jamejamnashriyat
نشریات قاب کوچک کد خبر: ۶۰۷۶۴۰ ۲۷ مهر ۱۳۹۲  |  ۱۶:۱۱

مدت‌ها بود انگار فقط زیر یک سقف زندگی می‌کردند. گویی یک اجبار آنها را به با هم زیستن دچار کرده بود. زندگی دیگر برایشان لذتی نداشت و از آن شادی‌های اوایل ازدواج خبری نبود.

رفت و آمدهایشان با اقوام و آشنایان به حداقل رسیده بود. نمی‌خواستند کسی متوجه رابطه سرد و یخ بسته‌شان شود. از یک نگرانی همیشگی در هراس بودند که مبادا طعمه نگاه‌های سنگین دیگران شوند و تصمیم‌شان برای خواستن هم زیر سوال برود. آرزو معتقد بود همه اینها به سردرگمی دنیای امروزی برمی‌گردد. او می‌گفت بیشتر آدم‌ها نمی‌دانند از خودشان و از زندگی چه می‌خواهند و تکلیفشان چیست. با ثبت‌نام در کلاس‌های مختلفی که شاید بعضی‌هایشان چندان مورد علاقه‌اش هم نبود، خودش را مشغول می‌کرد. صبح‌ها تا نیمه‌های روز را هم در یک شرکت خصوصی به صورت پاره وقت کار می‌کرد و پس از پایان کارش هم که انواع کلاس‌های آموزشی شروع می‌شد. آنقدر خودش را سرگرم کرده بود که وقتی به خانه می‌رسید فقط می‌توانست چند ساعتی بیدار بماند و برای روز بعد خودش را آماده کند.

همسرش هم دست کمی از او نداشت. خسته و دلزده از خانه و شوق رسیدن فردا و کار و کار و کار دلش را تا حدی گرم می‌کرد. آری، خانواده قاسمی دچار همان چیزی بود که در علم روان‌شناسی طلاق عاطفی نام دارد. نکته جالب توجه این بود که هیچ یک از این دو نفر علتش را نمی‌دانستند. آنها صمیمانه همدیگر را دوست می‌داشتند، اما هرکدام از ابراز احساسشان نسبت به یکدیگر پرهیز می‌کردند. شاید تولد یک فرزند می‌توانست هر دو را بر سر ذوق آورد. ولی مدت‌ها بود یک حقیقت تلخ را دریافته بودند. آنها نمی‌توانستند از خود فرزندی داشته باشند. درست در همین نقطه بود که پای خانواده‌هایشان به معرکه باز شد و این جور جر و بحث‌ها که همه به دنبال مقصر می‌گردند، میان خانواده‌هایشان داغ شد. یکی دو سالی به پزشک‌های مختلف مراجعه و داروهای متعددی مصرف کردند، اما نتیجه‌ای در بر نداشت تا این که فاصله میان آرزو و جواد بیشتر و بیشتر شد و راه چاره را در دوری از هم یافتند. کمتر از هم خبر می‌گرفتند. بسیاری از اوقات به تنهایی غذا می‌خوردند و دیگر بیان اتفاقاتی که در طول روز برایشان رقم‌خورده بود، جذابیتی نداشت. حفره زندگی آنها روز به روز عمیق‌تر می‌شد و کسی سکوت را نمی‌شکست مگر تلویزیون که تنها سخنگوی خانواده بود. یک شب طبق عادت معمول، جواد کانال‌های تلویزیون را عوض می‌کرد که به برنامه مشاوره‌ خانواده در یکی از شبکه‌های سیما برخورد. از قضا بحثی خانوادگی بین کارشناس و مجری جریان داشت و توصیه‌ای برای زوج‌های جوان و لذت بردن از زندگی مشترک. چند دقیقه‌ای که از برنامه گذشت نگاه آرزو و جواد به هم گره خورد و این جعبه کوچک دست‌کم آن شب، این زوج را نسبت به رفتارهایشان پشیمان کرد.

قصیده سالک

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
ما چرا هنوز زنده‌ایم؟

ما چرا هنوز زنده‌ایم؟

عصر پنجشنبه است. بخار سوپ شلغم، فضای خانه را پر کرده است. جعبه ابزار وسط است. سه‌چهارتا کار کوچک خرده ریزه در خانه باید انجام بدهم. رگلاژ کردن در کابینت‌ها.

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر

پیشخوان

بیشتر