
خودرویی که مجید با آن کار میکرد، بیمه نبود و مرد جوان به زندان افتاد. او میگوید: اوایل خیال میکردم زود آزاد میشوم اما دو سال در حبس ماندم. واقعا وحشتناک بود، تمام زندگیام نابود شد. دیگر همه امیدهایم را از دست داده بودم. در زندان حال و روز خیلی بدی داشتم. افسرده شده بودم. دو سال طول کشید تا پدر و برادر بزرگم توانستند با کمک این و آن پول دیه را جور کنند و من آزاد شوم اما چه فایده، بعد از آزادی هم اوضاع خیلی خراب بود.
مجید در همان دوران زندگی فهمیده بود وقتی بیرون بیاید دیگر باید خیال ازدواج با دختر مورد علاقهاش را از سر بیرون کند. او خاطرات 19سال قبل را مرور میکند و میگوید: اصلا همسایهمان خانهشان را فروخته و از آن محل رفته بودند. پدر و مادرم ابتدا حاضر نبودند درباره آن خانواده حرف بزنند اما بعد از سه روز گفتند آن دختر با پسر دیگری ازدواج کرده و بچهاش هم بزودی به دنیا میآید. واقعا ناراحت شدم، دلم بدجوری شکست. البته الان امیدوارم هرکجا که هست زندگی خوبی داشته باشد.زندانی سابق به محل کارش رفت تا بلکه بتواند دوباره مشغول شود، اما فهمید در آنجا هم جای خالی برایش وجود ندارد. او میگوید: همه درها به رویم بسته بود. من خلافکار و مجرم نبودم. یک تصادف باعث آن اتفاق شد، البته بابتش خیلی ناراحت بودم و هنوز هم هستم و حتی بعضی شبها کابوس تصادف میبینم اما به هر حال نباید با من این طور رفتار میکردند. اگر آن خودرو بیمه داشت، شاید دو سال در زندان نمیماندم. مجبور شدم خانهنشین شوم. مادرم خیلی غصه میخورد، آخر هم از غصه من بیمار شد و سه ماه بعد از آزادیام فوت کرد.
به گفته مجید، تا یک سال بعد از آزادی مرتب بدشانسی میآورد و اتفاقات تلخ برایش رخ میداد: بعد از چهلم مادرم به مغازهای رفتم تا در آنجا کار کنم اما مغازه بعد از سه ماه تعطیل شد. برای چند شرکت درخواست کار نوشتم و سابقه و تخصصام را هم توضیح دادم اما فایدهای نداشت. پدرم هم بیمار شد و ماه نهم آزادیام از زندان فوت کرد. دیگر هیچ امیدی برایم باقی نمانده بود. ما خانه پدری را فروختیم و پولش بین من، برادر و دو خواهرم تقسیم شد و من توانستم آپارتمان کوچکی را کرایه کنم و بقیه پول را هم بابت بدهیهایم دادم. آن روزها اصلا حال خوشی نداشتم، چند بار وسوسه شدم مواد بکشم اما وقتی یاد زندان میافتادم تنم میلرزید. این طور بود که توانستم مقاومت کنم. حتی یک بار فکر خلاف به سرم زد اما جلوی خودم را گرفتم.
مجید بعد از سختی کشیدنهای زیاد در یک بازارچه به عنوان مامور انتظامات استخدام شد. او میگوید: با اینکه نسبت به شغل قبلیام خیلی پایینتر بود اما برای من یک راه نجات به حساب میآمد. یک سال در این شغل ماندم تا اینکه یکی از مغازهداران به من پیشنهاد تازهای داد.او در پاساژ عروسک فروشی داشت اما در جای دیگری ساندویچ فروشی داشت و من به مغازه او رفتم و صندوقدار شدم و درآمدم هم کمی بیشتر شد. سه سال در آنجا ماندم.زندانی سابق در این سالها مشاغل متعددی را تجربه کرد تا اینکه از دو سال پیش در یک پیتزافروشی مشغول به کار شد. او میگوید: دیگر سنم بالا رفته و مثل سابق توان ندارم. موتوری خریدهام و در پیتزافروشی پیک هستم. درآمد خوبی هم دارم، هم حقوق ثابت میگیرم، هم انعام. من یک نفر آدم خرج زیادی ندارم. هنوز نتوانستهام ازدواج کنم و فکر کنم هیچ وقت هم فرصتش پیش نیاید. هنوز هم دارم تاوان آن بیاحتیاطی را میدهم. / ضمیمه تپش
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم