در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خانم معلم گفت: مریمجان عزیزم بنشین سر جایت تا توضیح بدهم و بعد با مهربانی ادامه داد: خداوند آفریننده ماست. بچههای عزیزم ما هر کاری را با نام خدا شروع میکنیم تا خداوند به ما کمک کند آن کار را به طور شایسته انجام دهیم. ما فقط با کمک خدای مهربان میتوانیم کارهایمان را درست انجام دهیم.
مریم گفت: خانم یعنی من با کمک خدا میتوانم دکتر شوم. خانم معلم خندید و گفت: بله عزیزم انشاءالله دکتر هم میشود.
مریم آن روز خوشحال بود که خیلی زود میتواند به قولی که به پدربزرگش داده بود، عمل کند. آخه پدربزرگ مریم مریض بود و دخترکوچولو تصمیم گرفته بود دکتر شود تا پدربزرگش را درمان کند.
مریم به محض رسیدن به خانه پیش پدربزرگش رفت و نشست کنار تخت و گفت: سلام پدربزرگ. من به نام خدا دکتر میشوم و حالا تو را درمان میکنم.
پدربزرگ گفت: انشاءالله... انشاءالله.
در همان موقع مادر مریم از راه رسید، پیش آنها آمد و گفت: بلند شو مریمجان بلند شو و بابابزرگ را اذیت نکن.
مریم گفت: مامان جون من با نام خدا دکتر شدم.
مادر گفت: یعنی چی دخترم؟ مریم ادامه داد: یعنی به نام خدا به من کمک کرده تا دکتر شوم و بعد جریان امروز را برای مادرش تعریف کرد.
مادر مهربان مریم خندید و گفت: دخترم حرف خانم معلمت کاملا درسته، همه کارها با نام خدای بزرگ آسان میشود، اما تو هم باید تلاشت را بکنی و خداوند راه را برایت باز میکند.
مریم گفت: مامان من هم تلاش کردم.
مادر ادامه داد: دخترم تو باید چند سال درس بخوانی تا دکتر شوی! اما مطمئن باش اگر همیشه به یاد خدا باشی در آینده یک دکتر موفق میشوی و میتوانی درسها را بهتر یاد بگیری و بعد مادر مریم را در آغوش گرفت و گفت: من خدا را شکر میکنم که دختر به این خوبی را به من داده است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: