در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او بعد از آزادی از زندان، زندگی تازهای را شروع کرد و اکنون خانوادهای دارد که میگوید از بودن در کنارشان احساس خوشبختی میکند. گفتوگوی ما با فریدون را بخوانید:
ماجرای زندانی شدن خود را توضیح بده.
چه بگویم. خلاصهاش میشود ازدواج بد. همسر خوبی برای خودم انتخاب نکردم. یک ماه بعد از ازدواج به دادگاه خانواده رفت و مهریهاش را اجرا گذاشت. 50 سکه بهار آزادی باید به او میدادم، اما نداشتم.
من کارمند ساده یک شرکت خصوصی بودم و زنم این را میدانست، اما میگفت به او ربطی ندارد و مهریه حقش است. قانون هم طرفش را گرفت و من به زندان افتادم.
چطور شد آزاد شدی؟
من شانس آوردم. خیلیها بودند چهار یا پنج سال حبس کشیده بودند، اما من زود آزاد شدم، خانوادهام کمی پول جور کردند، از طرفی زنم گفت اگر طلاقش بدهم یکسوم مهریهاش را میبخشد من قبول نکردم و گفتم یک ریال هم نمیدهم، بالاخره توافق کردیم و او نصف مهریهاش را بخشید و بقیهاش را با کمک خانوادهام دادم.
بعد از آزادی چه کار کردی؟
فردای همان روز به شرکتی رفتم که قبلا در آنجا کار میکردم، اما قبولم نکردند، رئیسم گفت با اینکه میداند کارم را بلد هستم و هیچ وقت هم بیانضباطی نکرده بودم، اما چون کس دیگری را جایم آوردهاند نمیتوانند دوباره قبولم کنند. وقتی این حرفها را شنیدم حالم خیلی بد شد.
ماندن در زندان همه روحیهام را از من گرفته و شنیدن این حرف ضربه آخر بود که رمقم را گرفت، اما پدرم خیلی دلداریام داد و گفت خودش و دو برادرم هر کاری از دستشان بربیاید برایم انجام میدهند. یکی از سختیها این بود که اصلا نمیتوانستم با محیط اطرافم کنار بیایم. انگار جادو شده بودم. حالتی داشتم که الان نمیتوانم توضیح بدهم. خیلی هم عصبی شده بودم. خودم این را میدانستم، برای همین هم وقتی مادرم گفت باید پیش روانپزشک بروم، قبول کردم.
چطور کار پیدا کردی؟
کار پیدا نکردم. یعنی برادرم کمکم کرد. او در یک آژانس مشغول بود و برای شیفت شب ماشینش را به من میداد. یک پیکان داشت که شبانه روز کار میکرد.
چند ماه بعد وقتی برادرم خواست ازدواج کند، فهمیدم دیگر از او نمیتوانم توقعی داشته باشم. دوباره مدتی بیکار بودم تا اینکه در یک بنگاه برایم کار پیدا شد، اما شش ماه نشده از آنجا هم عذرم را خواستند، حقیقتش آن کار را بلد نبودم و صاحب بنگاه حق داشت.
ولی به هر حال مشکلات حل شد.
برادر دیگرم که قبل از من ازدواج کرده بود، آن موقع در یک صرافی کار میکرد. او برای آزادی من پساندازش را داد، اما هنوز کمی پول برایش مانده بود که بابت پیشقسط یک پیکان بدهد. او ماشین را به من داد تا با آن کار کنم، قرار شد قسطهایش را خودم بدهم. اقساطش یکساله و خیلی سنگین بود. من قبول کردم.
توافقمان اینطور بود که بعد از یک سال که سند زده شد، ماشین را به برادرم تحول بدهم. فکر کردم در این مدت اگر خوب کار کنم میتوانم هم قسطها را بدهم و هم اینکه چیزی برای خودم بماند. البته خیلی هم بدهکار بودم، باید پولی را که خانواده برای آزادیام داده بودند پس میدادم.
پس چطور دخل و خرج میکردی؟
خرجی نداشتم. در خانه پدرم زندگی میکردم. صبحها ساعت 5 از خانه بیرون میزدم و شبها تا ساعت 10 کار میکردم. در آن یک سال طبق برنامه عمل کردم بعد از آن برادرم پیکان را فروخت و با پولی که جور کرده بود، ماشین بهتری برای خودش خرید و باز من ماندم و حوضم.
زندگی پرفراز و نشیبی داشتی.
خیلی. داستان زندگی من مثل فیلمهای هندی است تا میآمدم نفس راحتی بکشم، یک مشکلی پیش میآمد، اما بالاخره توانستم با وام، ماشینی برای خودم بخرم و با آن کار کنم. از آن به بعد اوضاع بهتر شد و بدهیهایم را هم کمکم دادم.
دوباره ازدواج کردی؟
9 سال قبل ازدواج کردم، الان یک پسر دارم که امسال به مدرسه رفته است. آشنایی با همسرم هم خیلی اتفاقی بود. مادرم در مراسم عروسی یکی از اقوام با همسرم آشنا شد. او قبلا ازدواج کرده و شوهرش فوت شده بود. مادرم به من گفت مورد خوبی برای ازدواج است، اما مخالفت کردم. پدر و مادرم خیلی اصرار کردند و گفتند تا ابد که نمیتوانم اینطور بمانم، خلاصه بعد از کلی کشمکش به خواستگاری رفتیم و همه کارها به خوبی پیش رفت و الان از زندگیام راضی هستم و با کار در آژانس زندگی خانوادهام را اداره میکنم.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: