سارق شدن پسر جوان بعد از اعتیاد به مواد مخدر

از پدرم معذرت می‌خواهم

نام و تاهل: جابر ـ الف، مجرد سن: 24سال تحصیلات: دیپلم اتهام و محل دستگیری: سرقت ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس آگاهی
کد خبر: ۶۵۲۵۹۸

جابر تا زمانی که دیپلم گرفت و به خدمت سربازی رفت، هیچ مشکلی نداشت. او می‌گوید: من یک برادر و دو خواهر دارم و خودم فرزند بزرگ خانواده‌ام. پدرم کارمندی ساده و مادرم خانه‌دار است. تا آن زمان که از سربازی برگشتم، همه چیز مرتب بود، اما بعد از آن چون کاری نداشتم، بیشتر وقتم را با دوستانم در کوچه و خیابان می‌گذراندم. دنبال کار می‌گشتم اما کار مناسبی گیر نمی‌آوردم.

یک دوره‌ای در خیاطی کار کردم، اما فایده‌ای نداشت و بیرون آمدم. خیلی ناامید بودم. در همین اوضاع و احوال یکی از دوستانم پیشنهاد مصرف مواد داد و من هم قبول کردم. بیشترین مشکل من این بود که احساس می‌کردم در زندگی‌ام به جایی نمی‌رسم. برادرم به دانشگاه رفته بود و همه به او احترام می‌گذاشتند، اما من در خانه فقط یک نان‌‌خور اضافی و سربار بودم. مرا زیاد تحویل نمی‌گرفتند و حتی مادرم هم سرکوفت می‌زد که تا کی می‌خواهی همین طور علاف بمانی.

متهم سرش را به نشانه افسوس تکان می‌دهد و می‌گوید: وقتی مصرف مواد را شروع کردم اصلا فکر نمی‌کردم معتاد شوم. خیال می‌کردم این‌طوری کمی آرام می‌شوم و هر وقت که خواستم، دیگر مصرف نمی‌کنم. اما تا به خودم بیایم، معتاد شده بودم.پول مواد زیاد نبود اما برای کسی مثل من که هیچ منبع درآمدی نداشت و هنوز از پدرش پول توجیبی می‌گرفت خیلی می‌شد و مجبور بودم هر طور​شده پول تهیه کنم. از طرفی در همان دوران رابطه‌ام با پدر و مادرم بدتر از همیشه شد.آنها وقتی فهمیدند من معتاد شده‌ام، روزگارم را سیاه کردند. هر روز کار به دعوا می‌کشید تا این‌که یک روز وقتی تحت تاثیر مواد بودم، پدرم را کتک زدم. از این کار خیلی شرمنده هستم و خودم را تا آخر عمرم نمی‌بخشم.

جابر داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: بعد از آن دعوا دیگر به خانه نرفتم چون مادرم و برادرهایم طرف پدرم را گرفتند و مرا از خانه بیرون انداختند.

دیگر جایی برای ماندن هم نداشتم. واقعا در شرایط بدی بودم؛ از یک طرف باید پول مواد را جور می‌کردم و از طرفی جای خواب پیدا می‌کردم. این شد که تصمیم گرفتم دزدی کنم. چند نفر از بچه‌های محل را می‌شناختم که کارشان زورگیری بود. سراغ آنها رفتم و از آن به بعد در خانه یکی از بچه‌ها ـ که همه اعضای گروه آنجا دور هم جمع می‌شدند ـ می‌خوابیدم و هر چه هم از زورگیری گیرم می‌آمد، خرج مواد و غذا می‌شد. زندگی فلاکت‌باری بود، اما خودم متوجه نمی‌شدم تا این‌که بالاخره بعد از مدتی به خودم آمدم ولی دیگر چاره‌ای نداشتم. می‌خواستم به خانه‌مان برگردم و از پدرم عذرخواهی کنم اما مطمئن بودم تا مرا ببینند، دعوا می‌کنند. مثل آدمی بودم که داشت غرق می‌شد و خودش هم می‌دانست اما راه چاره‌ای نداشت. بالاخره هم دستگیر شدم. درست است که از زندان می‌ترسم ولی شاید این جوری برایم بهتر باشد. می‌خواهم مواد را ترک و با خانواده‌ام آشتی کنم تا این‌طوری مشکلاتم حل شود.

متهم بعد از کمی سکوت ادامه می‌دهد:فکر نکنم برایم مدت طولانی، زندان​ در نظر بگیرند. به هر حال من سابقه‌دار نیستم و تازه قصد داشتم اصلاح شوم، اما فرصتش پیش نیامد و دستگیر شدم. اگر خانواده‌ام کمکم کنند مطمئن هستم از این وضع نجات پیدا می‌کنم و از این به بعد می‌توانم درست و سالم زندگی کنم. از همین الان نگران روزی هستم که از زندان آزاد شوم، می‌ترسم جایی برای رفتن نداشته باشم و دوباره به همان وضع سابق برگردم. همین‌جا از پدرم و دیگر اعضای خانواده معذرت می‌خواهم و امیدوارم مرا ببخشند و در این شرایط تنهایم نگذارند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها