معمای پلیسی

دست دزد طلافروش چگونه رو شد؟

سرگرد مشفق در اداره نشسته بود و خاطرات دوران جوانی‌اش را می‌نوشت. اولین پرونده‌ای که او به عنوان افسر، رسیدگی به آن را به عهده گرفت، مربوط به سرقت از یک جواهرفروشی در خیابان استادمعین بود. کارآگاه هنوز هم وقتی آن ماجرا را به یاد می‌آورد، از خودش احساس رضایت می‌کند؛ چون سارق را در همان اول کار شناخت و دستگیرش کرد.
کد خبر: ۶۲۹۳۹۸

به او خبر داده بودند در ساعت آخر کار یک جواهرفروشی، مردی وارد مغازه شده و مقدار زیادی طلا دزدیده است. آن زمان دوربین مداربسته‌ای در کار نبود. کارآگاه وقتی به محل سرقت رسید، مالباخته را در حالی‌که به همان حالت زمان دزدی روی صندلی نشسته بود، دید. دور گردن او زنجیر ضخیمی که رویش تیغ‌های برنده‌ای داشت، پیچیده شده بود؛ طوری که اگر مرد حرکتی می‌کرد، گلویش بریده می‌شد. زنجیر پشت گردن مرد گره زده شده و امکان تحرک را از او گرفته بود. جواهرفروش در حالی‌که با صدای خفه‌ای صحبت می‌کرد، گفت: این را باز نکردم تا خودتان از نزدیک ببینید البته از اثر انگشت خبری نیست. طرف دستکش داشت.

کارآگاه دستور داد زنجیر را با احتیاط باز کنند. بعد از صاحب مغازه، ماجرای دزدی را پرسید.

ـ کم‌کم داشتم دکورم را جمع می‌کردم که مردی وارد مغازه شد و سلاحی به طرفم نشانه گرفت.خیلی ترسیده بودم. او زنجیر را دور گلویم انداخت. پیش خودم گفتم حتما می‌خواهد مرا بکشد. فکر کردم همین الان است که باید از خودم دفاع کنم. در حالی که او داشت زنجیر را گره می‌زد، دستانم را دور گلویش انداختم و فشار دادم اما زورش زیاد بود و با یک ضربه حسابم را رسید بعد هم طلاها را جمع کرد و سریع از مغازه بیرون رفت. او سوار یک موتور هوندا 125 قرمز شد اما شماره پلاکش را نمی‌دانم. راستش نمی‌توانستم سریع حرکت کنم چون ممکن بود تیغ‌ها گلویم را ببرد.

مشفق نگاهی به ویترین مغازه انداخت.اثری از جواهرات نمانده بود. او از طلافروشی بیرون رفت. تنها مغازه آن اطراف یک بقالی درست روبه‌روی محل سرقت بود که کرکره‌اش پایین بود و روی یک کاغذ نوشته شده بود: به علت فوت اخوی اینجانب، تا اطلاع ثانوی تعطیل است.

کارآگاه به طلافروشی برگشت. مطمئن بود هیچ شاهدی وجود ندارد که سارق را دیده باشد. او از مرد زرگر پرسید: شما بیمه بودید؟

پاسخ مثبت بود. مشفق دوباره بیرون رفت. آن زمان جوان و تازه‌کار بود و به همین دلیل اعتماد به نفس کافی نداشت اما بالاخره تصمیم خودش را گرفت و بعد از بازگشت داخل زرگری، به مالباخته گفت: دزدی کار خودت است. شما بازداشت هستید.

مرد که شوکه شده بود، شروع به داد و فریاد کرد اما مشفق به یک سرباز دستور داد به او دستبند بزنند. متهم بعد از سه روز بازداشت، اعتراف کرد به مشکل مالی برخورده بود و برای این‌که بتواند از بیمه استفاده کند، نقشه این سرقت دروغین را طراحی و اجرا کرد.

مشفق داشت جزئیات این خاطره را در دفترچه‌اش یادداشت می‌کرد که تلفن اتاقش زنگ خورد. گوشی را که برداشت، به او خبر دادند قتلی در جنوب تهران اتفاق افتاده است و او باید هر چه سریع‌تر خودش را برساند. دیگر مجالی نبود و کارآگاه بسرعت راه افتاد تا تحقیقاتش را آغاز کند اما در طول مسیر ذهنش همچنان درگیر همان پرونده بود که باعث شد به او تشویقی بدهند.

شما خواننده محترم برای ما به شماره 300011224 پیامک بزنید و بنویسید کارآگاه چگونه متوجه شد سرقت کار خود مرد طلافروش است.

پاسخ معمای شماره قبل: خواهر مالباخته به کارآگاه گفته بود سارق دنبال سرویس برلیان می‌گشته است در حالی که فقط خود او و برادرش از وجود برلیان خبر داشتند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها