کارگرکارگاه خنده ام

این گفتگو در یک عصر بارانی ، دو سه روز بعد از برگزاری مراسم تقدیری مختصر ، از عوامل و دست اندرکاران برنامه رادیویی «جمعه ایرانی» ، انجام شده ، ولی منوچهر آذری به عنوان یکی از قدیمی های این برنامه و کلا طنزهای رادیویی ، بیشتر از این موضوع گله مند است ، تا خوشحال
کد خبر: ۶۰۰۰۰
؛ از این که رادیو آن جور که باید ، مورد توجه نیست و تلویزیونی ها را بیشتر تحویل می گیرند ؛ از این که مراسم در دفتر رئیس سازمان انجام شده و خیلی چیزهای دیگر.
می گوید این جور مراسم را معمولا در سالن های همایش بزرگ برگزار می کنند.
با این حال ، وسط همان شکوه ها و حرفهای جدی اش هم جلوی دوربین مجید آزاد ، فیگورها و ژست هایی می گیرد که نمی شود نخندید.
به مجید می گوید زاویه ای را انتخاب کند که بینی اش خوب و درشت و واضح بیفتد: «با همین بینی یا خودبزرگ «بینی» است که کارمون گرفته!» وقتی درباره هر کدام از کاراکترهایی که بازی می کند حرف می زند ، می رود توی همان حال و هوا.نقش آن شخصیت را بازی می کند و جوک های پاستوریزه اش را ردیف می کند ؛ انگار هیچ کس آنجا نیست و او همین حالا پشت میکرفن رادیو است.
پدرش اهل رضاییه است ، مادرش اهل اصفهان ، خودش اهل تهران. متولد 1322 است ، یعنی 61 ساله. تاکید می کند بنویسیم اهل سیگار و هیچ خلاف دیگری نیست ، دندان هایش هم مال خودش است.

از کی کار در رادیو را شروع کردید؛

دروغ نگفته باشم ، حدود 30 سال است توی رادیو هستم. مردم بیشتر مرا در برنامه های سرگرمی و طنز می شناسند. سال 53 سال شروع کار من در رادیو بود. هنوز جوان بودم و موهایم نریخته بود.
با حسن خیاطباشی برنامه طنزی داشتیم به اسم «شبکه صفر» و آن را با همکاری مرحوم فرهنگ مهرپرور ، علیرضا جاویدنیا و محسن یوسفی که الان دیگر کار نمی کند و چند تایی دیگر اجرا می کردیم.
این برنامه را 4 گروه مختلف کار می کرد ، که هر کدام یک جمعه در ماه نوبتش می شد. برای همین کیفیت برنامه بالا بود و در رقابتی که وجود داشت ، هر گروهی سعی می کرد کارش را بهتر و قشنگ تر ارائه بدهد. یک هفته مال شاهرخ نادری بود. ما اسم برنامه را به خاطر فامیل کارگردانش حسن خیاطباشی گذاشته بودیم «دوخت و دوز» که مناسبت داشته باشد. این شروع ورود من به رادیو تا زمان انقلاب بود.

بعد از انقلاب کارتان را چطور ادامه دادید؛

بعد از انقلاب صادق عبدالهی و محمد عیوضی برنامه ای داشتند که تهیه کننده اش فرهنگ جولایی بود. من و مرحوم مهرپرور در آن برنامه با هم بودیم. تیپ «کارمند کوچولو» را در همان برنامه بود که پیدا کردم. بعد احمد شیشه گران و سعید توکل برنامه ای تدارک دیدند به اسم «صبح جمعه با شما». موقعی بود که برای کارمندها اعتبار قائل نبودند. حالا دیگر روز کارمند داریم.

الان هم فقط «روز کارمند» داریم!

آره ، وقتی این شخصیت خلق شد ، یادشان افتاد که کارمندی هم وجود دارد. چون این کاراکتر را در «صبح جمعه با شما» هم ادامه دادم و هر هفته برای این کارمند کوچولو اتفاقی می افتاد.

اولین کاراکتری که خلق کردید ، همین کارمند کوچولو بود؛

نه ، نقش عمقلی را هم بازی می کردم که از روستا آمده بود و حالا گزارشگر برنامه بود و از وضعیت روستایی ها و همولایتی هایش که از ده پایین و بالا آمده بودند و حالا توی خیابان ها سیگار می فروختند ، یا پشت چراغ قرمز چهارراه ها شیشه ماشین شهری ها را پاک می کردند ، گزارش تهیه می کرد. بعد گزارشگر فوتبال را داشتم که کاراکترش را از عطائالله بهمنش گرفته بودم.

بهمنش که این را فهمید ، شاکی نشد؛

نه ، اصلا. سوت هایش را هم خودم می زدم. یواش یواش با همین کاراکترها بین مردم تاثیر گذاشتم.

شوت زاده بیچاره را فراموش کردید. این کاراکتر چه جوری به وجود آمد؛

شوت زاده کم کم از توی شخصیت کارمند کوچولو پیدا شد. هر هفته لطیفه هایی می گفتیم که ممکن بود به یک عده بربخورد. برای همین ، کاراکتری خلق کردیم که اگر چنین ماجرایی اتفاق افتاد شنونده دلخور نشود. شوت زاده ، آدم شوتی است که به ظاهر سرو ته هر چی را که دیگران بهش می گویند ، با خنده هم می آورد، ولی من او را این جوری نمی بینم. به نظر من ، اتفاقا آدم بسیار فهمیده ای است که برخلاف تفکر بقیه ، او دور و بری هاش را دست می اندازد.

مبتکر اصلی شوت زاده سعید توکل بود که از من پرسید برای تو اشکالی ندارد که این نقش را بگیری؛

گفتم تست می زنیم ، ببینیم چی می شود. به مرور این شخصیت ها هم جا افتاد. الان هم شوت زاده را خود سعید توکل می نویسد.

یادتان هست تا حالا چند تا شخصیت خلق کرده اید؛

خیلی زیاد ، من صدا پیشه ام و بنابراین برای این که بتوانم صدای آدمهای مختلف را تقلید کنم ، باید صدایم نرمش داشته باشد ، مثلا وقتی می روم نان بخرم ، به صدای آدمهای دور و برم دقت می کنم و آن را در ذهنم نگه می دارم و بموقع توی یک برنامه خرجش می کنم ، یا مثلا تلاش می کنم لهجه شهرستان های مختلف را تقلید کنم.
در رادیو امکانات نور و گریم و لباس و صحنه ای که در تلویزیون هست وجود ندارد. اینجا فقط یک چیز وجود دارد و آن صداست ؛ تنها صداست که می ماند. در این رسانه مخاطب ما را نمی بیند ، ولی صدای ما از گوشش به قلبش می رسد و اثر می کند.

حالا کدام یکی شان را بیشتر از همه دوست دارید؛

این آقای شوت زاده کارش خیلی گرفته ؛ چون می شود همه لطیفه ها را از زبان او گفت و کسی هم دلخور نمی شود ، ولی کارمندیان یا کارمند کوچولو را از همه بیشتر دوست دارم ؛ چون نماینده قشر آسیب پذیر و زحمتکش است.

ولی سوت های شما هم خیلی معروف است و خیلی ها شما را با آن می شناسند.

اجازه بدهید یک خاطره بگویم درباره همین سوت. وقتی مردم کم کم متوجه شدند خود من وسط حرف زدنم سوت می کشم خیلی خوششان آمد و این سوت هم به مرور جا افتاد. یک روز اکبر منانی که مشغول دوبله یک فیلم بود ، زنگ زد و گفت بیا نقش پستچی این فیلم را بگیر. رفتم فیلم را دیدم ، یارو اصلا حرف نمی زد ، فقط سوت می زد. گفتم این که لال است. گفت من هم فقط سوت های تو را می خواهم. پستچی وقتی نامه ها را پرت می کرد توی خانه ها ، سوت می کشید. فردای روزی که این فیلم از تلویزیون پخش شد ، پسرم از مدرسه برگشت و گفت همه بچه ها سوتت را شناخته بودند.

راستی چرا صدایتان را کمتر در دوبله فیلمها می شنویم؛

من عضو انجمن دوبله هستم و کارت شماره یک هم دارم ؛ ولی در این سالها بیشتر توی رادیو جا افتاده ام.

چطور با مرحوم فرهنگ مهرپرور آشنا شدید؛

خدا بیامرزدش ، قبل از انقلاب در روز خاصی نمایش های منتخب دبیرستان ها در تالار فرهنگ بغل تالار وحدت اجرا می شد و یکی از آنها به عنوان برنده نهایی انتخاب می شد. نمایش آن سال ما، نمایش «یعقوب لیث صفاری» بود که نقش یعقوبش را هم من بازی می کردم. فرهنگ مهرپرور هم از دبیرستان خودشان یک پانتومیم آورده بود. آشنایی ما از همان جا شروع شد و بعدش هم رفتیم پیش حسن خیاطباشی. یادش بخیر ، او نقش «داوود کلک» را خیلی خوب بازی می کرد.

خاطره ای از او در ذهنتان نمانده است؛

یک روز داشتیم از میدان امام می رفتیم میدان زاویه. از پله های یک زیرگذر رد می شدیم که دیدیم مثل این که آقایی داشت تهران را به یکی از فامیل های شهرستانی اش نشان می داد. مثلا می گفت این ساختمان بانک سپه نخستین بانک ایرانی است و این خیابان لاله زار است و... به محض این که ما را دید ، گفت: این دو تا هم آذری و مهرپرور هنرپیشه های رادیو و تلویزیون هستند. انگار ما هم یک ساختمان یا خیابانیم.

کدام نقشها از همه برایتان خاطره انگیزتر است؛

شاخه های بید ، دزد عروسک ها ، عبور از غبار ، سایه خیال ، یک مرد و یک خرس ، در مسیر تندباد و آخرین لحظه اسم فیلمهایی است که در آنها بازی داشته ام.
توی فیلم کمدی «مجردها» به کارگردانی اصغر هاشمی - که محمدرضا فروتن هم در آن بازی می کند - هم چهار پنج تا سکانس بازی دارم. سریال O مثبت که سال گذشته پخش شد ، نقش یک جگر فروش را داشتم.
شاه حاتمی خیلی لطف کرد و یک «و» هم جلوی اسم ما گذاشت ، اینجوری: «و منوچهر آذری».

  • ما تولیدی خنده داریم کارگاهی داریم به اسم کارگاه خنده من کارگر این کارگاهم بزرگترین دستمزدم از خدا هم همین لبخند مردم است

  • ولی گذشته از همه اینها بازی در سریال «هزار دستان» و کار با مرحوم علی حاتمی یکی از افتخارات من است. اولش قرار بود فقط یک قسمت بازی کنم ، ولی بعد حاتمی خدا بیامرز خیلی خوشش آمد و گفت باید بازهم بازی کنی.
    نقش من نقش دربان در گراندهتل بود. حاتمی می گفت اینجا هیچ کس نیست و خشک و خالی است. می خواهم شلوغش کنی. خیلی هم برایمان اعتبار قائل شد. در تیتراژ اسم من و رضا عبدی و منصور والامقام و چند نفری را که از رادیو آمده بودیم ، جدای از بقیه نوشت.
    آخرین کارم هم در تلویزیون بازسازی همان شخصیت در برنامه ای بود که شب تولد امام رضا از شبکه تهران پخش شد.

    غیر از رادیو بقیه وقتتان را صرف چه کارهایی می کنید؛

    گریم بلدم ؛ کیفی دارم پر از وسایل مختلف این کار. قبلا که برای مدارس مختلف تئاتر کار می کردم ، با ارزان ترین چیزها فون درست می کردم. حالا هم در جشنها مراسم مختلفی که سازمان ها برگزار می کنند. برنامه طنز اجرا می کنم ، می خوانم ، ساز دهنی می زنم. حالا که پیش آمده اجازه بدهید بگویم که با این تجربیات و گذشته و اندوخته هنری ، کارگردان ها و تهیه کننده های تلویزیون هم باید گوشه چشمی به ما داشته باشند.باید بیشتر هوای ما هنرمندان را داشته باشند تا بتوانیم برای مردم نوآوری کنیم. مردم توقع ندارند همیشه شوت زاده و کارمندیان گوش بدهند.
    الان توی اینترنت پر از جوک است. طرف می رود می نشیند پشت مونیتور ، خنده اش را می کند و می رود دنبال کارش. حالا هر چی هم که مثلا منوچهر آذری خوب جوک بگوید. در عین حال ، همه این ها برای این است که بتوانیم جوری مردم را شاد کنیم. شاد کردن مردم خودش ثواب دارد. کسی که بتواند مومنی را شاد کند ، هم این دنیا را دارد ، هم آن دنیا را.شعری بود که خانم پریچهر بهروان اول «صبح جمعه با شما» می خواند...

    زحق توفیق خدمت خواستم ، دل گفت پنهانی ، چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی.

    بله ، ما هم کارمان همین است. یکی تولیدی کاپشن دارد ، یکی تولیدی کفش. ما هم تولیدی خنده داریم ؛ کارگاهی داریم به اسم کارگاه خنده ، من کارگر این کارگاهم. بزرگترین دستمزدم از خدا هم همین لبخند مردم است.

    مطمئن باش مردم خیلی دوست دارند بدانند منوچهر آذری که بیرون خانه اینقدر شاد و شنگول است و همیشه مردم را می خنداند ، رفتارش توی خانه چطور است؛ با خانواده اش هم خوش اخلاق و مهربان و بگو بخند هست یا نه؛

    من خانواده ام را خیلی دوست دارم و سعی می کنم توی خانه هم آنها را شاد نگه دارم ، بهترین ساعتهای زندگی ام مال وقتی است که کنار خانواده ام هستم.
    هم آنها مرا خیلی دوست دارند ، هم من آنها را ؛ به شرطی که ازم پول نخواهند ، وگرنه عصبانی می شوم.

    جدی؛

    این لطیفه را گوش کن. بابایی می رفت امتحان رانندگی بدهد ، هر بار با یک افسری می افتاد و رد می شد. آخرش بدون گواهینامه نشست پشت فرمان. یک روز اتفاقا همان افسر جلویش را گرفت و گفت: «گواهینامه ات را بده.»
    گفت : «تو به من دادی که من به تو بدم؛!» حالا حکایت ماست. کسی به ما پول نمی دهد که ما هم به آنها بدهیم.

    اگر از دستشان عصبانی بشوی ، شدیدترین عکس العملت چیست؛

    داد زدن الکی ، فریاد زیر آب!



    جابر تواضعی
    newsQrCode
    ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

    نیازمندی ها