پیراشکی

کنار مدرسه‌ای که هلیا در آن درس می‌خواند یک بقالی قرار داشت و بیشتر بچه‌ها صبح‌ها موقع رفتن به مدرسه و ظهرها در زمان برگشت از آنجا خرید می‌کردند. این مغازه همه جور خوراکی داشت و هلیا هم گاهی وقت‌ها از آن خرید می‌کرد . البته مادرش به او سفارش کرده بود ​ فقط خوراکی‌های بسته‌بندی را بخرد.
کد خبر: ۶۳۹۹۰۷

اما چند روزی بود​ آقای مغازه‌دار یک خوراکی جدید آورده بود. یک سینی پر از پیراشکی‌هایی که رویشان شکر ریخته بودند را روی یک میز کوچولو جلوی مغازه گذاشته بود که بسیار خوشمزه به نظر می‌آمدند و دل هر بچه‌ای را آب می‌کرد!

در این چند روز هلیا بچه‌هایی را که پیراشکی می‌خریدند با دقت نگاه می‌کرد و خیلی دلش می‌خواست ​ می‌توانست یکی از آنها را بخورد. اما مادرش به او گفته بود نباید اینطور خوراکی‌ها را که بیرون از یخچال نگهداری می‌شوند و روکش ندارند بخرد، چون ممکن است مریضش کنند.

هلیا که می‌دید بچه‌ها پیراشکی می‌خورند و مشکلی هم ندارند، دوست داشت هر جوری که شده یکی بخرد و نوش جان کند!. ولی حرف‌های مامان و قولی که به او داده بود باعث می‌شد از خریدن پشیمان شود.

تا این‌که یک روز وقتی مدرسه تعطیل شد همراه دوستش به مغازه رفتند و او یک پیراشکی خرید و به هلیا هم پیشنهاد داد تا یکی بخرد. اما او گفت ​ اجازه این کار را ندارد ولی دوستش اینقدر اصرار کرد تا هلیا تصمیم گرفت یک پیراشکی بخرد . بعد از خرید سریع آمدند و سوار سرویس شدند تا به خانه برگردند.

توی راه همه حواسش به پیراشکی بود و مدام به آن نگاه می‌کرد و با خودش می‌گفت​ ای کاش می‌توانستم حداقل یک گاز از آن بزنم. اما چون به حرف مادرش توجه نکرده بود احساس ناراحتی می‌کرد و نمی‌دانست ​ جواب او را چطور باید بدهد. در همین حال فکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت پیراشکی را به خانه ببرد و تمام ماجرا را به مامان بگوید و اگر اجازه داد آن را بخورد.

پیراشکی را که داخل یک کیسه پلاستیکی بود کنار کیفش روی صندلی گذاشت و مشغول حرف زدن با دوستانش شد و سعی کرد​ دیگر به آن فکر نکند.

وقتی رسیدند از بچه‌ها خداحافظی کرد و پیاده شد. هنوز چند دقیقه‌ای از ورودش به خانه نگذشته بود که یک دفعه متوجه شد پیراشکی را روی صندلی جا گذاشته است. خواست به سراغ سرویس برود اما می‌دانست که الان از خانه دور شده است. کمی فکر کرد تا بلکه یک راه حلی پیدا کند اما هیچ راهی به نظرش نمی‌رسید و حتی نمی‌توانست موضوع را به مادرش بگوید چون به حرفش گوش نداده بود. اما چاره دیگری نداشت و فکر می‌کرد چون پیراشکی را نخورده و فقط خریده شاید مامان دعوایش نکند. برای همین پیش مادرش رفت و در حالی که سرش را پایین گرفته بود تمام ماجرا را برای او تعریف کرد.

حرف‌های هلیا که تمام شد مادر چند لحظه‌ای سکوت کرد و بعد گفت: کار خوبی نکردی، اما حالا که پشیمونی باید ببینم می‌تونم ببخشمت یا نه.

هلیا همان طور که پایین را نگاه می‌کرد گفت: مامان جون ببخشید.

- به شرطی که قول بدی دیگه این کارو نکنی.

- قول می‌دم.

این بار مامان با مهربانی دست او را گرفت و گفت: حالا هم بلند شو برو دستتو بشور و بیا غذاتو بخور، نگران پیراشکی هم نباش خودم از یه جای خوب یه دونه خوشمزه و بهترشو برات می‌خرم.

رضا بهنام

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها