گفت‌وگو با مردی که بعد از تحمل زندان اصلاح شد

به پدرم گفتم می‌خواهم توبه کنم

«کامران ـ م» زمانی که نوجوانی شانزده ساله بود مرتکب سرقت شد و به زندان افتاد. او شش ماه را در کانون اصلاح و تربیت گذراند تا این ‌که دوباره به خانه بازگشت و این بار زندگی تازه‌ای را شروع کرد. کامران در گفت‌وگو با تپش داستان زندگی‌اش را شرح داده است:
کد خبر: ۵۸۸۱۸۳

قبل از هر چیز ماجرای سرقت را توضیح بده؟

از خانه همسایه خاله‌ام سرقت کردم. یک روز پسرخاله‌ام به من گفت همسایه‌شان به سفر خارج از کشور رفته و می‌توانیم از آنجا دزدی کنیم. من هم قبول کردم راستش قبل از آن هم پسر شری بودم. خیلی دعوا می‌‌کردم و در مدرسه یکی دو دزدی کوچک از همکلاسی‌هایم انجام داده بودم. آن موقع که برای این دزدی رفتیم دو ماهی می‌شد که ترک تحصیل کرده بودم. دو هفته بعد از سرقت، صاحبخانه از سفر برگشت و نفهمیدم چطور شد که ما لو رفتیم.

پسرخاله‌ات الان چه کار می‌کند؟ از او خبری داری؟

به جنوب رفته و آنجا برای خودش کار می‌کند. ازدواج هم کرده. خیلی کم از هم خبردار می‌شویم، اما هر دو نفرمان بعد از آن دیگر جرمی انجام ندادیم.

واکنش خانواده‌ات وقتی فهمیدند دزدی کرده‌ای، چه بود؟

ناراحت شدند. پدرم بیشتر از مادرم ناراحت شد. من از او خواسته بودم برایم موتور بخرد، اما می‌گفت پول ندارد، من هم برای پول موتور دزدی کردم و او خودش را مقصر می‌دانست.

اما تو که در آن سن و سال نمی‌توانستی سوار موتور بشوی؟

اگر چند روز دیرتر دستگیر شده بودم موتور را می‌خریدم، اما خدا را شکر این اتفاق نیفتاد چون ممکن بود با موتور تصادف کنم و خدایی نکرده یک نفر را به کشتن بدهم.

از قبل شرط کرده بودی درباره دوران محکومیت حرفی نمی‌زنی، فقط بگو چرا؟

دوست ندارم. خیلی سخت بود. اصلا نمی‌خواهم درباره‌اش حرف بزنم. از این موضوع بگذر.

پس باید به دوران بعد از آزادی‌ات بپردازیم. اولین کاری که بعد از آزادی کردی چه بود؟

به پای پدر و مادرم افتادم و از آنها به خاطر همه رفتارهای بد گذشته‌ام عذرخواهی کردم. از آنها خواستم مرا ببخشند و قول دادم از آن به بعد سر‌به‌راه و حرف گوش کن شوم. گفتم می‌خواهم توبه کنم. آن موقع تابستان بود، پدرم مرخصی گرفت و خانوادگی به مشهد رفتیم و من یک بار دیگر قول دادم زندگی سالمی داشته باشم و هنوز هم سر قولم ایستاده‌‌ام.

و بعد از بستن عهد، نوبت به چه کاری رسید؟

پدرم گفت باید درسم را ادامه بدهم. من هم گفتم چشم. یک سال عقب افتاده بودم، اما بهتر از این بود که اصلا درس نخوانم. بالاخره هم دیپلمم را گرفتم. حتی مادرم خیلی تشویقم کرد دانشگاه بروم. برادر بزرگم در اهواز قبول شده و سال سوم بود. مادرم می‌گفت تو هم باهوش هستی و می‌توانی، اما راستش در کنکور قبول نشدم و به سربازی رفتم.

دوران سربازی که معلوم است. بعد از پایان خدمت چه کار کردی؟

پدرم مرا به یکی از دوستانش معرفی کرد تا پیش او کار کنم. دوست پدرم در باغی کار می‌کرد که در آن مراسم‌ مختلف می‌گرفتند. در واقع دوست پدرم همه‌کاره آنجا بود و خود صاحب باغ فقط قرارداد می‌بست من هم ماندم کنار دستش و کار کردم. خیلی شب‌ها هم در همان باغ می‌خوابیدیم چون مراسم تا دیروقت طول می‌کشید. من سه سال آنجا ماندم تا این ‌که فکر بهتری را که از قبل در سرم داشتم اجرا کردم.

چه فکری؟

آنجا که کار می‌کردم پر از باغ‌‌های میوه مخصوصا زردآلو و گوجه سبز بود. به پدرم گفتم و او هم کمکم کرد و وانتش را در اختیارم گذاشت. پدرم سال‌های سال با وانتش در یک شرکت کار می‌کرد و بار می‌برد، اما دیگر داشت بازنشسته می‌شد. او وانتش را به من داد و من و دو نفر دیگر از دوستانم میوه عمده می‌خریدیم و در شهر می‌فروختیم. البته این کار فقط برای تابستان بود. بعد از آن من با پولی که گیر آورده بودم موتور خریدم.

پس نتوانستی قید موتورسیکلت را بزنی؟

نه موتور را خیلی دوست دارم. گواهینامه هم گرفته بودم و دیگر خطری وجود نداشت با همان موتور شروع به کار کردم اولش خیلی سخت بود. قدیمی‌ترها به من فرصت نمی‌دادند حتی چند بار نزدیک بود دست به یقه بشویم، اما من کوتاه آمدم چون در کانون بچه‌های قتلی را دیده بودم و می‌دانستم دعوا چه آخر و عاقبتی دارد. خلاصه این ‌که در این کار جاافتادم.

الان چه کار می‌کنی؟

الان ده سال از موقعی که زندانی شدم گذشته است. خیال دارم ازدواج کنم. یعنی صحبت‌های اولیه هم شده و خانواده دختر حرفی ندارند آنها همه حقیقت را می‌دانند و چیزی را از کسی پنهان نکرده‌ام. خودم هم در یک دفتر پیک موتوری مسئول پذیرش هستم البته باید به فکر کار بهتری باشم چون آدم متاهل خرجش خیلی زیاد می‌شود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها