آدم‌برفی برای فاطمه

فاطمه کوچولو کنار پنجره اتاقش نشسته بود و حیاط را نگاه می‌کرد. برف می‌بارید و او از دیدن دانه‌های برف که رقص‌کنان کف حیاط و باغچه می‌نشستند، بسیار لذت می‌برد. فاطمه دانه‌های برف را از بالا با چشم دنبال می‌کرد تا ببیند برای هر کدامشان چه اتفاقی می‌افتد.
کد خبر: ۶۳۱۲۵۳

 خیلی دلش می‌خواست که می‌توانست برود توی حیاط و کمی برف بازی کند، اما چون سرما خورده بود و حال چندان خوبی نداشت، مادرش اجازه نمی‌داد و مجبور بود ​از همان جا فقط تماشا کند. چند دقیقه‌ای که گذشت باخود گفت الان که حالم​ کمی بهتر شده است اگر از مامان بخواهم اجازه بدهد توی حیاط بروم خوب است. بنابراین از اتاق بیرون آمد و به سراغ مادرش رفت. سعی کرد خودش را طوری نشان بدهد که انگار حالش بد نیست و از مادر خواست ​ اجازه بدهد برای برف بازی به حیاط برود. مادر او را نگاه کرد و با لبخند گفت: نه دخترم، هنوز خوب نشدی، اگه بری بیرون حالت بدتر می‌شه. دیدی که آقای دکتر گفت باید خوب استراحت کنی و داروهایت را بموقع بخوری تا خوب، خوب بشی.

فاطمه باز هم اصرار کرد و گفت: ولی مامان جون ببین حالم خوبه.

اما مادرش همان حرف قبلی‌اش را تکرار کرد.

چند لحظه‌ای هر دو ساکت شدند و فاطمه دوباره گفت: آخه مامان، من دلم می‌خواد یه آدم‌برفی درست کنم.

ـ اگه به حرف من و بابا گوش می‌کردی و در هوای سرد با لباس کم توی حیاط نمی‌رفتی، الان هم مدرسه رفته بودی و هم این‌که می‌تونستی بری برای خودت بازی کنی.

ـ مامان جون قول می‌دم​ به حرفاتون گوش بدم و دیگه بچه خوبی بشم، بذار برم تو حیاط؛ به خدا لباس گرم می‌پوشم.

اما نظر مامان عوض نشد و گفت: اجازه نداری بری، اما اگر صبر کنی تا بابا بیاد شاید بره برات آدم‌برفی درست کنه.

ـ ولی مامان من اینجوری دوست ندارم، دلم می‌خواد خودم درست کنم و پهلوش باشم.

ـ حالا برو همون جا بشین تا بابا بیاد ببینیم چی می‌شه.

فاطمه دوباره آمد و کنار پنجره نشست و باحسرت بیرون را نگاه کرد و پیش خودش گفت که کاش سرما نخورده بودم و به حرف مامان و بابام گوش کرده بودم.

عصری وقتی بابا به خانه آمد فاطمه تمام ماجرا را برای او تعریف و از او خواست تا کمکش کند. بابا بعد از شنیدن حرف‌های فاطمه کمی فکر کرد و گفت: البته نمی‌تونم اجازه بدم که بری بیرون اما یه فکری دارم.

فاطمه با هیجان و خوشحالی گفت: چه فکری باباجون؟​

ـ همین جا بشین من الان برمی‌گردم.

بابا پیش مامان رفت از او یک زیرانداز پلاستیکی گرفت و آن را کنار در ورودی روی زمین انداخت. البته قبل از آن فرش را جمع کرد و بعد با یک لگن کوچک از اتاق بیرون رفت و آن را پر از برف کرد و برگشت. بعد از چند دقیقه یک آدم برفی کوچک درست کرد. آدم‌برفی کمی کوچولو بود اما فاطمه خیلی‌خیلی خوشحال شد و بعدش با وسایلی که از مامان گرفته بود برای آدم‌برفی‌اش چشم و بینی و دهان گذاشت و از بابا هم که آرزوی او را برآورده کرده بود خیلی تشکر کرد.

رضا بهنام

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها