اینجاست که آغاز می شه:
وقتی فراموشی ، فراموشت نمی کند.

آن که خودش را تکرار می کند:
آب در هاون خود می کوبد.

از پا می افتد...؛:
آن که رفیقی ندارد.

بازگشت تمام عیار به...؛
وحدت از کثرت.

فردا قراره چه اتفاقی بیفته ={در داستان های شما مثلا:}
متاسفم. روزی را البته اگر داشته باشم ، روز به روز می رسان. نسیه خوری هم ممنوع.

فقط، مخصوص همسر شماست نه آن دیگری:
دار و ندارم.

روح شما چند تا همسایه داره؛
در بیشتر عمر آرزویم این بود که در همسایگی فقط خدا خانه کنم اما نرخ اخلاص بالا بود و بضاعت من اندک. باید چاره ای می اندیشیدم.
از اینرو خرت و پرتهای درونم را بار وانت کردم و در نزدیکی های خانه خدا پایین ریختم . حالا در همسایگی خدا کوچه نشین ام. باید دید در قانون خدا با کوچه نشین ها چه کار می کنند. فقط خدا کند به جرم سد معبر از جهنم سر در نیاورم.

چه قدر مساحت؛
خیلی سرم توی حساب و کتاب نیست. از هر چه متراژ است بی خبرم. اما از دلتنگی که دارم می فهمم که باید به مساحت خود بیفزایم. در دشتهای وسیع روح چه جولانی خواهد داد.

چند تا شهروند؛
شهروندانم بی شمارند. در مرام من هیچ غریبه ای وجود ندارد. همه با هم خویشاوندیم نه شهروند.

چه قد هم بازی؛
همبازی هایم زیاد نیستند. اصولا هیچ سرگرمی ، سرگرمم نمی کند.

با چه تفریحاتی موافقین؛
گشت و گذار در طبیعت بکر. شنیدن آوای رودخانه. دوش گرفتن در حریم آبشار. من مرده طبیعت ام.

از سایه اش هم می ترسین؛
مورچه ها. بس که حریص نان و دانه اند.

مریم جمشیدی ، نویسنده
داستانی از نوشتن
1-بیا آرزو کنیم «عالم و آدم» ما بزرگسالان پر باشد از خاطرات «باد و باران» و درخشش «ملکه عاشقی» همراه با ریشه های فرهنگی مان به اضافه «مجموعه داستان / گزیده ادبیات معاصر».
2-خوشه های نماز در نوجوانی گل دادند «روزی که نخلها به دنیا آمدند» و «دو حلقه مروارید» زینت آرای «گهواره چوبی » بچه هایی که بود که در «چشمه آفتاب »، «آوازی برای آدم برفی » می خواندند.
3-وقتی خبر انیمیشن «آخرین سیب» نوشته بانو مریم جمشیدی را تنظیم می کردم شکفتن «کودکانی » که با «سحر، شب بوها و نماز» بزرگ می شوند، قلم را به وجد می آورد تا با «مرغابی های رود درینا» بار دیگر پرواز را به خاطر بسپاریم.
4-وقتی کسی آبی اش را از دست می دهد»، زیر چاپ می رود و برای انتشار همانند «خورشید در کوچ» به طلوع می اندیشد؛ «بخشنده مثل آسمان ، آبی مثل دریا» و... نام آثار بانوی نویسنده به ترتیب گروه سنی بزرگسال ، نوجوان ، کودک و نیز آثار زیرچاپ با 4 شماره در گیومه ها آمده است.
باز هم از یک تا 4بخوانیم...

می ترسم که روزی خدای نخواسته به درد بی درمان آنها مبتلا شوم.

آیا از سایه آدمها می تونین حدس بزنین که شخصیت شون چقدر ارتفاع / علو طبع و درجه داره؛
اگر سایه شون کوتاه باشه آره اما اگر سایه شون بلند باشه اونوقت مشگل می شه اندازه شون رو گرفت.
به هر حال این هم خودش شم آدم شناسی لازم داره که قصه نویس اگر از اون بی بهره باشه مثل کشاورزی است که زمین داره اما دانه برای پاشیدن نه. حتی زمینی که باتکنیک بالا شخم زده شده ، نیاز به کاشته شدن دارد.

درباره اش «مبارک باد» واجبه؛
تولد دوباره یک آدم یک دوست. یک همسایه.

درباره اش احساس می کنین : «روز از نو، روزی از نو»؛
درباره پختن غذا و خوردن غذا پیش از اینها از پختن آن خوشم می آمد و از خوردنش فرار می کردم. حالا از خوردنش خوشم می آید و از پختن اش فرار می کنم.

حکایت شما و حکایت ها؛
همان طور که همه حکایت ها منحصر به فرد است. حکایت من هم با وجودی که ویژگی خاصی نداره متعلق به خود منه. در طبیعت هم حتی دو برگ شبیه به یکدیگر نخواهی یافت. خلاقیت خدا در اوج ناباوری برای هرکس قصه جداگانه ای دارد.

نمی شه غافلگیرش کرد؛
دخترم حنانه جان را. برعکس مائده جان با غافلگیر شدن میانه اش خوب است.

اوضاعش همونجوری یه که بود؛
هر چه فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسه. همه چیز در حال تغییر است یا رو به آباد شدن یا رو به تخریب گردیدن. توقفی در کار نیس. البته که ما آدمها بیشتر در معرض این دگردیسی ایم.

واقعا واقعه ی خجسته ای یه؛
برادر خواهری مومنین با یکدیگر.

حالا، دیگه درباره اش مطمئنین؛
این که نباید تن به این مصاحبه طولانی می دادم.

شمشیر دولبه؛
فقط ذوالفقار.

اصطکاک دو احساس ریز و درشت؛
حادثه آفرین است.

فرسایش توانایی؛
از نوع جسمی اش قابل تحمل تر است.

انگیزه ، ازش فرار می کنه؛
هپلی گرایی!

روی موفقیتش نمی شه شرط بست؛
کسی که تنها به خود می اندیشد.

هنوز هم که هنوزه همونی یه که هست؛
محله قدیمی مان باید به دوامی که آورده آفرین گفت.

واقعا نوبره؛
این همه گرفتاری.

بهش امیدی نمی ره؛
صبحی که بی نام خدا آغاز شود.

بی برو برگرد؛
بی بروبرگرد باید از جایی آویزان شویم. چه بهتر که آنجا، آن بالاها باشد.

تباهی کامل؛
کفر محض.

نومیدی خفیف؛
خیلی موزیه. بهتر که تا می تونیم به خونه خودمون راهش ندیم.

تباه کردن خود، یعنی؛
از دست دادن تنها فرصت ممکن.

فارغالبالی؛
دوستش دارم. اما رسیدن بهش خیلی سخته.

اگه بدون او باشم ، نمی توانم؛
توانستن.

آدمهایی که چترشون را زیر بارون {بارونی که سهراب سپهری می گه} نمی بندن؛
اگر بدانند چه شکوهی دارد زیر رگبار باران خیس شدن و یا از نم نم باران معطر گشتن تا این اندازه به دوستی چترهایشان نخواهند نازید.
بی شک همین چیزهای ریز و درشت است که ما را از آسمانی شدن محروم نموده اند. من هرگز برای خریدن چتر، پول خود را وادار به انتحار ننموده ام.

دهانی که {همونجور که توی قصه ها هست} ازش گل می باره / بیرون می ریزه؛
دهان که جای خود را دارد اما بالاتر از آن تصویری در ذهن من است که هرگاه می خواهم به رسول اکرم فکر کنم بی اختیار برایم مجسم می شود.
فرستاده خدایی که با هر قدمی که از زمین بر می داشت گویی سبزه بود که از زمین می رویید. گل بود که بر بستر خاک می شکفت. این دیگر یک قصه نیست.

الگوی شما؛
دختری که برای پدر، مادری می کرد. عالم در سایه یاس وجود اوست که نفس می کشد.

همیشه در بین کلمات و جمله های شما غنوده؛
گویی ، مثل این که ، همواره.

در غیر این صورت ، هیچ قصه ای سر نمی گرفت؛
اگر همه چیز سر جای خودش بود و احساس رنجی نداشت.

شما را مجذوب می کنه؛
عرفان و باز هم عرفان.

خوشبخت اما شوربخت؛
ثروتمندی که لحظات عمر نازنین اش را برای خریدن پول ، فروخته است.

این که بعضی قصه ها فرسوده و کهنه و پیر نمی شن؛
کاش می توانستم یکی از آنها را خلق کنم.

آدم تاریک - اندیش؛
او کسی نیست جز تاریک نشین.

پایان باشکوه {کدام داستان؛}
با شکوه تر از پایان داستان حضرت یوسف داستانی نیست. جز در قاموس پاکیزگی برای خدا، کجا یوسف می توانست عزیز مصر شود و باز جز در سایه رحمت پروردگار چگونه زلیخا قادر بود حضرت زلیخا گردد.

معمایی در همیشگی عمر؛
زمان. می گذاریم تا هر بلایی که دلش می خواهد بر سرمان بیاورد. ما در برابر آن به کلی خلع سلاح ایم.

تهران زمستانی؛
در بند. همه تابستان هایش را دوست دارند من شیفته زمستان هایش ام. یه منقل پر از آتیش ، یه قوری لبریز از چای و استکان های کمر باریک پر از خاطره برای سر کشیدن.

پایتخت بهاری؛
اگر منظور نیمه اول فروردین اش باشه ترجیح می دهم به نیمه دوم اسفندماهش فکر کنم. آخ چه کیفی می دهد روزهای پایانی سال ، میدان تجریش ، روبه روی امامزاده ، دوروبر گلهای فروشی ، ماهی ها و سبزه هایی که با چوب حراج راهی خانه ها می شوند.
پیاله های سمنو، کودکانی که به افتخار خرید لباس نو نایل آمده اند...

از دفتر یادداشت های روزانه؛
یادداشت های من شبانه است. روزها که به درد نوشتن نمی خورند.

کدام قصه تون پیش بینی آینده بود، آینده ای هرچند شخصی؛
قصه ای داشتم که پیش از چاپ مفقود شد. حتی اسم آن را به خاطر نمی آورم اما عجیب متعلق به آینده بود.

نوشتن و لحظه افسون ساز؛
سخت آغاز می شود اما به آسانی پایان می پذیرد.

وقتی قصه ای را بارها باز می نویسین و... بازهم؛
چنان کشف و شهودی در این کار نهفته است که به مراتب به رنجش می ارزد. قلم مدام و بی اختیار در تراوش است بی آن که بدانی از ابر کدام آسمان است که چنین می باری و یا از چشمه چه کسی است که چنین می جوشی.
تو رها در سراشیبی خلاقیت جز اندیشه رفتن نداری . شاید عجیب باشد اما من به شدت به غریزه نویسی اعتقاد دارم.

در برابرش بی دفاعین؛
در برابر بچه هایم همیشه بی دفاع هستم و حق را به آنها می دهم. اگر چه هرگز از طرف آنها محکوم نبوده ام اما کسی که عاشق بچه هاست محاکمه اش همواره به دست خودش صورت می گیرد. چقدر بد است هم قاضی باشی هم محکوم.

نشانه آدم جدی؛
این که زیادی شوخی می کند.

یک نوشته تخت و بی ابعاد؛
به درد مچاله شدن می خوره.

دنیاتونو خودتون ساختین یا گذاشتین تقدیر بسازدش؛
فقط پی اش را خودم ریختم. فکر می کنم بقیه اش به دست و بازوی تقدیر بالا رفت. با این حال الحمد الله بنای بدی گیرم نیامد.
اگر برای ریختن پی به دنبال مصالح مطمئنی باشیم ، می شود امیدوار بود که مهندسی تقدیر چیز خوبی تحویلمان بدهد.

وقتی که کلمه ها در ذهن تون / در برابرتون رژه می رن ،به چه فکری می افتین؛
به فکر سرودن شعر. شعری برای فراموش کردن.

توی نوشته های شما جایی نداره؛
سرگرمی صرف و بی هدف.

وقتی که نتونین خودتونو بنویسین؛
خوشحال می شوم که توانسته ام کمی از شر خودم خلاص شوم.

شده که در حین نوشتن... از «زبان» گول بخورین؛
نمی دانم از چه حرف می زنید فقط این را می دانم که ما همه مستعد گول خوردنیم.

وقتی که زبان / روایت ، اذیت تون می کنه؛
ادامه نمی دهم. می دانم که اگر تا انتها هم برسم باز بی فایده است.

آیا نوشتار، جبران کننده چیزی یه؛
بله ، جبران کننده لحظاتی که همواره در اندیشه گریزند.

... یا تعالی بخش چیزی یه؛
چرا که نه. باید دید نوشته چه می خواهد بگوید.

آیا وقتی که می نویسین ، خود واقعی تونین؛
نمی دانم. شاید. شاید هم نه.

کدوم یکی تجربه شماست:
مسافر از داستانی به داستانی دیگر={مهاجرت؛}

مهاجرت واژه عجیب و زیبایی است. کاش می شد داستان ها را با قلم باد نوشت طوری که او ما را با خود ببرد.

سرگردان از روایتی به روایت دیگر={توریستی؛}
آشفتگی در داستان آزارم می دهد، دوست دارم ساده و آسان بنویسم و نثر را مثل قندی که در چای عصرانه حل می شود چنان به خورد خواننده بدهم که دوستی مسالمت آمیز واژه ها را نتواند فراموش کند.

چه جوری می شه مث ققنوس «بدون مؤردن» از نو زاده شد؛
بی شک ما با انتخاب های خودمان است که یا به مرگ تن می دهیم یا به تولد. به سختی یک انتخاب خوب می شود به آسانی از نو زاده شد. آن هم بدون مردن.

نوشتن آیا یه اجبار وسواس گونه ست؛
بعضی اوقات آری .

به حقیقت شما، وفاداره؛
همسرم.

اگر کلمات از شما فرار کنن ، چی می نویسین ، چه جوری؛
سعی می کنم خودم هم به آنها بپیوندم. شاید به کمک یکدیگر در سرزمینی دیگر به اختراع جدیدی دست بیابیم.

مهارناپذیر؛
شوریدگی دقایق یک شاعر.

این ، همان لحظه قصه کفتنه؛
لحظات سرخوشی.

این که میل نوشتن با {اشباع شدن از خودش} خودؤ نوشتن از بین می ره؛
شخصا هر وقت درباره سوژه قصه ای که می خواهم بنویسیم با کسی صحبت کنم ، میل نوشتن آن را بی اختیار از دست می دهم. اما این یک جور تهی شدن است نه اشباع گشتن.

اگر کلمات شما را به سرزمینی بیرون از خودشون تبعید کنن؛
در این صورت مقاومت بی فایده است.

هیچ وقت نتونستین از پس اش بر بیاین؛
سفارشی نویسی. البته اگر بگویم هیچ وقت مرتکب آن نشدم کمی مبالغه کرده ام.

داستانی که از دستش دادین؛
برادرم. زندگی او درست مثل یک داستان عجیب بود. باورم نمی شود ادامه خواندنش دیگر برایمان میسر نیست. او ناتمام تمام شد. دلتنگی ما برای او پایان ندارد.

این که کلمات و جمله ها فقط برای شما نیستن اما قصه هایی که با کلمه ها نوشتین برای / به نام شما و خواننده هاست؛
کلمات و جملات اگر چه از آن نویسنده نیستند اما وقتی توسط او نوشته می شنوند درست مثل این است که خریداری شده باشند.
سند به نام نویسنده زده می شود و مسوولیت اداره کردن چنین کلمات خریداری شده ای جز با نویسنده نیست.

احساس محو شدن در متن قصه ها؛
چیزی است که برای هر نویسنده ای پیش می آید.

آیا یه قصه نخواندنی مثل یه تابوت پر از کلماته؛
تشبیه قشنگی نیست. بهتر است کمی مهربان تر باشیم.
قدری خوش سلیقه تر.

توضیح اش سخته:
تنهایی.

اگه براتون تجویز کنن که «خواندن و نوشتن قصه» ممنوع؛
اگر تجویز دکتر محمدرضا ظفرقندی باشد ممکن است بپذیرم. او جراح هوشمند و چیره دستی است و نورانی. بی شک نمی خواهد که من دوباره جراحی شوم. با این حال پیکره روح ام با تیغ تیز جذبه آن هم به دست سرانگشتان خودم مدام تحت جراحی است.

آیا براستی امیدی به بهبودی اش است!؛ وقتی که هیچ پشتوانه ای در کار نیست و باید فارغ از همه ، عمل کرد؛
مگر شما پشتوانه ای هم سراغ دارید. در نوشتن هیچ کس به اندازه خود نویسنده قادر نیست به خودش کمک کند.
در ایران متاسفانه این خود او است که باید به تنهایی بار خود را به مقصد برساند. می بینید که نه تیراژها چنگی به دل می زنند و نه وضع چاپ و نشر آنچنان اشتها آور است.

چیزی کاملا عادی یه:
کاملا عادی است که کسی بابت کاری که برای او کرده ای از تو تشکر نکنه. نمی دونم بعضی ها چرا اینقدر متوقع اند. اصولا کار خیر فروشی نیست چه برسه به قیمتی چنین ارزان.

بلند نظره و بخشنده ست:
دوست.

خسته کننده:
آپارتمان.

همیشه طلب کاره:
همسایه بد.

سخنی که همه چیز را زیر می گیره و له می کنه؛
این که کسی به همسرش بگه از تو خیری ندیدم.

گریز پاست:
خودم. سالهای سال قبل در آغاز فعالیت نویسندگی ام وقتی که با مجلات رشد همکاری می کردم این واژه را از آقای مصطفی رحماندوست درباره خودم شنیدم.
مدیرمسوول وقت درست تشخیص داده بود. بعد از گذشت نزدیک به 2 دهه ، من همچنان گریزپایم. این را می توانید از اهالی انجمن قلم بپرسید.

آدم را مصرف می کنه:
هم صحبتی با آشنای غریبه.

نمی توان انکارش کرد:
حقیقت.

این احساس نویسانه / نویسندگی که: انگار کلمات نویسنده را تکه تکه اش کرده اند؛
تجربه های اولیه هر خیاط معمولا تکه تکه دوزیست.

هیچ تا به حال پارچه چهل تکه دیده اید؛
در مورداین نویسنده هم باید دید چقدر از عمر نویسندگی اش می گذرد.

حل شدن در دیگری؛
قصه لیلی ، داستان مجنون.

همیشه ناشناس است:
دوست خدا، هر چقدر هم که بشناسی اش باز نتوانسته ای به حقیقت او پی ببری.

شایعه ناخوشایند؛
شایعه انقراض نسل گنجشک ها.

{احساس} نزدیک شدن به دقیقه نود؛
احساس خفگی. عادت کرده ام همیشه دقیقا بعد از گذشت دقیقه نود شروع به دویدن کنم. با زمینی خالی بی بازیکن و داور.

کسی که بیش از دیگران مورد توجه است؛
خدا کند از زخم چشم یا همان چشم زخم ، در امان باشد.

جالب ترین نکته دیروز صبح در منزل؛
این روزها صبحها منزل نیستم.

{سر} رشته اصلی فکر بانوی نویسنده؛
همسر و بچه هایم. این که آنها همیشه شاد باشند و سالم زندگی کنند.

آرزویی برای درختها؛
ای کاش همیشه کسی باشد که به تنه آنها تکیه بده. تنهایی درخت کم رنجی نیس. من این را از زبان خوداونها وقتی که از درب اصلی انتظار عبور می کردم ، شنیدم.

همچنین آرزویی برای فصلها؛
وقتی دل یکی از فصلها برای اون دیگری تنگ می شه بتونه بره به دیدنش. آخر این 4 فصل بیچاره چقدردوری همدیگر رو طاقت بیارن.

نادیده گرفتن اش بهتره:
ارباب ها می تونید بخونید رئیسها.

پر از جزئیات خسته کننده ست؛
پاک کردن سبزی بخصوص از نوع پلاسیده اش.

چشم توانایی در تماشا داره؛
دوستم زهره شما نمی شناسیدش اما من خوب می شناسمش.

ریتمش کندست و ملال آور؛
تابستان.

اصلا دوست ندارین که ارزیابی بشه؛
مهم نیست که من دوست داشته باشم یا نه. در هیچ شرایطی مانع از ارزیابی نمی شود شد.

سالاد کلمات: چرا قصه های شهرزاد هنوز ادامه داره؛
چون هیچ کس از شنیدن قصه بی نیاز نیست.

این که : روایتش قرار نیست تموم بشه؛
قصه آنچه بر سر آدم و حوا آمد.

شما هم وارد روایتش شدین؛ و ادامه اش دادین / چه گونه؛
سعی کردم با آنها همدردی کنم و بگویم ناگزیر باید آنان هبوط می کردند. خوردن سیب شاید بهانه ای بیش نبود. چرا که برای خدا بخشیدن کاری نداشت.
درست مثل حالا که انتظار بخشیده شدن دارم اگر پربیراه می گویم.

شهرزاد هم درمتن های شما، در روایت های شما حضور داره؛
اگر عادت کرده باشد مثل بعضی از خانمها بی دعوت جایی برود، شاید. به هر حال مهمان حبیب خداست. ناخوانده اش بیشتر.

امتیاز شما به نسبت سایر بانوان نویسنده؛
بی امتیازی. نه اهل دادن امتیاز هستم و نه اهل گرفتن آن.

...و برای پایان ، حالا شما بپرسید:
از آقای ضرغامی می پرسم: آیا تازگی ها از یک نویسنده کم حوصله یادداشت دریافت نکرده اید که بی جواب مانده باشد!؛

علی اکبر مظاهری
mazaheri@jamejamonline.ir

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۱ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها