در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رویا شانزده ساله بود که از خانه فرار کرد و از آن به بعد هرگز زندگی راحت و آرامی نداشته است. او حالا ابراز پشیمانی میکند، اما در تمام سالهای گذشته قدمی برای اصلاح وضع خود برنداشته و با این که یک بار دستگیر و زندانی شده بود باز هم به سرقت ادامه داد. او میگوید: «من تک دختر خانواده بودم و چهار برادر داشتم. زندگیام خیلی سخت بود. برادرها اذیتم میکردند. پدرم هم خیلی کتکم میزد. او شکاک بود و اصلا اجازه نمیداد از خانه بیرون بروم. هر وقت خودش بیرون میرفت تلفن را در کمد میگذاشت و در را قفل میکرد. مرتب باید جواب پس میدادم که چرا فلان پسر از آن طرف خیابان رد شد یا چرا فلان همسایه با صدای بلند جواب سلام داد. حتی نگذاشت مدرسه بروم و سال اول دبیرستان مجبورم کرد ترک تحصیل کنم. واقعا ذله شده بودم برای همین هم به سرم زد از خانه فرار کنم. قبلا دختر دیگری در محلهمان این کار را کرده بود. من هم یک روز ساکم را بستم و یواشکی از خانه بیرون زدم.»
رویا راهی ترمینال شد و از آنجا با اتوبوس به تهران آمد. او میگوید: «درباره سرگردانی و آوارگیهای روزهای اول نمیخواهم حرفی بزنم چون گریهام میگیرد. بعد از یک هفته با پسری آشنا شدم و او مرا به خانهاش برد.»
رویا از همان زمان به قعر تباهی سقوط کرد. او میگوید: «در خانه آن پسر برای اولین بار با مشروب آشنا شدم و بعد از مدتی پسر دیگری به من حشیش داد. از آن به بعد دیگر زندگیام دست خودم نبود. منتظر میماندم تا ببینم چه پیش میآید. باری به هر جهت شده بودم. فقط میخواستم سقفی بالای سرم باشد و بتوانم شکمم را سیر کنم.»
رویا بعد از مدتی به این صرافت افتاد که چرا باید از امکاناتی که دیگران از آن برخوردار هستند محروم باشد. او توضیح میدهد: «این حرف را پسری به اسم آرش به من زد چند وقتی بود در خانه مجردی او زندگی میکردم. او آنقدر زیر گوشم خواند تا اینکه پیش خودم گفتم راست میگوید و من هم حق دارم، اما نمیدانستم چطور باید به این حق برسم. او راه را نشانم داد و پیشنهاد کرد با هم سرقت کنیم. با اینکه میترسیدم قبول کردم تا قبل از آن خلافهای زیادی انجام داده بودم و فکر میکردم این یکی هم روی بقیه. اصلا برایم مهم نبود.»
دختر جوان سرقتهایش را با همدستی آرش شروع کرد. او میگوید: «دو نفری به اسم زن و شوهر سوار ماشینها میشدیم و بعد با چاقو از راننده زورگیری میکردیم. آرش من را میخواست تا کسی به او شک نکند من هم همیشه اولش خودم را به مریضی میزدم. این طور اعتماد راننده را جلب میکردیم.» رویا بعد از پنج فقره سرقت دستگیر شد و به زندان افتاد. او در حبس روزهای سختی را تحمل کرد، اما بعد از اینکه آزاد شد دوباره تصمیم به دزدی گرفت. او میگوید: «این ماجراها که الان خلاصه تعریف میکنم خیلی طول کشید. در این مدت هزار بار مرده و زنده شدهام. وقتی از زندان بیرون آمدم جایی برای ماندن نداشتم برای همین سراغ یکی از پسرانی رفتم که با او رابطه داشتم، اما آن پسر قبولم نکرد. بعد سراغ یکی دیگر رفتم که او هم بعد از دو روز بیرونم کرد. بعد از آن به خانه زنی رفتم که قبلا در زندان با هم آشنا شده بودیم. آن زن هم همان اول شرط گذاشت که اگر میخواهم خانهاش بمانم باید خرجم را بدهم. از آن به بعد قرار شد نصف کرایه اتاق و پول خورد و خوراک را من بدهم پس باید کار میکردم، اما من نه کاری بلد بودم و نه اصلا مدرک شناسایی داشتم که بخواهم به کسی نشان بدهم برای همین دیدم تنها راه چاره همان سرقت است.»
رویا جیببریها را در مترو یا اتوبوسهای تندرو انجام میداد. او میگوید: «راه و رسم کار را در زندان یاد گرفته بودم. دو بار هم مردم مچم را گرفتند، اما هر دفعه با التماس و گریه و زاری خودم را نجات دادم تا اینکه بالاخره گیر افتادم و دوباره باید به زندان بروم.» زن زندانی ادامه میدهد: «از این وضع خسته شدهام و از راهی که برای زندگیام انتخاب کردم پشیمان هستم، اما حالا دیگر خیلی دیر است همان اول نباید از خانه فرار میکردم. همه بدبختیها از همان فرار شروع شد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: