
سروش صحت و پیمان قاسمخانی به تازگی در گفتوگویی در خصوص شخصیتهای سریال «پژمان» صحبتهای جالب مطرح کردهاند و با کنایه و طنز از ساخت کاری تازه با موضوع پیشنهادی سهراب بختیاریزاده خبر دادهاند. بخشهای جالب این گفتوگو را به نقل از «24» در ادامه میخوانید:
واکنش به انتقاد بختیاریزاده/ خب برنامه بعدیمان هم جور شد
قاسمخانی: نظر سهراب بختیاریزاده را خواندم که خیلی بامزه بود. گفته بود چرا اینها به جای فوتبال درباره دخترهایی که یک شبه بازیگر سینما میشوند فیلم نمیسازند.
سروش: خب برنامه بعدیمان هم جور شد.
قاسمخانی: واقعا. چرا نسازیم؟ اگر اجازه بدهند حتما کار میکنیم.
بیژن یک جور شخصیت اگزجرهی خود من است
قاسمخانی: ...بگذار یک اعترافی بکنم: بیژن یک جور شخصیت اگزجرهی خود من است که بلاهای زیادی از طرف زن اجتماعیاش سرش میآید! البته کمی از من مظلومتر است. اما خب یکجاهایی خود منم.
بهاره رهنما استاد من است
صحت: یک وجه افتراق من و پیمان در این است که هر چقدر او برای کارش تمرکز میخواهد من تمرکزم را در پریشانی به دست میآورم. من راه میروم و مینویسم.
قاسمخانی: و میزند روی شکمش. از بیرون میشود فهمید که دارد کار میکند، چون مدام میکوبد روی شکمش!
صحت: اینطوریام! هر کسی یک مدلی است! راستی در این کار بهاره رهنما استاد من است.
قاسمخانی: بهاره استاد این کار است. یکی از دوستان ما میگفت یک بار شاهد بوده که بهاره با او حرف میزده، همزمان مشقهای پریا را میدیده، آشپزی میکرده و به درد دل یکی از دوستانش با تلفن هم گوش میکرده!
تو دیگه منو دوست نداری، میرم با فرهاد توحیدی دوست میشم
قاسمخانی: ما خیلی از دیالوگها را از خود پژمان گرفتیم. مثلا یک بار گفت: "اگه میخوای بازوبند روی دستت ببندی دو تا دنبل بزن که بازوبند رو دستت بمونه". این از دیالوگها یخود پژمان جمشیدی بود که ما در سریال آوردیمش. بعد از این هر وقت پیش او مینشستیم خودکار و کاغذ دم دستمان بود که حرفهایش را بنویسیم. یا مثلا یک شوخی مشترک هم من و او با هم داشتیم که در سریال آوردیم. گاهی او به من زنگ میزد و وقتی دوبار گوشی را برنمیداشتم بار سوم میگفت: "تو دیگه منو دوست نداری. من میرم با فرهاد توحیدی دوست میشم". من هم میگفتم: " تو روت زیاد شده. منم میرم با خسرو حیدری دوست میشم". همین کل کل را با تغییراتی آوردیم توی سریال. از این چیزها زیاد است.
برای اینکه خودزنی را کامل کنیم من و سروش هم میخواستیم بازی کنیم
صحت: ما با خودمان هم شوخی کردهایم. این جوری نیست که بخواهیم یک گروه را دست بیندازیم. با بازیگرهای مشهور کلی شوخی کردهایم. حالا پخش میشود. ببینید حتما.
قاسمخانی: راستش این است که خود من و سروش میخواستیم در این بخش بازی کنیم. برای اینکه خودزنی را کامل کنیم و نگویند فقط بقیه را دست میاندازند. اما رویمان نشد. یعنی من رویم نشد. سروش هم در کارهای خودش بازی نمیکند. هرچی خواهش و تمنا هم کنی بیفایده است.
صحت: خب من بیتمرکز اگر دو تا کار این جوری هم انجام بدهم خیلی برایم سخت میشود. ضمن اینکه خجالت هم میکشم.
قاسمخانی: میگوید این جوری دارم به خودم حال میدهم و بدم میآیدو بحث تمرکز و اینها بهانه است.
سر کار مدیری تارهای صوتیام از کار افتاد
صحت: من اولین بار که جلوی دوربین رفتم صدایم در نیامد. نه اینکه نخواهم حرف بزنم، نه. تارهای صوتیام از کار افتاده بود. یادم هست کارگردان آن برنامه مهران مدیری بود و قرار بود من متنی را در یک میزگرد بخوانم. مهران مدیری از اتاق فرمان دست تکان داد که شروع کنم اما صدایم در نیامد. وقتی کات دادند و آب خوردم، رفتم بیرون و داد زدم. گفتم نکند کلا تارهای صوتیام از بین رفته! خوشبختانه بعدش راه افتادم. اما خجالتم نریخته واقعا. من یک آدم خجالتیام!
شبکه ایران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم