معمای پلیسی

درگیری مرگبار در خانه اعیانی

سرگرد مشفق از وقوع قتل در خانه‌ای اعیانی در شمال شهر مطلع شده و برای بررسی موضوع به آنجا رفته بود. مقتول مردی پنجاه و پنج ساله به نام سعید بود که آن خانه را سال‌ها قبل خریده بود و تا دو سال همراه خانواده‌اش آنجا زندگی می‌کرد اما بعد از مرگ همسرش، فرزندانش یکی بعد از دیگری از آن خانه نقل مکان کردند و او تنها ماند. البته در گوشه‌ای از باغچه، خانه‌ای کوچک بود که سرایدار در آنجا زندگی می‌کرد.
کد خبر: ۶۵۲۶۰۴

سرایدار پلیس را خبر کرده و حتی مشخصاتی هم از قاتل داده البته گفته بود چهره او را خوب ندیده است. کارآگاه ابتدا جسد را برانداز کرد. مقتول دمر روی زمین افتاده بود و به نظر می‌رسید جسمی سخت به سرش اصابت کرده و دچار خونریزی شدید شده است. لباس‌های او تقریبا مرتب بود و فقط یکی از شیشه‌های عینکش ترک برداشته بود. از ظاهر جنازه نمی‌شد حدسی زد و سرنخی به دست آورد به همین دلیل مشفق تصمیم گرفت از سرایدار تحقیق کند.

مرد که حدود چهل ساله به نظر می‌رسید، به سرگرد گفت: من در اتاق نشسته بودم و از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم تا وقتی سعیدخان رسید، بیرون بروم و ببینم دستوری دارند یا نه. در همین لحظه یک نفر از پشت یکی از درخت‌ها بیرون پرید و با چوب ضربه‌ای به سر سعید خان زد و سریع فرار کرد. سعید خان چند قدمی حرکت کرد، دستش را به دیوار گرفت و آرام طوری که انگار خودش می‌خواهد دراز بکشد، روی زمین افتاد. من بیرون دویدم تا کمکش کنم اما هرچه صدایش زدم، جواب نداد.

سرایدار مشخصات فردی را که حمله کرده بود داد: طرف کلاه کاسکت سرش بود و قیافه‌اش را ندیدم اما چهارشانه و قد بلند بود. مثل فریبرز، یکی از پسرهای سعیدخان، یک انگشت هم نداشت این را وقتی دیدم که دستش را بالا برد تا با چوب به سر سعید خان بزند همان موقع خواستم داد بزنم اما آنقدر سریع اتفاق افتاد که نتوانستم.

مشفق به اتاق سرایداری رفت تا از آنجا صحنه قتل را تصور کند. از پشت پنجره کاملا دید داشت و حرف‌های سرایدار می‌توانست منطبق با واقع باشد اما او باید فعلا در بازداشت می‌ماند تا تحقیقات تکمیل شود البته از فریبرز هم باید تحقیق می‌شد، به ویژه به دلیل این‌که قاتل طبق اظهارات تنها شاهد ماجرا، یک انگشت نداشت.

فریبرز همان روز بازداشت شد اما قتل را انکار کرد. سرگرد در بازجویی از دیگر اعضای خانواده سعید بویژه دو پسر و تنها دختر او فهمید فریبرز با پدرش بشدت اختلاف داشت. مساله هم از آنجا ناشی می‌شد که فریبرز به شیشه معتاد شده و سعید هم از سه مغازه‌ای که در خیابان گاندی داشت و می‌خواست آنها را میان بچه‌هایش تقسیم کند، سهمی برای او در نظر نگرفته بود. اعتیاد فریبرز، اختلاف با پدرش و این‌که هیچ شاهد دیگری وجود نداشت وقتی در کنار حرف‌های سرایدار قرار گرفت، باعث شد ظن کارآگاه به پسر جوان بیش از پیش شود و او بالاخره بعد از سه روز به قتل اعتراف کرد اما مشفق قبل از شنیدن این اعترافات هم می‌دانست او در قتل بی‌گناه است و فقط برای اطمینان، وی را در بازداشت نگه داشته بود. کارآگاه وقتی اعترافات فریبرز را شنید به او گفت: چرا به دروغ قتل پدرت را گردن می‌گیری؟

در این سه روز بازداشت مواد به پسر جوان نرسیده و او در چنان تنگنایی قرار گرفته بود که می‌خواست هر چه زودتر از بازجویی‌ها خلاص شود و به همین دلیل تصمیم گرفته بود به دروغ اعتراف کند. سرایدار همان روز بالاخره ناچار شد قتل را بپذیرد. او گفت به دلیل این‌که سعید قصد داشت او را بعد از ده سال از آن خانه بیرون کند و حاضر نبود سنوات و دیگر مزایا را به وی بپردازد، روز حادثه با او درگیر شد و سر سعید را به دیوار کوبید.

شما خواننده محترم برای ما به شماره 300011224 پیامک بزنید و بنویسید کارآگاه چرا به سرایدار مشکوک شد؟

پاسخ معمای شماره قبل: آثار تزریق روی بازوی راست مقتول نشان می‌داد او چپ دست است بنابراین خودش نمی‌توانست رگ دست چپش را ببرد و فرضیه خودکشی منتفی بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها