در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرا به زندان افتادی؟
سرقت. خیلی اشتباه کردم. تکپسر خانواده بودم. پدرم از کارافتاده بود و از نظر مالی مشکل داشتیم. برای همین هم کار میکردم. هیچ وقت هم خلافی انجام نداده بودم، اما یکی از دوستانم وسوسهام کرد و به او کمک کردم از دو مغازه دزدی کنیم؛ اولی فرش فروشی و دومی سمساری بود، پول زیادی هم گیر نیاوردیم، ولی خیلی زود دستگیر شدیم و هر دو به زندان افتادیم.
یعنی فقط به دلیل اینکه دوستت پیشنهاد سرقت داد، قبول کردی؟
مشکل مالی داشتم. دوستم خیلی به من گفت. آدم وقتی گرفتار است و کسی پیشنهادی میدهد و میگوید اینطور مشکل حل میشود، ممکن است تصمیم اشتباه بگیرد. آن موقع سنی نداشتم و عقلم به هیچ جا نمیرسید.
وقتی به زندان افتادی خانوادهات چه واکنشی نشان دادند؟
خیلی ناراحت شدند، اما سعی کردند کمکم کنند. پدرم مریض بود. از وقتی هم که فهمید چه کردهام حالش بدتر شد. مادرم هم همینطور. بدی کار آنجا بود که هر سه دامادمان علیه من حرف میزدند و پدر و مادرم را ناراحت میکردند، البته خواهرهایم بعضی وقتها سعی میکردند از من هواداری کنند.
چطور شد تصمیم گرفتی زندگی سالمی داشته باشی؟
من از اول هم دزد خلافکار نبودم. گول خوردم و آن کار را انجام دادم. بعد دیدم واقعا این کار چقدر کثیف است، برای همین هم توبه کردم. نمیخواستم بیشتر از این به دردسر بیفتم.
وقتی آزاد شدی چه کردی؟
شانس نیاوردم. پدرم دو هفته بعد از آزادی من فوت شد. واقعا ناراحتکننده بود. از یک طرف پدرم را از دست داده و ناراحت بودم، از یک طرف دامادها و حتی خواهرهایم به من چپچپ نگاه میکردند، طوری که انگار من باعث این اتفاق هستم. خیلی اذیت شدم. یادم است فردای سوم به بهشت زهرا رفتم و با پدرم حسابی درددل کردم. از او خواستم من را ببخشد. قول دادم همه اشتباهاتم را جبران کنم.
برای جبران اشتباههایی که مرتکب شده بودی، چه کردی؟
تا چهلم پدرم در خانه ماندم و بعد دنبال کار گشتم. کار من برق است، البته دیگر نمیتوانستم پیش صاحبکار سابقم بروم. خدا را شکر زود کار پیدا کردم و مشغول شدم، از آن به بعد همه حواسم به دو چیز بود؛ یکی کار و یکی هم مادرم. میخواستم تا میتوانم به او محبت کنم. احساس میکردم بیشتر از همیشه به او نیاز دارم، برای همین دو سال بعد وقتی فوت شد، ضربه خیلی سنگینی خوردم.
رابطهات با بقیه اعضای خانواده بازسازی شد؟
همه چیز کمکم درست شد. یعنی خود به خود اتفاق افتاد شاید وقتی آنها دیدند سر به راه شدهام، فراموش کردند چه گذشتهای دارم. دو سال بعد از فوت مادرم وقتی خواستم ازدواج کنم هر سه خواهرم خیلی به من کمک کردند.
چطور ازدواج کردی؟
با خواهر همکارم ازدواج کردم. هر دو نفر در یک مغازه الکتریکی برای صاحب مغازه کار میکردیم. یعنی او سفارش میگرفت و ما انجام میدادیم. باهم صمیمی شده بودیم و گاهی هم به خانه هم میرفتیم، اینطور بود که با همسرم آشنا شدم و خواستگاری کردم، البته گفتن اینکه میخواهم ازدواج کنم خیلی برایم سخت بود. هم خجالت میکشیدم و هم میترسیدم. دوستم میدانست من زندان بودهام و ترسم از این بود که نه بیاورد، اما خدا را شکر همهچیز به خوبی انجام شد و حالا هم با داشتن دو بچه از زندگیام راضی هستم.
الان هم در همان کار سابق هستی؟
خیلی دوست دارم مغازه داشته باشم، اما راستش هیچ وقت آنقدر پول نداشتهام که بتوانم مغازه بزنم هنوز برای دیگران کار میکنم، اما ناشکر نیستم. تقریبا همیشه کار دارم بیشتر کارهای عمده را قبول میکنم و دیگر کارهای خرد انجام نمیدهم. میخواهم بیشتر تلاش کنم تا خانوادهام آرامش بیشتری داشته باشند.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: