مردی که بعد از آزادی از زندان دیگر خلاف نکرد از زندگی‌اش می گوید

شرمنده پدرم شدم

«اکبر- س» مرد چهل‌ونه ساله‌ای است که در بیست‌وسه سالگی به زندان افتاد و یک سال دوره محکومیت را گذراند، اما بعد از آن دیگر عمل خلافی انجام نداد و زندگی سالمی را در پیش گرفت. او می‌گوید: «بعد از این‌که از سربازی برگشتم تصمیم گرفتم برای کار به تهران بیایم.
کد خبر: ۶۲۲۶۷۱
شرمنده پدرم شدم
 ما در روستایی در غرب کشور زندگی می‌کردیم. دو برادرم همان‌جا بودند و با پدرم سر زمین کار می‌کردند و دیگر به من نیازی نبود. سه خواهرم هم شوهر کرده بودند و همه چیز طوری بود که اگر می‌ماندم فایده‌ای نداشت. وقتی به تهران آمدم به خانه یکی از فامیل‌هایمان رفتم و مدتی را آنجا بودم تا این‌که بالاخره در یک شرکت باربری کار پیدا کردم.»
 

اکبر در اثاث‌کشی منازل کمک می‌کرد. او می‌گوید: «کار خیلی سختی بود. اوایل خیلی بدنم درد می‌گرفت، طوری که شب‌ها خوابم نمی‌برد، اما خوبی‌اش این بود که آن شرکت به کارگرها جای خواب هم می‌داد. بچه‌ها بعد از مدتی به من پیشنهاد دادند تریاک بکشم، گفتند این طوری بهتر کار می‌کنم و دردم هم کم می‌شود.»

این‌گونه بود که اکبر مصرف مواد مخدر را شروع کرد، اما می‌گوید هرگز معتاد نشد: «مصرفم را کنترل می‌کردم. زندان رفتنم هم ربطی به مواد ندارد، آن‌قدر در خانه‌های مردم کار کردم و دیدم چه زندگی‌هایی دارند که وسوسه شدم و در پنج مورد از خانه‌های مردم دزدی کردم تا این‌که گیر افتادم و زندانی شدم.»

زندانی سابق حرف‌هایش را این طور ادامه می‌دهد: «پدرم با این‌که پیر و مریض بود برای پیگیری کارهایم به تهران آمد. واقعا شرمنده‌اش شدم. در زندان به خودم قول دادم دیگر کار خلافی نکنم. زندان واقعا برایم سخت بود. فهمیده بودم اشتباه کرده‌ام. با این‌که همه اموال مسروقه را پس دادم باز هم یک سال در زندان ماندم و بعد از این‌که آزاد شدم به روستای خودم رفتم.»

اکبر در ادامه می‌گوید: «یک سال در روستای خودمان ماندم و با برادرها و پدرم سر زمین کار کردم، اما حقیقتش آن زمین محصول زیادی نداشت و خرجمان درنمی‌آمد، از طرفی پدر و مادرم اجازه نمی‌دادند به تهران برگردم، می‌گفتند دوباره به شهر غریب می‌روی و خلاف می​کنی. بعد از یک سال بالاخره فامیلمان که در تهران بود برایم کاری پیدا کرد، من هم با اصرار پدر و مادرم را راضی کردم و به تهران برگشتم. این دفعه در منطقه‌ای تجاری باربر شدم. کارم حمل اثاثیه‌ای بود که مردم می‌خریدند، اما این دفعه از جای خواب خبری نبود، برای همین با چند نفر دیگر از کارگران در یک خانه زندگی می‌کردم. این بار هم آنها پیشنهاد تریاک دادند، اما من قبول نکردم و گفتم دیگر لب به این چیزها نمی‌زنم، می‌ترسیدم معتاد شوم و نتوانم به قولی که به خودم داده‌ام عمل کنم.»

اکبر سه سال کار سخت را تحمل کرد و بعد از آن به خواسته مادرش با یکی از اقوام ازدواج کرد و همسرش را به تهران آورد. او می‌گوید: «آن موقع در یک پارکینگ کار پیدا کرده بودم. کار راحتی بود و درآمدش هم بد نبود، چون گاهی انعام هم می‌گرفتم. یک سال هم در پارکینگ بودم و بعد در یک رستوران مشغول شدم. همه شغل‌هایم در یک منطقه بود، دیگر کاسب‌ها مرا می‌شناختند و اعتماد داشتند.»

پدر اکبر چند ماه بعد از شروع به کار او در رستوران فوت کرد. مرد میانسال می‌گوید: «بعد از مرگ پدرم زمین‌مان را فروختیم. یکی از برادرهایم در شهری نزدیک خودمان سر کار رفت و آن یکی به تهران آمد و کمکش کردم. مادرم هم در خانه خواهر بزرگم ماند، البته او هم بعد از چند ماه فوت کرد و بعد از آن خانه پدری را هم فروختیم و با پول ارثیه توانستم یک موتور بخرم و خانه بهتری اجاره کنم، اما وقتی فهمیدم زنم باردار است موتور را فروختم. در زندگی‌ام از این اتفاق‌ها زیاد افتاده است. مثلا برای کاری پول جمع کرده‌ام و بعد مشکلی پیش آمده و برنامه‌ام به‌هم ریخته، اما یاد گرفته‌ام همه این سختی‌ها را تحمل کنم.»

اکبر اکنون دو فرزند دارد و می‌گوید در کنار خانواده‌اش احساس خوشبختی می‌کند: «الان در یک مسافرخانه کار می‌کنم و وضعم نه خوب است و نه بد، اما خدا را شکر همه صحیح و سالم هستیم، بقیه‌اش دیگر مهم نیست. سختی‌ها خودش برطرف می‌شود.»/ ضمیمه تپش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها