در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بینشان
این تو نبودی که وقتی به دلت نشستم، وجودت گرم از نگاهم شد؟ این من نبودم که ستاره چشمکزن بیخوابیِ شبهایت شدم؟ آیا این خود تو هستی؟ نگو بازیچه بودم. نگو صبرت از همزادی من و فاصلهها به سر رسیده. نگو آخر خط «با هم بودن» را به تنهایی نقطه پایان گذاشتهای و باید از تو دست بردارم. نگو که بینشان در خیال و خاطرت گم شدم. من همانم. سکوت مبهم لبهایم، غزل شورانگیز «برگرد» را زمزمه میکند. نمیشنوی؟
من در دوری از تو، باز به تو رسیدم. برگرد که نداشتنت، داشتههایم را حقیر و کمرنگ میکند[...].
میترا میرزایی
حس مادری
[...]شب چادر سیاهش را گستراند. دیر شده بود. بچهها گرسنه بودند. مادر با عجله به سمت دشت حرکت کرد. ناگهان نور عجیبی را درست مقابل خود دید. او که قهرمان سرعت بود نتوانست کاری کند و در یک لحظه خود را بین زمین و آسمان دید و لحظهای بعد بدنش روی زمین سرد و خشک جاده افتاده بود. فکر و قلبش اما تنها به یک چیز معطوف شده بود: تولههایش چه میشدند؟ آدمها با آنها چه خواهند کرد؟ پلنگ وسط جاده، جان داد.
مریم مدنی از تنکابن
بازم «تفاوتهای تصویر را بیابید»
سرم را بالا میگیرم و نگاهشان میکنم. چقدر شیکاند! چقدر برق میزنند! گویی همین الان از کارخانه بیرون آمدهاند! چقدر نگاهشان با من غریبه است! مردم اینجا را نمیشناسم. اینها برای تخفیف گرفتن چانه نمیزنند. برای شیر یارانهای در صف نمیایستند. غصه نان ندارند. نه غصه نان خودشان و نه دیگران. در ایستگاه منتظر اتوبوس نمیایستند و با راننده تاکسی به خاطر 500 تومان بحث نمیکنند. آخر نمیشود! میدانید...؟ اینجا بالا شهر است!
زهرا محمدی از خرمآباد
یک زنبیل مهربانی
امروز کمی برایت حرف دارم، با یک زنبیل مهربانی. دوست دارم با هم از منطق باهم بودن سخن بگوییم. لبخند میزنی اما نه برای تایید خواستههایم، بلکه برای نشان دادن خواستههایت. بر اسب یکهتازی خودت سوار میشوی و میروی تا آنجا که دلت میخواهد؛ نه آنجا که دلم میخواهد. چشمهایت را باز میکنی تا به حرفهای من دل بسپاری. حرفهایم که تمام میشود چشمهایت را میبندی تا به حرفهای خودت دل بپساری. حرفهای من برایت مهم است اما آنچه انجام میشود خواستههای توست؛ نه حرفهای من. احساس میکنم یا خواستههای مرا از سر لجبازی به بازی میگیری یا زبانم را نمیفهمی. شاید تو یک مسافری؟!
احمد از بابل
یکی مث خودت
در جواب رضا حاج منافی: دخترهای زیادی هستن که در رو به روی هر چی خواستگاره بستن، چون نه خودشون و نه پدرشون چندین میلیون پول ندارن تا بتونن جهیزیه تهیه کنن. در حال حاضر هزینة تهیه یکدست جهیزیه تمام و کمال کمتر از هزینه رهن یه خونه نقلی و برپایی یه عروسی ساده نیست. اما مشکل اصلی اینه که جوونا دنبال یکی مثل خودشون نیستن؛ به جای اینکه دنبال جفت خودشون باشن، دنبال یه شاهزاده یا شاهپری هستن! وقتی یه دختری دیپلم داره و همسر دکتر میخواد، پسری یه دست کتوشلوار نو نداره و دختر میلیاردر شهر رو میخواد، پول شارژ موبایلش رو نداره و منتظر شاهزاده با اسب سفیده، خوب معلومه که حالا حالاها باید مجرد بمونه. میشه زندگی رو با یه مراسم ساده، شروع کرد، فقط کافیه هر کسی دنبال جفت خودش باشه [...]توی شهر خودت بگرد، مطمئنم کسی رو پیدا میکنی که از تو فقط خودت رو بخواد.
ر. محمدی پ. از تهران
عادت
پرنده دلم مدتهاست پرواز رو از یاد برده؛ درست مثل مرغ مینای دوستداشتنیم که به خاطر قدرت حرف زدنش اونقدر توی قفس نگه داشته شد که وقتی اون روز زیبا و خوش آبوهوای تابستون توی اون روستای سرسبز، اتفاقی در قفس باز شد و اومد بیرون، پرواز رو از یاد برده بود و خیلی عادی برگشت به قفس!
توت فرنگی
قاب عکس
1-رد نگاه تو به من میرسید اما من نجیبتر از اونی بودم که دنبال چشمات راه بیفتم. تا اینکه بالاخره نگاهی رو که من صاحبش بودم ازم دزدیدی. هیچوقت عکس چشماتُ ندیدم اما جای خالیش همیشه رو دیوار قلبم جا موند.
2-من که سکوت نکردم. من فقط با صدای بریدهام یک کاردستی درست کردم. تو هم اگه گاهی سکوت کنی، به فریاد این عشق خواهی رسید قبل از اینکه یه کاری دستمون بدی!
پیمان مجیدی معین
تا سرم را برگرداندم...
نمیدانم چرا این عقربهها زود میچرخند؟ انگار با من سر لج دارند. همین دو دقیقه پیش که سرم را برگرداندم به گمانم یواشکی تندتر دویدند! اگر نه الان باید ساعت یک ربع به 3 میبود نه ساعت 4 و من چقدر زمان را گذراندم بیآنکه حواسم باشد. خواب هم که نبودم. خستگی زیر پوستم جریان دارد. گوشهایم خمیازه میکشند. چشمهایم مورمور میشود. کمرم یک قدم به فلج شدن نزدیک شده. از روی صندلی بلند میشوم. دفترم را پهن میکنم روی قالی. خودکارم را محکم روی کاغذ فشار میدهم و مثل روزهای امتحان، تندتند مینویسم مبادا احساسم از قلم بیفتد.
دلم چای میخواهد؛ نه از جنس چایهای فلاسک خانة تنبلی ام! هوای عطر چای مادر کرده: یک سینی گرد با 5 استکان و نعلبکیهایی رنگارنگ. هر کدام مخصوص یک نفر... ای وای چقدر زود گذشت... قدر ندانستنها را میگویم، انگار همین دو دقیقه پیش بود که سرم را برگرداندم.
زینب فخار 26 ساله از کاشمر
صداهای ماندگار
عادت کردهایم به دنیای خودمان، عادت به تنهایی، حتی در جمع. پدر روزنامه میخواند و مادر هم نشسته پای یکی از این سریالهای هر شبی. پسر با تبلت سرگرم است و دختر با لپتاپ. وقتی مادر تلویزیون را خاموش میکند تنها صدای کلیک ماوس و کلیدهای کیبورد به گوش میرسد و لابلایش هم خشخش صفحات روزنامه. صدای اشیا جای صدای اشخاص را گرفته!
مادر به آشپزخانه میرود و سفرة شام را میچیند به امید یک دور همی ساده و یک گپ خانوادگی کوتاه که گاهی آخرش به اختلاف سلیقه و دعوا و دوباره سکوت و صدای اشیا ختم میشود! راستی چرا صداهایمان برای هم نامفهوم شده؟
حدیث مطالبی
استادنمایی
ترم اول دانشگاه، هفته اول توی کلاس، یه 30 نفری منتظر ورود استاد بودیم که وارد شد: میانسال بود و با کتوشلوار و کیف دستی. همه به احترامش ایستادیم، اما اون خندید و گفت: استاد تو راهه، منم دانشجوام!
نسترن از ملایر
حرفهای گمشده
میدونی پاسی جون؟ تا حالا چند بار خواستهم تموم چیزایی که بعضی وختا دلم رو پر از غصه میکنن همینجوری واضح و آشکار، همونجوری که از بطن دلم میاد بیرون، بنویسم و بفرستم تا چاپش کنی اما...
میبینی؟ این امای لعنتی بازم اومد و احساساتم رو از وسط پاره کرد و رفت. من هر چی میکشم از دست این اما میکشم. دنبال یه کسی میگردم که بتونه این اما رو معنی کنه ولی خیلی از من دور نباشه. این رو مینویسم به امید روزی که از این افراد انقدر زیاد باشن تا دنبالشون نگردیم.[...] به امید روزی که اختیار داشته باشم پوست نوشتهم رو بکّنم تا تو پوستکندهش رو بخونی. به امید روزی که به نوشتههای صادقانهام رنگ ضد همرنگی نزنن. به امید روزی که برای نوشتن این چیزا استعاره لازم نباشه. به امید روزی که واسه فرستادن مطلبم به کلمة send توی مانیتور خیره نشم.
راستی، تو که از دورة دایناسورا اومدی، میتونی بگی که من همچین روزی رو میبینم یا نه؟
جکا از اردبیل
* آفرین... البته حرف هم داشتم دربارهشها... ولی میترسم اسامی بروبچ زیاد توی صف بمونه. انگار میشه یه امیدهای بیشتری رو توی کورهراه دید!
مکتب خودبزرگبینی
این خانم جوان که از نوشتههاش معلومه ترم یک یا دوِ روانشناسیه اما جوری ژست روانشناسی میگیره که باید گفت از شاگردانش میشود به نیچه، فروید، یونگ، جیمز هیلمن، ارنست هارتمن اشاره کرد و ولیام جیمز (پدر روانشناسی مدرن) تحت تأثیر اندیشههای او توانست مکتب پراگماتیسم را بنا کند! در جوابش به «بستنی یخی» از عوامانهترین مفاهیم و مضامین استفاده کرده؛ طوری که شاطر غلامِ محلِ ما هم به کلیشهای بودن تزهای ایشان پی برده و در سخنانی موجز هنگام درست کردن خمیر گفت: آخه شما که نه تحلیلی میکنی، نه پیشنهاد کاربردی ارائه میدی، پس دلیل روانشناس معرفی کردنت چیه؟ اگر از سر ذوق و شوق میخوای جوابی به کسی بدی، لطف کن و اون وصلة روانشناس رو جدا کن. با جملات کلی و کلیشهای «بماند که چه شد» و «بهترین کار اینه که منطقی و عاقلانه بفکری» و «شعار اول، انتخاب عاقلانه بعد زندگی عاشقانه» نه تنها کمکی به کسی نمیکنی بلکه جای نوشتههای دیگران رو هم میگیری[...].
وقتی صفت روانشناس رو به خودت میچسبونی انتظار آدم بالا می ره. من انتظار داشتم در این مورد خاص، بیای مثلا تعریف و علل عشق رو تشریح کنی تا هم کمکی به اون دوستمون بکنی، هم سطح صفحه رو بالا ببری، نه اینکه حرفای کلی تحویلمون بدی[...].
امید، بچه بیست و چن ساله از کرج
میمیرم، ولی ایستاده
بازی رو نیمهکاره رها نکن! مر د باش و تا آخر بازی بمون... چیه؟ برات افت داره با یه نیمه جون بجنگی؟ من همونیام که اول بازی تنت میلرزید حتی از نگاهم. به جونی که برام نمونده ترحم نکن. ببیییین.... هنوز سرسختانه رو پام وایسادم!
عاطفه شکرگزار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: