در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سرگرد شهاب با اینکه بعید میدانست سعید بعد از قتل از کارت سوخت مقتول استفاده کرده و اینطور از خودش ردپا جا گذاشته باشد،چارهای نداشت جز اینکه این مرد را بازداشت کند. ستوان ظهوری همراه تیمی از ماموران عملیاتی به محل کار سعید رفتند و او را دستبند به دست به اداره آگاهی منتقل کردند. سعید از ماجرای کشته شدن احمد خبر داشت اما میگفت موضوع را از روزنامه جامجم خوانده و خودش هیچ نقشی در این جنایت نداشته است. سرگرد نمیتوانست به همین راحتی به حرفهای متهم اعتماد کند. باید بازجویی دقیق و کامل انجام میشد. او همانطور که دور اتاق قدم میزد به سعید گفت: تو با احمد اختلاف داشتی. تا جایی که خبر داریم 25 میلیون تومان از او میخواستی اما پولت را نمیداد.
سعید انتظار نداشت تحقیقات تا این مرحله پیش رفته باشد. او کمی جا خورد و بعد از اینکه به خودش مسلط شد، گفت: من برای احمد پارچه وارد کرده بودم. برای روکش مبل از آنها استفاده کرد دو قسط اولش را هم به موقع داد اما سر 25 میلیون تومان آخر اذیتم میکرد و میگفت حسابمان کامل تسویه شده و هیچ بدهی به من ندارد. میدانستم میخواهد از ایران برود. او میخواست این طوری مرا سرگردان کند و بعد هم بگذارد برود. با چند نفر دیگر هم همین کار را کرده. به یکی دیگر از دوستانم به اسم ناصر 30 میلیون تومان بدهکار است.
ستوان ظهوری گفت: اما احمد در تهران مغازه داشت و شناخته شده بود اگر میخواست فرار کند مغازهاش را هم میفروخت.
ـ اتفاقا فروخته است اما کسی خبر نداشت من هم تازه فهمیدم وکالتی فروخته و صدایش را درنیاورده حتی به کارگران خودش هم چیزی بروز نداده.
کارآگاه پشت میزش نشست و به فکر فرو رفت. ادعای سعید درباره قصد احمد برای کلاهبرداری میتوانست صحت داشته باشد اما همین ادعا سوءظن را نسبت به او تقویت میکرد. شهاب عکسی را که از زانتیای سعید در پمپ بنزین گرفته شده بود، به متهم نشان داد و گفت: تو روز قتل با کارت سوخت مقتول بنزین زدی.
سعید چند بار عکس را با تعجب نگاه کرد. از تعجب خشکش زد.
ـ اما این امکان ندارد. چرا من باید چنین کار ساده لوحانهای بکنم؟
ستوان ظهوری گفت: خودت جواب بده. واقعا چرا؟
سعید کمی که آرامتر شد ادعای تازهای را مطرح کرد: آن روز که شما ادعا میکنید بنزین زدهام من بیهوش بودم به خانه ناصر رفته بودم تا درباره طلبهایمان از احمد فکری بکنیم اما بعد از اینکه آبمیوه خوردم بیهوش شدم. به هوش که آمدم در تختخواب بودم ناصر به من گفت خودش هم از حال رفته بود. میتوانید از او تحقیق کنید. مطمئن هستم یادش است چه بلایی سر ما آمد. تازه من آن روز قبل از اینکه به خانه ناصر بروم بنزین زده بودم و باکم پر بود.
کارآگاه قبلا هم نسبت به پر بودن باک بنزین مشکوک شده بود. به همین دلیل احساس کرد متهم حقیقت را میگوید اما اگر این ماجرا واقعیت داشت آن وقت باید ناصر را بهعنوان قاتل بازداشت میکردند. شاید هم موضوع پیچیدهتر از این حرفها بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: