در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

پدر و مادر نغمه اصلا دوست ندارند دوباره به دقایق مرگباری که دخترکوچکشان پشت سر گذاشته است فکر کنند. به لحظاتی که دخترک بیرحمانه در چنگال مرگ گرفتار شده بود و نه میتوانست دست و پا بزند و نه فریاد بکشد و کمک بخواهد. یادآوری لحظه دست و پنجه نرم کردن کودکانه او با مرگ برای زنده ماندن، تن پدر ومادرش را به لرزه درمیآورد.
همه چیز از ساعت هفت صبح چند روز پیش شروع شد. در آن ساعت پدر برای انجام کارهای روزانه از خانه خارج و مادر هم از خواب بیدار شده بود تا برای فرزندانش صبحانه تدارک ببیند. غافل از اینکه سفیر مرگ بر در خانهاش تکیه زده و مترصد فرصتی است تا داغ دردناکی را به دل اعضای خانواده بگذارد. نغمه 1.5 ساله قرار بود طعمه مرگ شود. اوکه تازه راه رفتن را یاد گرفته بود، از اتاقی به اتاق دیگر میرفت و بازی میکرد. حواس هیچیک از اعضای خانواده به او نبود. همه سرشان به کار خودشان گرم بود. دخترک همینطور به کندی راه رفت تا به در ورودی خانه رسید. در باز بود و نغمه کوچولو کنجکاوانه همینطور جلو رفت و از خانه خارج شد تا به جوی آب نسبتا عمیقی که جلوی خانه روان بود، رسید. جوی تا باغی امتداد داشت. دخترک بدون اینکه بداند چه خطری تهدیدش میکند، سرکوچکش را بالا آورد و نگاه کودکانهای به چپ و راستش انداخت و دوباره راه افتاد. نگاهی به آب روان انداخت و دست و پای کوچکش را بلند کرد تا از روی آن رد شود، اما آب دخترک را در آغوشش گرفت و با خودش برد.
بچه کموزن بود و آب هم جریان نسبتا تندی داشت و او را به سمت پل سیمانی برد که در میانه جوی آب کار گذاشته بودند. نغمه چند متر هم از زیر پل رد شد و در لحظاتی که در جوی رها بود، مدام آب وارد حلقش میشد. آنقدر رفت و رفت تا اینکه در دهانه خروجی پل از حرکت ایستاد. اینکه چطور شد و چه اتفاقی افتاد که دخترک همان جا متوقف شد، رازی است که همیشه سر به مهر باقی خواهد ماند. دخترکوچولو حریف آب نبود و آب به صورتش میخورد و سپس وارد دهانش میشد. دریغ از کسی که آن وقت صبح از در خانهاش بیرون بیاید. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا نغمه کوچک در میان آب جان بدهد. آنقدر آب وارد حلقش شد که دیگر نتوانست نفس بکشد و رنگ صورتش رو به سیاهی رفت و بالاخره بیجان شد.
عروسکی بر دهانه پل
آب، نغمه کوچولو را با خودش برد، بدون اینکه مادر و بقیه اعضای خانواده متوجه غیبت او شده باشند. دقایقی از مرگ نغمه گذشته بود که خواهر بزرگترش که ازدواج کرده بود و چند کوچه دورتر از آنها زندگی میکرد، از خانهاش خارج شد. همینطور که داشت به سمت خانه مادرش میرفت، چشمش به پل سیمانی افتاد و حس کرد چیزی شبیه عروسک در دهانه پل گیر کرده است. وقتی به پل رسید، دست انداخت و آن را برداشت.
او عروسک نبود، خواهر کوچکش بود. با گریه و اضطراب به سرعت نغمه را به خانه برد. مادر نغمه میگوید: «زمانی که داشتم صبحانه آماده میکردم، یک شیشه شیرخشک هم درست کردم و به نغمه دادم تا بخورد. بچههای دیگرم هم مشغول بازیکردن بودند. اصلا نفهمیدم بچهام کی از خانه بیرون رفت و آن اتفاق افتاد. وقتی دختر بزرگم نغمه را با صورت سیاه به خانه آورد، خون در رگهایم یخ بست. دخترم میگفت اصلا فکر نمیکردم بچه باشد و فکر میکردم عروسک است. اصلا نفس نمیکشید.» مادر که دست و پایش را گم کرده بود، برسر زنان و گریهکنان به کوچه رفت و از همسایهها کمک خواست. در چند ثانیه کوچه پر از زنان و مردانی شد که با شنیدن گریه مادر نغمه از خانه بیرون آمده بودند تا ببینند چه اتفاقی برای او افتاده است. همسایهها سعی میکردند او را آرام کنند اما مادر لحظهای آرام نمیشد و مدام گریه میکرد.
یکی از همسایهها با جمعه خان بلوچ پدر نغمه تماس گرفت و به او گفت اتفاق بدی برای دخترش افتاده و بهتر است خودش را زودتر به خانه برساند. پدر نغمه میگوید: «سریع خودم را به خانه رساندم و دیدم مردم دور خانهام جمع شدهاند و همسرم هم داد و بیداد راه انداخته و گریه میکند. از در و همسایه پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ گفتند نغمه مرده است. رفتم سراغ او و دیدم صورتش سیاه شده و شکمش هم پر از آب است. بچه تمام کرده بود و نفس نمیکشید. با اورژانس تماس گرفتم و از آنها کمک خواستم.»
فاطمه آبیپور، کارشناس اورژانس 115 یزد، کسی بود که تماس پدر نغمه را جواب داد. او میگوید: «پدر خانواده با استرس زیادی گفت بچه 1.5 سالهام غرق شده است و نفس هم نمیکشد. بچه بهدلیل غرقشدگی دچار ایست قلبی و تنفسی شده بود و باید احیاء میشد. قبل از هرچیزی آدرس خانهاش را گرفتم تا آمبولانس بفرستم و پس از آن به او گفتم بچه را بگذار روی ساعدت طوریکه سرش پایین باشد و سپس کف یکی از دستهای آزادتت را بین سینه بچه بگذار و مرتب فشار بده تا تکنسینهای اورژانس از راه برسند.»
ادامه ماجرا را از زبان جمعه خان بخوانید که توصیههای آبیپور را مو به مو اجرا کرد: «همه در حال گریه بودند و میدانستم اگر مثل همسرم دست و پایم را گم کنم، نغمه اگر شانسی هم برای زنده ماندن داشته باشد، با دستپاچگی ما حتما از دست میرود. زنم در حال سکته کردن بود. به اعصابم مسلط و دست به کار شدم. نغمه را سرو ته کردم و در همین لحظه آب از دهان و بینیاش خارج شد. او را روی دستانم گرفتم و بعد از پر کردن دهانم از هوا، دهان دخترکم را باز کردم و به او تنفس دهان به دهان دادم. سه بار این کار را انجام دادم و دفعه سوم یکدفعه بچهام یک نفس عمیق کشید. با برگشتن نغمه کارهایی را که اورژانس گفته بود انجام دادم.»
قلبی که دوباره تپید
در همین حین که جمعه خان داشت تلاش میکرد نغمه را با کمک اپراتور اورژانس یزد احیاء کند، اکبر خشنود و همکارش مهدی قادرینسب به محل حادثه اعزام شدند. کد اعلام شده از سوی مرکز، اضطراری بود و تکنسینهای اورژانس حتی یک ثانیه را هم نباید از دست میدادند. در چنین مواقعی آمبولانس با سرعت بالا تمام چراغقرمزها را رد میکند و توقفی ندارد. خیلی طول نکشید که آمبولانس آژیرکشان وارد کوچه شد.
خشنود میگوید: «بچه سیاه شده بود و اگر با اورژانس دیر تماس میگرفتند و ما هم فقط یک دقیقه دیرتر به صحنه حادثه میرسیدیم، حتما از دست میرفت. خوشبختانه پدر بچه با راهنمایی اپراتور موفق به برگرداندن او شده بود. دور و برمان حسابی شلوغ بود و مردمی که آنجا جمع شده بودند، مدام از ما میپرسیدند بچه زنده است یا نه؟ نفس میکشد؟ ما هم برای اینکه بتوانیم امدادرسانی کنیم مدام میگفتیم اجازه بدهید کارمان را انجام بدهیم. بعد از اکسیژن درمانی و ماساژ قلبی خوشبختانه بچه برگشت و او را به بیمارستان منتقل کردیم.»
با برگشتن نغمه به زندگی موجی از شادی و خوشحالی جمعیت حاضر و از جمله پدر و مادر نغمه را دربرگرفت و سپس بچه به بیمارستان اعزام شد. از قرار معلوم اتفاقات دیگری در بیمارستان افتاده و قلب نغمه دوباره از تپش ایستاده بود. اما کادر درمانی بیمارستان با سی.پی.آر بهموقع او را از مرگ نجات داده بودند. دخترک اکنون در بیمارستان بستری و حالش رو بهبود است. / ضمیمه تپش
لیلا حسینزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: