همسایه کناری بنگاه که یک ساندویچی بود، پلیس را خبر کرده و خود او هم در بنگاه نشسته بود و به حرفهای ماموران کلانتری که سعی داشتند مردم را دور کنند هیچ توجهی نداشت. مشفق نگاهی به جنازه انداخت. او را خفه کرده بودند. از گاوصندوق هم سرقت شده بود. در باز و خالی بودن آن میتوانست انگیزه این جنایت را فاش کند. مرد ساندویچی کمی صبر کرد و وقتی فرصت را مناسب دید، جلوی سرگرد پرید تا اطلاعاتش را ارائه دهد. هنوز بازجویی از شهود زود بود، اما کارآگاه با حوصله به حرفهای همسایه یحیی گوش داد. او گفت: یحیی هیچ خانوادهای نداشت. برای همین هم همیشه در مغازهاش بود و جایی نداشت که برود. زیاد هم کار نمیکرد. هر از گاهی خانهای را اجاره میداد. در واقع مغازه را فقط برای این باز میکرد که حوصلهاش سر نرود. صبح که سر کار آمدم، دیدم کرکرهاش پایین است. نگران شدم و چند بار صدایش زدم، اما جوابی نیامد. برای همین با پلیس تماس گرفتم. ماموران هم قفلها را شکستند و جسد را پیدا کردند.
مرد به نظر هیجانزده میآمد: به این پیرمرد بدبخت هم رحم نکردند. کشتند و گاوصندوقاش را خالی کردند. حالا مگر 800 هزار تومان چه رقمی هست که بخواهند به خاطرش کسی را بکشند؟
کارآگاه از شاهد تشکری کرد و پشت میز نشست و سرگرم بررسی زونکنها شد. در یکی از آنها اسناد قابل ملاحظهای وجود داشت. یحیی از دو هفته قبل دو آپارتمان را اجاره داده و نام خانوادگی هر دو مستاجر یکی بود. او مرد ساندویچی را صدا زد و پرسید: دیشب کسی را ندیدی که وارد بنگاه شود؟
خیلی بندرت پیش میآمد کسی برای اجاره یا خرید خانه اینجا بیاید. در همین محل چند بنگاه فعال و معتبر هست.
کارآگاه زونکن موردنظرش را برداشت و راهی اداره آگاهی شد. او از یکی از همکارانش خواست تا اسم و مشخصات دو مستاجر را بررسی کنند. از طرفی دستور بازداشت هر دو را هم صادر کرد. او تلفنی از مرد ساندویچی هم خواست به آگاهی بیاید تا دو مظنون را شناسایی کند. کارآگاه قبل از اینکه دو مستاجر را بیاورند از طریق بانک جامع اطلاعاتی فهمیده بود یکی از آنها به اسم منصور از مجرمان سابقهدار است که قبلا به اتهام سرقت از اماکن عمومی دستگیر شده بود، اما نفر دوم به اسم کیومرث هیچ سابقهای نداشت.
ساعت از 2 بعدازظهر گذشته بود که هردو مظنون وارد اتاق کارآگاه شدند و در همان ابتدای کار معلوم شد با هم پسرعمو هستند. اول کیومرث شروع به حرف زدن کرد: از طریق بنگاه یحیی خانهای را اجاره و بعد هم منصور را به او معرفی کردم، اما در این مدت به مغازهاش نرفتم و اصلا از مرگ او خبر نداشتم تا اینکه ماموران سراغم آمدند و دستگیرم کردند.
کارآگاه چند سوال از مظنون کرد. کیومرث برای اثبات اینکه شب حادثه در بنگاه نبود، شاهدی نداشت. از طرفی روی دست راست او زخم تازهای بود که میتوانست به دلیل درگیری با یحیی به وجود آمده باشد، اما خودش ادعا میکرد دستش موقع رنده کردن سیبزمینی بریده است.
منصور هم در پاسخ به کارآگاه گفت از قتل بیاطلاع است و بعد از عقد قرارداد هرگز به بنگاه پا نگذاشته است. مرد ساندویچی در تمام این مدت ساکت نشسته بود و به حرفهای دو مظنون گوش میداد. کیومرث ناگهان خطاب به پسرعمویش گفت: تو بیکاری. پس طلب مرا چطور دادی؟
منصور اصلا انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت. دست و پایش را گم کرد و بعد از اینکه کارآگاه چند سوال از وی پرسید بالاخره ادعا کرد طلب پسرعمویش را از طریق دزدی از خانهای در شمال شهر به دست آورده است.
سرگرد دیگر خسته شده بود و به کمی استراحت نیاز داشت. به همین دلیل میخواست زودتر پرونده را به نتیجه برساند. او دو نفر را به سربازی تحویل داد و نفر سوم را در اتاقش نگه داشت تا از او به طور کامل بازجویی کند. این شخص بعد از یک ساعت به کشتن بنگاهدار و سرقت از گاوصندوق او اعتراف کرد. شما خواننده محترم برای ما پیامک بزنید و بنویسید قاتل کیست و کارآگاه چگونه متوجه اصل ماجرا شد؟
پاسخ معمای شماره قبل: رضا قاتل است. کارآگاه وقتی از پشت بام، همکارانش را برای آوردن چراغ قوه صدا زد، متوجه شد صدا به طبقه سوم نمیرسد و ادعای رضا مبنی بر اینکه صدایی شنید و به کمک رفت، دروغ است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم