خانه بر و بچه‌ها

انتظار

کاش این شبزده را تا ته دنیا ببری/ غصه را از دل این دختر تنها ببری/ چشم بستم که به غیر از تو نبینم، تا تو/ چشم من را بربایی، به تماشا ببری/
کد خبر: ۶۱۹۱۱۱

ماهی قرمز آن سفره عیدم که هنوز/ منتظر تا تو مرا تا لب دریا ببری/ عمری از قافله جا مانده و درجا زده‌ام/ کاش تقویم دلم را تو به فردا ببری/ من خودم خواسته‌ام تا تو دلم را این‌طور/ پی عشقت بکشانی و به هر جا ببری.

پری رحمانی از ماسال

بی‌خیاااال بااااو

 

بی‌خیال هدیه‌های گرانقیمت، آدمها باید کلامشان کادوپیچ عاطفه و صداقت باشد، که نیست. بی‌خیال عینکهای مارکدار پرزرق‌وبرق، آدمها باید نگاهشان جور دیگر باشد، که نیست. بی‌خیال حرفهای فیلسوفانه و پوشاندن لهجه‌های رو به انقراض، آدمها باید صدایشان گرم و مهربان باشد، که نیست. بی‌خیال لژ و پاشنه و بوت و چرم‌های طبیعی، آدمها باید قدمهایشان راست باشد که نیست. بی‌خیال همة سنگ و جواهرات اصل و بدلهای درگوشی، آدمها باید دلشان گرانترین جواهر باشد، که نیست. بی‌خیال عطرهای گرانقیمت اصل فرانسوی، عطر آدمها باید عطر معرفت باشد، که نیست. بی‌خیال ردیف کردن همه خیالاتی که خیال آدمها باید بی‌خیالشان باشد و نیست. آاااه... بی‌خیال... باید گوشی بدهکار شنیدن این حرفها باشد، که نیست!

عاطفه شکرگزار

نه باااباااا؟!... پیشرفتی کردی واس خودتاااا!! بینـــــــــم... این چند هفته رژیم تُرشی گرفته بودی؟! (آففرین. همچین پیشرفت کردی که اگه دفعه اولت بود و مشتری قبلی نبودی، شک می‌کردم که کپی کرده باشی!!) خوبه که تازگی، یخده بیشتر به اون مخچه فشار میاری! بازم جای شکرگزاری داره دیگه عاطفه!

کلاه‌بافی

 

به آغوشت نگاه کردم، گفتم هوا سرده. کلافی از خیال به دستم دادی و من خیالهایم را با تو بافتم و بافتم... وقتی تو با دیگری بودی.

کلاهی که بافتم را سرم گذاشتی. با لبخند گفتی: چقد بهت میاد.

حالا که تو سردت است دلیل سنگدلی‌ام را می‌دانی؟ دارم برایت کلاه می‌بافم عزیزم.

مرجان 21 از اراک

رادیوی هوشمند

 

صب پا شدم رفتم سوار ماشین شدم، روشنش کردم. همین که در رو بستم رادیو گفت: جوون ایرانی صبح به خیر! آقا من زدم زیر خنده. یارو وایساده روبروم همچین مبهوت نیگا می‌کنه. حالا با خودش می‌گه: آخی... جوون مردم! خدا شفاش بده!

حمید

ءح! چه حسن اتفاقی! یه بارم من سوار ماشین شدم، رادیو رو که روشن کردم گفت: دستشویی کجاست؟!! قیافة من :| قیافة یارو:... صب کن ببینم... ها... شانس آوردم که هیچ ناظری اون وخت صب اونجا نبود!

حرکت اعتراضی

 

یک دو سه... صدا میاد؟ اهم... اهم...!

من به نمایندگی از این بچه‌های زجر کشیده... اینایی که باید بهترین روزای زندگیشون رو پشت کنکور و چپوندن کلی فرمول تو مغزشون بگذرونن میگم: آقاااا... چه وضعشه؟ هوم؟

(جمعیت یکصدا:)

آآااارههههه... ما اعتراض داریم!

به خودم میام و آهی می‌کشم. کتاب تستی رو که لوله کردم از جلو دهنم برمی‌دارم و مشغول تست زدن می‌شم.

دختر کاغذی

بلاتکلیفی

 

امشب غرق در اشکهای عاشقانة خود مچاله می‌شوم. در سکوت شیشه‌ای شب، زیر بهمن سرد احساساتت دفن می‌کنی‌ام، وقتی برای دیگری آب می‌شود دلت.

تسلیم شب می‌شوم و دم نمی‌زنم اما برای تنوع هم که شده، گاهی باش؛ حوصله‌ات از این همه نبودن سر نمی‌رود؟

رضوان

یادبود

 

به نظرت الان فرشته ح. 17 ساله چند سالشه که دیگه خودش رو جزو بروبچ به حساب نمیاره؟ می‌دونستی سیاوش منصور، میثاق، الان 27 سالشه؟ وقتی 23 سالش بود من فقط 13 سالم بود ولی این‌قدر با ریتم اسمش حال می‌کردم که هر هفته واسه دیدن اسم اون و جوابای قشنگ حسامی، بروبچ رو می‌خوندم و کلی انرژی می‌گرفتم. هر چند با بعضی مطالبشم حالم بد می‌شد، مثل آلبوم. الان شب جنگلبان روز شده یا هنوزم شیفت شبه؟ مهدیار دلکش اینا از قم رفتن یا بازم ساکن اونجان؟ نرگس چی؟ اون هنوز رو عاشقترین بودنش اصرار داره یا مث بقیه به شکست عشقی مبتلا شده؟ اصغر با درداش می‌سازه؟

یادمه مرداد 88 با پارتی‌بازی یه مطلب طولانی، طولانی‌ها، از خودت چاپیدی. بازم از اون پارتی‌بازیا می‌کنی یا نه؟!

بدون نام

* هعی... هعی... دس رو دلم نذاااار ماااادر

موضوع: اما ازدوااااج

 

می‌خوام درباره یه واقعیتی حرف بزنم: مقوله ازدواج؛ مسئله‌ای که خواه‌ناخواه مؤنث و مذکر همه بهش فکر می‌کنن. به عنوان مثال خودم رو می‌گم: تا 25 سالگی درس خوندم، بعدشم 2 سال رفتم خدمت سربازی، فعلا هم 28 سالم هست. شما بگو حسامی جون، تو این دور و زمونه کار پیدا می‌شه؟ بر فرض که پیدا شه، باید یه 8-7 سالی هم مداوم کار کنی تا یه پول و پله‌ای جمع کنی. بعدش هم ای دل غافل! می‌بینی نزدیک 40 سالت شده! پس بنده کی ازدواج کنم؟ صاحب خونه و ماشین و غیره هم شدن، عمر نوح می‌خواهد و صبر ایوب. همه‌ش کم میاری!

حالا پاسخگوی عزیز، یه جواب درست و درمون بهم بده چون مشکل اساسی پسرهاست. سفسطه هم نکن چون خودم آخر سفسطه‌ام!

رضا حاج‌منافی، 28 ساله از مشگین‌شهر

این‌جوری که تو می‌گیییی، پاسخگو نقش پاسخجو رو بگیره سنگین‌تره! هر کی پاسخی داشت، سریع دس به موبایل یا اینترنت شه! بل‌کم این جوون رعنا رو قبل از 40 سالگیش از صف سفسطه خارج کنیم بره! (نرین انشای علم بهتر است بنویسین‌هاااا... وگرنه باز فردا میاد می‌گه: حالا 40 رو که گذشت ولش کن، بگو چه جوری قبل از 50 سالگیمون مزدوج شیم؟!!)

برای نسل بعد

 

1-می‌خواهم نوشته‌هایم را به نسل آینده برسانم. می‌خواهم از باورهایی که ساده قلبها را تسخیر می‌کردند و عشق را تا اوج می‌کشاندند بگویم. این‌که کبری چه ساده تصمیم می‌گرفت و دهقان چه ساده فداکاری می‌کرد. چه ساده عشق بین سفرة کوکب خانم تقسیم می‌شد و پتروس که عشق را در انگشت کوچک خود دید. کاش نسل آینده چوپان دروغگو را از بر نباشد!

2-می‌دونی چرا مستر بین تو فیلمهاش همیشه تنهاست؟ نه همسری، نه مادر و پدری؟ چون می‌خواد ثابت کنه سادگی همیشه تهش تنهاییه!

چشم سوم از قائمشهر

خب آخه راهکارت چیه خب؟

 

1-بروبچ گله می‌کنن که چرا کل صفحه همه‌ش از غم و ناامیدی و غصه‌س؟! باید عرض کنم الان مثلا من تصمیم گرفتم از غمهام هیچی نگم. بعدش چی شد؟ هیچی! دیدم هیچ چیز شادی دور و برم نیس که بخوام ازش بگم! آهای شمایی که می‌گی شادی و شاد بودن و از این حرفا... می‌شه بگی چه جوری می‌شه شاد بود و از شاد بودن نوشت؟

2-ساعتم دیگر کار نمی‌کند. او هم مانند من انرژی تمام کرده است. من انرژی‌ام را از تو می‌گرفتم و او از قوة درونش. حالا هر دو ته کشیده‌ایم!

جوجه تیغی

بنای عشق

 

(در جواب بستنی یخی):

به نظر من، توی این سنی که شما گفتی (یعنی 16 و 18 که نوجوونیه) نباید به احساسات اعتماد کرد؛ چون عشق واقعی و انتخاب درست و از روی آگاهی الان خودشون رو نشون نمی‌دن و توی سن‌های بالاتر مشخص می‌شه. الان هر چی که اتفاق می‌افته بر اساس یه احساس زودگذره. حالا این احساس می‌تونه یک روز باشه، یک هفته یا یک ماه... به هر حال می‌گذره و نباید بهش اعتماد کرد. چون می‌بینی یه کاری می‌کنی و بعد از یه مدتی احساسه کمرنگتر می‌شه و شما پشیمون‌تر.

باید همه شرایط رو در نظر بگیری (از جمله فرهنگ، سطح مادی و...). عشق بتنهایی نمی‌تونه پایه و اساس یه زندگی باشه و اون رو بگذرونه[...]. در کل این‌که: از ما گفتن بود!

اشی‌مشی

ضمایر موصولی

 

تو که هیچ وقت یه جملة قشنگ بلد نیستی بسازی، حالا از دستور زبان من ایراد می‌گیری که چرا توی این جملات با مفهموم دوست داشتن، به جای «من» از «ما» استفاده می‌کنم؟ خوب بود من هم با «تو» مثل یه سوم شخص مفرد برخورد می‌کردم؟

از اون «گذشتة استمراری» امروز چی مونده برامون بجز یه «حال ساده»، یه «ماضی بعید»؟ دیگه متنفرم از این «بیان آینده در گذشتة کامل». کاری نکن قید حالت و مکان و زمانی که با هم داشتیم رو یکجا بزنم.

می‌خندی؟ باشه... حالا می‌بینم، می‌بینی، می‌بینیم!

پیمان مجیدی معین

مگه دستم به فردا نرسه

 

صبح می‌دمد از درون دلم فردا، و شبنم عشق سرازیر خواهد شد از گونه‌هایم! فردا، از بغضم فریادی خواهم ساخت. می‌دانم، فردا که بیاید دیگر دلم تاریک نخواهد بود. طلوع می‌کند و طلوعش بی‌غروب خواهد ماند. فردا که بیاید، قلبم به جای تپیدن، پریدن را تمرین خواهد کرد.

من امروز، پُرم از جوانه‌های امید. فردا که بیاید، دسته دسته امید درو خواهم کرد و بی‌حساب خواهم بخشید به دستان کودک تنهای کنار جاده و به نگاه پر از انتظار پیرزن همسایه و به پاهای رنجور پیرمرد بی‌عصا و به دل تمام مادران دلتنگ.

می‌دانم، فردا که بیاید، دنیا را از امید سرشار خواهم ساخت.

زیبا از آبادان غبارآلود

غیبت موجه

 

چون به گردن می‌گرفتم از ازل تقصیر خود/ عذر خود را می‌نویسم بابت تأخیر خود/ رخصت ای دیوار و کوی جام جم/ سایه‌ات از سر نیفتد هیچ دم/ با سلام ای دوستان، احوالتان؟/ بی‌عمل بادا دماغ چاقتان/ جان من قربان نیش بازتان/ اُرتودنسی حافظ دندانتان/ برقرار آن سینی پُر چایتان/ تا ابد بی‌مورچه، قندانتان/ در نبود من چه حالی داشتید؟/ جای من خالی نگه می‌داشتید؟/ چون که کرده یاد هندو فیل من/ در صف این نامه است زنبیل من/ «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش»/ یادتان آمد کمی از این حقیر؟/ یادتان آمد شما هم، سردبیر؟/ از حسامی که ندارم انتظار/ چون که آلزایمر گرفته از قرار!/ هشت سالی پایة این صفحه‌ام/ نامه‌ها بر کفتر خود بسته‌ام/ مدرک شیرین‌زبانی داشتم/ دان طنز ارغوانی داشتم/ تا دو روزی سر زد از ما غیبتی/ جایمان پر شد به صفحه، مفتکی؟/ بازگشتم تا نویسم درد خود/ یا نویسم علت سردرد خود/ بوده‌ام درگیر سبزی و نخود/ گاه پیمودم ره تحصیل خود/ پر شد از درس فراوان مغز من/ کم شد اما هی نمک از طنز من/ چون کند شکل معدل را خراب/ غیبت ما را موجه کن جناب/ این دو خط یادگاری را رفیق/ تو نکن از چاپ در صفحه دریغ/ شاد باشد دوستان احوالتان/ پرتقالی گردد این ایامتان/ یادتان در قلب آن کس مانده است/ که همیشه صفحه را می‌خوانده است.

زینب فخار، 26 ساله از کاشمر

دیگه طنز بود و کل زمانی که صفحه‌آرا داشت صفحه رو می‌بست، دستام رو گذاشته بودم رو چشای سردبیر هی می‌گفتم: اگه گفتی من کی‌ام؟!! (خلاصه که پارتی‌بازی کردم با این همه طول و تفصیلش)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها