زندانی سابق بعد از آزادی تصمیم گرفت زندگی تازه‌ای را بسازد

ایستادگی در برابر مشکلات؛ رمز موفقیت

«شهرام - ج» مردی چهل و نه ساله است که در سی سالگی به زندان افتاد و یک سال و نیم را در حبس ماند. او در مدت محکومیتش تصمیم گرفت مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد و راه دیگری را در پیش بگیرد. او می‌گوید: «بیست و شش ساله بودم که ازدواج کردم. همسرم والدین ثروتمندی داشت. آشنایی ما خیلی اتفاقی و در یک مهمانی خانوادگی بود. آن موقع من در یک شرکت حسابدار بودم و او که در همین رشته درس می‌خواند، درگیر پایان‌نامه‌اش بود و از من کمک خواست و به این ترتیب آشنایی ما به ازدواج منجر شد، اما بعد فهمیدم چه اشتباهی کردم.»
کد خبر: ۶۴۵۳۸۲

خانواده شهرام به او هشدار داده بودند اختلاف وضع مالی دو خانواده دردسرساز می‌شود، اما مرد جوان آن را جدی نگرفته بود. او می‌گوید: «زنم خیلی پرتوقع بود و من مجبور بودم بیشتر کار کنم تا از پس خواسته‌هایش بربیایم.»

این روند ادامه داشت تا این‌که بالاخره شهرام تحت فشار روانی اختلاس کرد و دستش رو شد. او می‌گوید: «هیچ وقت روزی را که با مامور به خانه‌مان آمدند و مرا بازداشت کردند، فراموش نمی‌کنم. خیس عرق شده بودم. از ترس همه بدنم می‌لرزید. زنم زیر لب ناسزایی به من گفت و مرا بردند.»

زندانی سابق تمایلی ندارد درباره شرایطش در دوران زندان توضیح دهد. او می‌گوید: «در زندان به این نتیجه رسیدم که این وضع زندگی درست نیست و به همین دلیل وقتی زنم دادخواست طلاق داد، سریع موافقت کردم. پدرم با کمک دیگر اعضای خانواده و فامیل، بدهی‌هایم را پرداخت کرد و
یک سال و نیم بعد وقتی از زندان آزاد شدم، زندگی تازه‌ای را در پیش گرفتم.»

شهرام ادامه می‌دهد: «اولین کاری که ‌کردم به دنبال کار گشتم. می‌دانستم با سابقه‌ای که دارم، کار خیلی سخت گیرم می‌آید، اما بعد از سه ماه جستجو کاملا از پیدا کردن کار اداره‌ای ناامید شدم و تصمیم گرفتم وارد شغل دیگری بشوم، اما هر فکری که به ذهنم می‌رسید، در نهایت به بن‌بست می‌خورد؛ چون هیچ سرمایه‌ای نداشتم. اوضاع از چیزی که در زندان پیش‌بینی کرده بودم، سخت‌تر بود ولی باید مقاومت می‌کردم وگرنه هیچ وقت نمی‌توانستم بلند شوم و زندگی تازه‌ای را بسازم. خیلی شنیده‌ام افرادی مثل من ناامید می‌شوند حتی چند مورد را سراغ دارم که به سمت مواد مخدر رفتند، ولی من قرار نبود به چنین سرنوشتی دچار شوم و باید ایستادگی می‌کردم. مادرم هم خیلی دلداری‌ام می‌داد و می‌گفت برای جبران اشتباهاتم هنوز فرصت دارم. بالاخره از سر ناچاری به مسافرکشی روی آوردم.»

شهرام پنج سال به عنوان مسافرکش کار می‌کرد. او می‌گوید: «دو سال را با ماشین پدرم کار کردم و بعد از آن خودم ماشین خریدم، اما بعد از پنج سال توانستم شغل بهتری پیدا کنم یعنی با برادرم شریک شدم و کار عمده فروشی ظروف یکبار مصرف را شروع کردیم. اوایل کار خیلی سخت بود واقعا برای هر یک ریال، کلی زحمت می‌کشیدیم. برادرم در بانک کار می‌کند و فقط بعدازظهرها وقت خالی داشت به همین دلیل بیشترین زحمت گردن من بود، اما بالاخره هر طور بود، توانستم گلیمم را از آب بیرون بکشم.»

زندانی سابق داستان زندگی‌اش را این طور ادامه می‌دهد: «سال گذشته برادرم سرمایه‌اش را گرفت و به کار دیگری مشغول شد. به من هم پیشنهاد کرد همین کار را بکنم، اما کاری که او می‌گفت، ریسک زیادی داشت و من که با سختی خودم را به این مرحله رسانده بودم، نمی‌خواستم سرمایه‌ام را به خطر بیندازم از طرفی احساس می‌کردم کار ظروف یکبار مصرف رونق سابق را ندارد به همین دلیل تغییر شغل دادم و الان بوتیک دارم. از نظر مالی دیگر مشکلی ندارم از نظر روحی و روانی هم توانسته‌ام خودم را بازسازی کنم، اما همیشه افسوس می‌خوردم که چرا در انتخاب همسر دقت نکردم و خودم را به آن تنگنا انداختم. به هر حال هر چه بوده، گذشته و آدم همیشه باید به آینده فکر کند. من تا جایی که در توانم بود، در برابر سختی‌ها مقاومت کردم و توانستم خودم را بالا بکشم. امیدوارم دیگرانی هم که وضعی شبیه من دارند، همین کار را بکنند.»

داوودابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها