در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
البته همدان با تعدادی افراد نازنین و دوستداشتنی نیز برایم معنا پیدا میکند، مثل مرحوم پدرم، مرحوم قاسم رستگار معروف به دادا قاسم، همان کسی که من مینای شهر خاموش را براساس زندگی او ساختم و یکی دیگر از دوستان نقاش عزیزم به نام هوشنگ جمشیدآبادی که در روستایی خارج از شهر همدان باغداری میکند و تعداد زیادی گربه نگه میدارد و معتقد است با تغییرات امروزی شهرنشینی، گربهها در حال نابودی هستند. قدیمترها در خانهها گربهرو داشتیم. گربهها در خانهها حضور داشتند و به آنها گدای سر سفره میگفتند زیرا اهالی خانه از غذای خودشان مقداری برای گربهها جدا میکردند ولی امروز گربهها براحتی زیر ماشین میروند و کشته میشوند.
همان قدر که همدان برایم شهری دوستداشتنی است، تهران را نیز بسیار دوست دارم. هر بار که از تهران خارج میشوم دلم برای این شهر تنگ میشود با وجود تمام تلخیهایش. من هر وقت برای سفر از شهر خارج میشوم، چشمهایم به دنبال دیدنیهای نو و یادگرفتنهای متفاوت است؛ خصوصا معماری منطقه، البته به شرط این که بساز و بفروشها آن را نابود نکرده باشند و به شرط این که میراث فرهنگی بودجهای برای محافظت از آن در نظر گرفته باشد. برای مثال من طی دو سفر به مسجد جامع نطنز رفتم، جایی که معماری خاصی دارد با ترکیب بدیعی از آجر زرد و کاشی آبی رنگ. نمای اصلی این بنا آجر است و معمار با امساک، تعداد محدودی کاشی در مسجد به کار برده است. متخصصان معماری معتقدند این مسجد ریشه در دوران میترائیسم دارد و از طرف دیگر این نظریه مطرح است که در مسیحیت باورها و نمادهایی برگرفته از آموزههای میترائیسم وجود دارد تا جایی که سالروز مسیح را همزمان با روزهای مقدس میترائیسم میدانند. حتی به نظر میآید این مسجد روی ویرانههایی از معابد میترائیسم ساخته شده است. اگر به لحاظ تاریخی سابقه محل بعضی از مساجد بسیار کهن را بررسی کنیم، متوجه میشویم بعضی از این مساجد پس از ورود اسلام، بر جای آتشکدهها و معابد زردشتی ساخته شدهاند. با حفاری این مساجد چهبسا ما شاهد بناهای مقدس با قدمت چند هزارساله باشیم. از اینها که بگذریم، در این مسجد آرام و زیبا، زیرزمینها و دهلیزهای عجیبی وجود دارد.
خاطرم هست که نوروز 1375 برای نخستین بار به نطنز رفتم. در گوشهای از مسجد با آن هوای خنک و معماری بیتکلف و در عین حال چشمگیر نشسته بودم و چشم میگرداندم و مسجد را نگاه میکردم و هر لحظه بیشتر متوجه زیباییهای این بنای شگفت میشدم. خوبیاش این بود که در مسجد نطنز هنوز هیچ عنصر اضافهای وجود ندارد، هنوز کسی در اینجا کابل برق نکشیده و هنوز چراغهای فلورسنت به کار نبردهاند و هنوز ابزارهای مدرن ناسازگارانه بر تن مسجد ننشسته است.
یک بار که به این مسجد رفته بودم، در دیوارنوشتههای آن، مطلب عجیبی نظرم را جلب کرد. گرچه یادگاری نوشتن روی آثار قدیمی، کار قشنگی نیست ولی کسی در جانب غربی منبر گچی مسجد جامع نطنز با قلم نیش نوشته بود: «مذهب عاشق ز مذهبها جداست / عاشقان را مذهب و ملت خداست... یادگار اقلّ فقرا و سادات، میرزا بزرگ ولد آقا میرزا احمد، خطیب حضرت معصومه علیهاالسلام، خدا لعنتش کند که بنده را از قم آواره کرد. سخت دلتنگ میباشم. خانه امید خراب. کاش روزی نفسم جانب صحرا میکرد. 7رجب المرجب مطابق... 1286». سال 1377 مسجد عجیب دیگری در روستای انگهدان در حوالی اراک دیدم. البته میراث فرهنگی آن سالها همتی برای حفظ و نگهداری مسجد زیبا نداشت. به همین دلیل ظاهرا اهالی قصد نابودی مسجد قدیمی ده را داشتند تا مسجدی جدید به جای آن بنا کنند. در حین کار از داخل مسجد دو ستون مشکی عجیب و غریب بیرون آمده بود، ستونهایی مشابه ستونهای تخت جمشید با این تفاوت که از جنس گرانیت سیاه بود. اهالی، این ستونها را نزدیک چشمه روستا گذاشتهاند تا قدمت این مسجد را نشان دهند. این دو ستون در اصل نشاندهنده پیشینه قدیمی آن محل بوده که بعدها در آنجا مسجد ساختهاند.
برایم عجیب است که چرا ما از معماری بناهای قدیمی ایران محافظت نمیکنیم؟ یک بار که به چغازنبیل رفته بودم، دیدم براحتی میشود از آجرهای آنجا که با خطوط باستانی روی آن حک شده است، برداشت و با خود آورد و البته مردم هم برمیداشتند. من معمولا وقتی به چنین مکانهایی میروم تا آنجا که برایم مقدور باشد عکاسی میکنم، زیرا مطمئن نیستم که سال آینده این بنا به همین شکل باقی بماند. مدیران ما در این جهت کمکاری میکنند. باید از کودکی به فرزندانمان بیاموزیم که وطنشان را دوست داشته باشند.
درباره نوع سفرهایم نیز باید بگویم که راستش من از هواپیما میترسم و ترجیح میدهم با اتومبیل شخصیام به سفر بروم. از سفر با اتوبوس هم متنفرم. چند بار سفرهای چند هزار کیلومتری در کشور داشتهام خصوصا در ایام نوروز که بار سفر میبندیم و پیش میرویم؛ گاهی جنوب، گاهی غرب و گاهی شرق. گاه و بیگاه، در سفرهایم سراغ تابلوهای عجیب و مسیرهای نامتعارف نیز میروم. هرچند بعضی اوقات این تابلوها را بارها میبینم، اما اصلا همت نمیکنم سراغشان بروم. یکی از مکانهای جالبی که در همین کج کردن مسیرهایم دیدهام، یک برج و مسجد عجیب در ساوه بوده است. معماری این دو واقعا بینظیر است تا جایی که مرا ساعتها مشغول عکاسی کردند. بعضی از این کشفها جذابیتهای زیادی دارد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: