تمام شب کابوس آتش گرفتن کتابها را می دیدم، صبح خسته و ناراحت از خواب پریدم و با عجله به اداره آمدم ، کتابها دست نخورده در صندوق بود، از این بابت خیالم راحت شد ولی این مساله ذهن مرا به خود مشغول کرده بود که در آن زمان اغلب دلال های کتب و اشیا عتیقه ، به یک سفارتخانه پناه برده و خود را از دست ماموران ایرانی نجات می دادند، در خاطرم بود که افرادی کلیمی بدون مجوز، مقداری ظروف قدیمی قبل از دوره اسلام را از زیر خاک بیرون آورده و خود را تحت حمایت مسترچرچیل مترجم شرقی سفارت انگلیس قرار داده بودند، ژاندارمری محل متوجه شد و قسمتی از آن اشیا را به نظمیه آورد، من هم یک عتیقه شناس بزرگ را صدا کردم و او مقداری از اشیائ را با هم جور نمود و یک دوری و کاسه بزرگ درست کرد.
مسترچرچیل که از این قضیه با خبر شد به وستداهل دستور داد که این 2 شی را برای او بفرستد.
وستداهل غیرمستقیم به من فهماند که باید رضایت خاطر مسترچرچیل را که در آن زمان تقریبا حاکم مطلق کشور بود، به دست آوریم.
پس از مشورت های فراوان قرار شد که اشیائ را به همراه گزارشی جامع به وزارت فرهنگ (چون امور و نظارت حفریات مربوط به آن وزارتخانه است) بفرستیم ، مستر چرچیل مستقیما با ممتازالملک وزیر فرهنگ صحبت کرد و مدعی بود این اشیا متعلق به او بوده و باید هر چه زودتر برگردانده شود.
وزیر فرهنگ هم بدون رسید و دستور کتبی امر نمود که کاسه و بشقاب را در یک جعبه چوبی دولتی که آن هم قیمتی بود، گذاشته و به آقای مترجم تحویل دهند. وقتی ممتازالملک ناراحتی مرا در این موضوع دید، بیان نمود: «امروز وضعیت مملکت به جایی رسیده که یک کلمه از طرف چنین شخصی بنیان حکومت ما را متزلزل می کند و به اندک اشاره هیات دولت از هم می پاشد پس بهتر است که در مقابل چنین حادثه ای من یک کاسه و بشقاب عتیقه را قربانی نمایم.»
در این ماجرا هم برای جلوگیری از چنین عاقبتی ، پرونده کتاب را با نهایت دقت طوری تنظیم کردم که به دستور شفاهی ، استرداد کتاب غیرممکن باشد لذا به سراغ لسان السلطنه رفتم و سعی کردم او را مجبور به اقرار نمایم ، او در بیاناتش می گفت «از اول ولیعهدی مظفرالدین شاه ، من و برادرانم در دربار خدمت می کردیم وقتی دوره جوانی گذشت و برادرانم و دو فرزندم از دنیا رفتند، به تهران آمدم و کتابخانه سلطنتی به من واگذار شد، حقوق من کافی نبود و چون در دربار کسی به فکر کتاب و کتابخانه نبود، مجبور شدم گهگاه کتابی ارزشمند را بفروشم و مخارج زندگیم را بپردازم ، پس از پایان صحبتهایش ، پایین برگه اقاریر را که همان موقع تنظیم شده بود، امضا کرد.
پس از دو روز، وستداهل پریشان نزد من آمد و گفت : از هیات وزرا، پیوسته تلفن زده و توضیح می خواهند که به چه جهت کتابدار سلطنتی را یک هفته در توقیف نگه داشته اید. گفتم با آزادی او، دیگر نمی توانیم دوسیه (پرونده ) سرقت تشکیل دهیم و بقیه کتب را پیدا کنیم.
وستداهل به اطاق برگدال رفت و مدتی با هم بحث کردند، سپس وستداهل گفت : بهتر است شما با رئیس شعبه نزد وزیر دربار بروید و جریان را توضیح دهید. با کمال بی میلی به همراه جواد خان رئیس شعبه ، به طرف وزارت دربار رفتیم.
وقتی که وارد اتاق وزیر شدیم ، من سلام نمودم و جوادخان هم تعظیمی نمود، در عوض جناب وزیر با سر اشاره ای کرد و زیر چشمی متوجه حرکات ما بود. با صدای بلند، پیشخدمت را فراخواند و چای طلبید، وقتی او با سینی چای وارد شد، جناب وزیر چای خود را برداشت و با دست اشاره کرد که لازم نیست به ما چای تعارف کند.
با بی اعتنایی از من پرسید چه مطلبی دارید. در حال توضیح قضیه سرقت کتابخانه بودم که با تحکم ، به من گفت : این کار به شما مربوط نیست ، کتابخانه جزو وزارت دربار و مسوولیت آن با من است.
برای چه لسان السلطنه را توقیف کرده اید من از طرف اعلیحضرت به وستداهل امر خواهم کرد که هر کس این عملیات را نموده است ، از نظمیه بیرون شود. گفتم: پیگیری این پرونده به من واگذار شده و مختار بودم برای کشف سرقت هرگونه عملی انجام دهم.
اکنون نیز پرونده این ماجرا به عدلیه فرستاده می شود و تکلیف سارق ، آنجا معین خواهد شد، ولی کتابها در حضور کمیسیونی که یک نفر نماینده عدلیه هم حضور داشته باشد به کتابخانه برگردانده می شود، سپس از جا برخاستم و از اطاق بیرون آمدم.
نتیجه را به وستداهل گفتم و از او خواستم که در تکمیل کمیسیون اصرار کند، چند روز گذشت و از کمیسیون خبری نشد و اگر واقعه زیر صورت نمی گرفت فکر نمی کنم کمیسیون تشکیل می شد و آن واقعه این بود که از زمانی که این پست را به من دادند، شخصی که قبلا عهده دار این مسوولیت بود با من عداوت پیدا کرد و در این ماجرا از فرصت سو استفاده کرده و به سابقه آشنایی اش با ملک الشعرا (بهار) به او گفته بود یک کتاب نفیس قدیمی که از کتابخانه دولتی دزدیده شده بود را اداره تامینات کشف کرده ولی با همدستی مقامات سوئدی آن را عوض کرده و کتابی جعلی جای آن نهاده اند، ملک الشعرا هم این ماجرا را باور کرده و در روزنامه خود منتشر کرده بود.
پس از انتشار این خبر و ناراحتی همگان ، وزیر کشور کمیسیونی تشکیل داد که ملک الشعرا و وستداهل و برگدال و من و دو نفر از مدیران وزارت کشور حضور داشتیم.
پس از استنطاق ملک الشعرا کتاب خمسه نظامی را که برگدال با خود آورده بود، از بقچه خارج نموده و به ملک الشعرا که ادعا می کرد می تواند کتابهای اصلی و قدیمی را از هم تمیز دهد، نشان دادم و خودش اقرار نمود که اشتباه کرده و قرار شد خبر درست و اسم آن عضو اداره را که چنین دروغ به او گفته است ، در روزنامه چاپ کند.
باز هم ضعیف کشی
در اثر این ماجرا، دو روز بعد در وزارت کشور کمیسیونی مرکب از نمایندگان دربار و نظمیه و عدلیه تشکیل شد و کتابها تحویل داده شد.
سپس توسط وزیر دربار، لسان السلطنه به قید کفیل آزاد گردید و میرزا یعقوب هم دوهزار تومان خود را وصول کرد. وستداهل و برگدال هم نشان دولتی گرفتند، ولی به من که تمام زحمات را متحمل و بسیار خسته گشته بودم یک کلمه آفرین هم نگفتند، من نیز که بیشتر شاهد نابسامانی اوضاع کشور شدم ، تصمیم گرفتم در پیگیری دوسیه و بازگرداندن بقیه کتابها شخصا اقدامی نکرده و مطابق معمول ، دوسیه را برای رئیس شعبه فرستادم.
منبع: خاطرات عبدالله بهرامی از آخر سلطنت ناصرالدین شاه تا اول کودتا، چاپ اول ، 1363، انتشارات علمی صفحات 304-265.