در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خیلی دلش میخواست که میتوانست برود توی حیاط و کمی برف بازی کند، اما چون سرما خورده بود و حال چندان خوبی نداشت، مادرش اجازه نمیداد و مجبور بود از همان جا فقط تماشا کند. چند دقیقهای که گذشت باخود گفت الان که حالم کمی بهتر شده است اگر از مامان بخواهم اجازه بدهد توی حیاط بروم خوب است. بنابراین از اتاق بیرون آمد و به سراغ مادرش رفت. سعی کرد خودش را طوری نشان بدهد که انگار حالش بد نیست و از مادر خواست اجازه بدهد برای برف بازی به حیاط برود. مادر او را نگاه کرد و با لبخند گفت: نه دخترم، هنوز خوب نشدی، اگه بری بیرون حالت بدتر میشه. دیدی که آقای دکتر گفت باید خوب استراحت کنی و داروهایت را بموقع بخوری تا خوب، خوب بشی.
فاطمه باز هم اصرار کرد و گفت: ولی مامان جون ببین حالم خوبه.
اما مادرش همان حرف قبلیاش را تکرار کرد.
چند لحظهای هر دو ساکت شدند و فاطمه دوباره گفت: آخه مامان، من دلم میخواد یه آدمبرفی درست کنم.
ـ اگه به حرف من و بابا گوش میکردی و در هوای سرد با لباس کم توی حیاط نمیرفتی، الان هم مدرسه رفته بودی و هم اینکه میتونستی بری برای خودت بازی کنی.
ـ مامان جون قول میدم به حرفاتون گوش بدم و دیگه بچه خوبی بشم، بذار برم تو حیاط؛ به خدا لباس گرم میپوشم.
اما نظر مامان عوض نشد و گفت: اجازه نداری بری، اما اگر صبر کنی تا بابا بیاد شاید بره برات آدمبرفی درست کنه.
ـ ولی مامان من اینجوری دوست ندارم، دلم میخواد خودم درست کنم و پهلوش باشم.
ـ حالا برو همون جا بشین تا بابا بیاد ببینیم چی میشه.
فاطمه دوباره آمد و کنار پنجره نشست و باحسرت بیرون را نگاه کرد و پیش خودش گفت که کاش سرما نخورده بودم و به حرف مامان و بابام گوش کرده بودم.
عصری وقتی بابا به خانه آمد فاطمه تمام ماجرا را برای او تعریف و از او خواست تا کمکش کند. بابا بعد از شنیدن حرفهای فاطمه کمی فکر کرد و گفت: البته نمیتونم اجازه بدم که بری بیرون اما یه فکری دارم.
فاطمه با هیجان و خوشحالی گفت: چه فکری باباجون؟
ـ همین جا بشین من الان برمیگردم.
بابا پیش مامان رفت از او یک زیرانداز پلاستیکی گرفت و آن را کنار در ورودی روی زمین انداخت. البته قبل از آن فرش را جمع کرد و بعد با یک لگن کوچک از اتاق بیرون رفت و آن را پر از برف کرد و برگشت. بعد از چند دقیقه یک آدم برفی کوچک درست کرد. آدمبرفی کمی کوچولو بود اما فاطمه خیلیخیلی خوشحال شد و بعدش با وسایلی که از مامان گرفته بود برای آدمبرفیاش چشم و بینی و دهان گذاشت و از بابا هم که آرزوی او را برآورده کرده بود خیلی تشکر کرد.
رضا بهنام
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: