در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پرده اول؛ روایت سارا
وقتی بیست ساله بودم، با مهدی آشنا شدم و ازدواج کردم. شروع زندگی ما خیلی آرام بود و کسی مخالفتی نداشت. مهدی دانشجوی اخراجی مقطع فوقلیسانس بود و این موضوع، خانوادهاش را خیلی ناراحت کرده بود. او میگفت دوست نداشته به دانشگاه برود و به اصرار خانوادهاش ادامه تحصیل داده و بعد هم آن را رها کرده است. پدر و مادر مهدی به دلیل دلخوریهای پیش آمده، در ازدواج ما هم دخالتی نکردند.
خانه کوچکی اجاره و زندگیمان را شروع کردیم. مهدی مهندس بود و در یک کارخانه بزرگ کار میکرد و حقوقش خوب بود، اما به دلیل ولخرجیهایش، نمیتوانستیم پسانداز کنیم و از اجارهنشینی خلاص شویم. از طرفی خانواده من هم برای این که ما خانهای بخریم، کمکمان نمیکردند. آن زمان من دختری دیپلمه بودم و برای این که استقلال مالی داشته باشم، در یک مطب به عنوان منشی کار میکردم. بعد از مدتی در دانشگاه قبول شدم و برای تامین شهریه آن تصمیم گرفتم طلاهایم را بفروشم و پولش را در بانک سپردهگذاری کنم تا با دریافت سود آن به کسی نیاز نداشته باشم. حتی با این که وضع شوهرم خوب بود، نمیخواستم از او پول بگیرم. وقتی مهدی از این تصمیم من با خبر شد، گفت حقوقات را به من بده، من هم شهریه دانشگاه را میپردازم. او گفت پدرش قصد دارد خانهای بزرگتر بخرد و از او پول خواسته و پیشنهاد شراکت داده است. شوهرم گفت این یک سرمایهگذاری است و چند سال دیگر پولمان چند برابر میشود و من هم قبول کردم. چون مهدی را خیلی دوست داشتم، نمیخواستم او ناراحت شود. چهار سال گذشت و من لیسانسم را در رشته طراحی صنعتی گرفتم و در یک شرکت مشغول کار شدم. از آن به بعد هر چه حقوق میگرفتم، پسانداز میکردم. مهدی هم هیچوقت سراغ پولهایم را نمیگرفت. خودش هم هرگز پساندازی نداشت. او زیاد به ماموریت میرفت و خیلی اوقات من تنها میماندم. رفتارهای خانواده مهدی با ما همیشه باعث تنش میشد. آنها مرا دوست نداشتند، هر وقت هم از دست مهدی عصبانی میشدند، پای مرا وسط میکشیدند. من همیشه از این موضوع ناراحت بودم، اما تحمل میکردم. تا این که چند سال قبل پدر مهدی فوت شد. پس از مدتی متوجه شدیم او قبل از مرگش کل اموالش را به اسم بچههای دیگرش کرده و مهدی از پدرش چیزی به ارث نمیبرد. با این که ما همه پساندازمان را به پدر مهدی داده بودیم او با ما اینطور رفتار کرد. من از این بابت خیلی ناراحت شدم. حس میکردم به من خیانت شده و خیلی از دست مهدی ناراحت بودم. چون او میدانست پدرش نسبت به ما فکر چطور میکند. با این حال کاری کرد که من پسانداز و حقوق شغل اولم را به او بدهم. مشکلات خانوادگی زیادی برای ما پیش آمد. بعد از مرگ پدر مهدی، برادران و خواهرانش خانه پدری را فروختند و همگی از ایران رفتند. با رفتن آنها، فکر میکردم میتوانم از این به بعد خوشبخت باشم و دیگر آنها نیستند تا در زندگی ما دخالت کنند، اما آنها باز هم دست از سر ما برنداشتند و هر سال با ترفندی، مهدی را به سمت خودشان کشاندند. حالا هم که من خانهای خریدهام و میخواهم بچهدار شوم، مهدی قبول نمیکند. بنابراین باید به این وضع خاتمه داد. آزار این سالها من را نابود کرده است.
پرده دوم؛ روایت مهدی
همه آشنایان میدانند من سارا را خیلی دوست دارم. به همین دلیل هم با تمام مشکلاتی که داشتم، با او ازدواج کردم. یکی از بزرگترین اختلافاتی که خانوادهام با من داشتند، ازدواجم با سارا بود، اما هیچوقت اجازه ندادم او بفهمد و همیشه در جهت بهبود این رابطه کوشیدم. من خیلی به مادرم وابسته بودم و هیچوقت نتوانستم بین او و سارا، یکی را انتخاب کنم. سعی میکردم با محبت به خانوادهام عصبانیت آنها را بابت اخراجم از دانشگاه و ازدواجم با سارا کم کنم. به همین دلیل از سارا خواستم پساندازمان را به پدرمان بدهیم تا خانه دلخواهش را بخرد.
البته قرار بود من هم در آن خانه سهیم باشم، اما بعد از مرگش فهمیدم چه کرده است و خیلی ناراحت شدم. هیچوقت نفهمیدم او چرا این کار را کرد. مادرم هم میگفت نمیداند دلیل این تصمیم پدرم چه بود.
وقتی خواهر و برادرم از ایران رفتند سارا خوشحال بود، اما نمیدانست من چقدر خانوادهام را دوست دارم و چقدر این موضوع ناراحتم میکند. با این حال به روی خودم نیاوردم. هر سال به اروپا میروم و آنها را میبینم و همین موضوع، سارا را اذیت میکند. او میگوید هر چه درآمد داری، خرج خانوادهات میکنی. او مرتب مرا به این دلیل که نتوانستم برایش خانهای بخرم و خودش با پسانداز خودش خانه خریده است، تحقیر میکند.
با این که چند بار به او اصرار کردم با من به سفر بیاید تا بیشتر به ما خوش بگذرد، قبول نکرده چون از مادر من خوشش نمیآید و میخواهد مانع دیدار ما هم بشود. این درست است که من وظیفه داشتم برای همسرم خانه تهیه کنم، اما نتوانستم. با این حال نگذاشتم در این سالها به او سخت بگذرد و کوچکترین مشکلی داشته باشد. من همیشه به او پول دادهام و هیچوقت هم از او نخواستم حقوقش را در خانه خرج کند. در این زمانه خیلیها هستند که وضع اقتصادی خوبی ندارند و مستاجر هستند، اما خوشبختند.
من تا به حال زنی را ندیدهام که به دلیل خانه نداشتن شوهرش از او جدا شود، اما سارا با من این کار را میکند در حالی که میداند اگر این سالها در ایران ماندم، فقط به خاطر او بود. درست است که من به داشتن فرزند رضایت ندادم و هیچوقت هم پشتوانهای نداشتیم که بتوانیم بچهدار شویم، اما کنار سارا احساس خوشبختی میکنم. او میداند من چقدر دوستش دارم و به خاطرش هرکاری میکنم.
اگر این جدایی را لازم میداند، حرفی ندارم، اما منتظرش هستم. میدانم بالاخره میفهمد هیچ مردی به اندازه من او را دوست نخواهد داشت. سارا بالاخره نزد من برمیگردد.
نظر کارشناس
سایه پول بر زندگی مشترک
عاطفه کشاورزی/ مشاور خانواده
آن طور که از گفتههای این زن و شوهر بویژه حرفهای سارا استنباط میشود، پول در زندگی آنها جایگاه خیلی بالایی دارد. اگرچه کمبودهای مالی میتواند یکی از زمینههای اختلافات خانوادگی باشد، اما هرگز تنها عامل نیست و علل دیگری نیز در میان است، اما در همان قالب اقتصاد خودنمایی میکند. نوع رابطه مهدی با خانوادهاش، طرز رفتار خانواده مهدی با سارا، نداشتن فرزند و دیگر عوامل دست به دست هم داده و این مشکلات را به وجود آورده است، اما باید توجه داشت اختلافات این زن و شوهر چندان عمیق نیست که چارهای جز جدایی نداشته باشند. 15 سال زندگی مشترک آنها بخوبی نشان میدهد با کمی گذشت، گفتوگو و منطق میتوانند به این زندگی ادامه بدهند، اما متاسفانه گاهی اوقات زن یا مرد طلاق را به عنوان اولین و تنها راه انتخاب میکند. این دسته افراد از عواقب جدایی بیاطلاع هستند. آنها گمان میکنند به محض گرفتن طلاق، به تمام رویاها و آرزوهایشان دست مییابند در حالی که اثرات روانی جدایی تا مدتها و گاه تا پایان عمر همراه آنها خواهد بود و آزارشان میدهد، بنابراین توصیه من به این زوج و زوجهای دیگری که تصمیم به جدایی دارند، این است که قبل از تشکیل پرونده و اقدامات قانونی، حتما از مشاور کمک بخواهند تا بلکه بتوانند زندگی مشترک خود را حفظ کنند.
سولماز خیاطی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: