بهارانه‌های تلخ

امسال، سال کم‌باران، نشستم کنار تو که حالا فقط نگاهم می‌کنی و لحظه‌های مانده از سال سیاه گذشته را شمردم و شمردم.
کد خبر: ۶۵۶۶۸۵

امسال که سر شد، انگار یک عمر گذشت و تو که اکنون فقط نگاهم می‌کنی مثل همیشه نبودی. وقتی از بار روزگار ناله می‌کردم دیگر نمی‌آمدی پشتم را بمالی و بگویی: خوب می‌شوی... الان خوب می‌شوی.

امسال تو مثل هر سال نبودی و باری که بر دوشم ماند آنقدر پشتم را شکست که دیگر حتی با نوازش فرشته‌ها هم خوب نمی‌شوم. دیگر خوب نمی‌شوم. نه... نه وقتی تو فقط نگاهم می‌کنی....

سال دارد تمام می‌شود و من بی‌این‌که بوی خوش غذای تو درخانه پیچیده باشد یا هوای آخر سال، به عطر از مکه آورده‌ات آغشته باشد؛ غریبی انتهای کوچه بن‌بست عمرم را بو می‌کشم که بوی مرگ می‌دهد و تنهایی و تنها دل خوشی‌ام در تحویل این سال، گیسوان مشکی سال‌های دور تو است که بسته بودمش به نواری ابریشمی و اکنون زیر عکس ساکتت که فقط نگاهم می‌کند به یادم می‌آورد که چقدر از من و تو گذشته است.

چقدر از سال‌های سال، بهارهای بهار و دورهای دور عمرمان گذشته است و وقتی این طره سیاه عطرآگین موهایت را کنار موهای خودم می‌گذارم آه می‌کشم.

عزیزم چقدر دوری از من و چقدر من از خودم دور شده‌ام. انگار جایی خودم را گم کرده‌ام و تمام جوانی‌ام را و تمام خاطرات شیرینم را.

خدایا کمک کن که به خاطر بیاورم و از یاد ببرم. کمک کن تمام بهارهای شیرین را که با عزیزم به سر برده‌ام، امسال مرور کنم و لحظه‌های وداع با او را که مستولی شده‌اند بر نبض و قلب من، از یاد ببرم.

کمک کن به یاد شیرینم کمی شیرین باشم و این تلخی که با من عجین شده است، حتی به احترام کودکان نو رسته طبیعت و قدم نو رسیده بهار هم که شده دست از سرم بردارد.

خدایا در آستانه این تحول، حال مشوش مرا هم متحول کن و کمک کن تا آنچه بر من می‌رود بپذیرم و غمی را که راه گلویم را بسته است چون دارویی ناگزیر فرو دهم تا اندکی از این بغض نفسگیر بکاهم.

خدایا مرا با این قاب غمگین که تنها نگاهم می‌کند تنها نگذار. دست نوازشت را بر قلب خسته‌ام بگذار تا التیام یابد و لحظه‌ای بگذار بیاسایم.

بگذار بیاسایم که من نیز از سوگی جانکاه خسته‌ام. بگذار این سال برود و سال دیگر برایم روشنی و نور بیاورد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها