در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کریم از سالها قبل وارد راهی شد که خودش هم میدانست عاقبتی غیر از دستگیری و زندان ندارد. او داستان زندگیاش را از دوران کودکی آغاز میکند و میگوید: «در روستایی در استان اصفهان به دنیا آمدم. پدرم کشاورز بود. ما خانواده پرجمعیتی بودیم. پنج برادر و یک خواهر دارم. زندگیمان بسختی میگذشت. پدرم به تریاک اعتیاد داشت و برادر بزرگم هم بعد از مدتی معتاد شد، اما من تا هجده سالگی به مواد لب نزدم.»
کریم تا کلاس دوم دبیرستان بیشتر درس نخواند و بعد از ترکتحصیل با مهاجرت به تهران شروع به کار کرد و سپس به سربازی رفت. او میگوید: «اولین بار در دوره خدمت تریاک را امتحان کردم و بعد از آن هر از گاهی میکشیدم، اما معتاد نبودم تا این که یک حادثه باعث شد مصرفم بیشتر شود. من سوار موتور بودم که تصادف کردم و استخوان کتفم شکست. خیلی درد میکشیدم. پدر و برادرم به من گفتند اگر تریاک بکشم درد را نمیفهمم. از همان موقع مصرفم بیشتر شد.»
مرد زندانی روز به روز بیشتر در باتلاق اعتیاد فرو میرفت و از طرفی از زمان بازگشت از خدمت سربازی نتوانسته بود شغلی برای خود پیدا کند. او میگوید: «برادرم ماشین سنگین داشت. من گواهینامه پایه یک گرفتم و با ماشین او کار میکردم.»
البته این شغل موقتی بود و به گفته کریم، برادرش خودرو را از وی گرفت: «برادرم وقتی دید اعتیادم خیلی شدید شده ترسید ماشیناش دست من باشد. آن را پس گرفت و از آن به بعد بیکار شدم. جایی هم برای کار نمیتوانستم بروم چون در همان روزهای اول معلوم میشد اعتیاد دارم و بیرونم میکردند. خودم هم حس و حال کار کردن نداشتم.»
متهم مکث کوتاهی میکند و بعد ادامه میدهد: «روزهای خیلی بدی بود. هیچ پولی درنمیآوردم. آن زمان مثل دوران بعد از ترکتحصیل از خانواده جدا شده بودم و تنها زندگی میکردم. در شهر غریب، بیکار و بیپول بودم و باید کلی هم خرج مواد میکردم. واقعا سخت بود. هر چه بگویم کم است. هر کاری میکردم تا کمی پول گیر بیاورم؛ از دزدیهای کوچک تا حتی بعضی وقتها گدایی. در خیابان همهاش کف زمین را نگاه میکردم تا شاید اسکناسی گیر بیاورم.»
کریم یک روز به طور اتفاقی صحنهای را دید و همان زمان تصمیم گرفت برای اولین بار جرمی را مرتکب شود: «موادفروشی را دیدم که داشت به مردی مواد میفروخت. پیش خودم گفتم فرصت مناسبی است. آن مرد را تعقیب کردم و همین که به جای خلوتی رسید، جلویش را گرفتم. به او گفتم مامور هستم و باید جیبهایش را بگردم.
مرد موادفروش جا خورده بود. میدانست اگر گیر بیفتد کارش به دادگاه و زندان میکشد برای همین حاضر شد باج بدهد. بعد از آن فکر کردم همین کار را ادامه بدهم، البته باید خودم را مجهزتر میکردم برای همین تجهیزاتی برای خودم خریدم و به جعل عنوان و باجگیری ادامه دادم.»
سعید در ادامه حرفهایش میگوید: «چون طعمههایی که انتخاب میکردم همه خلافکار بودند همان اول کار قافیه را میباختند و اصلا نه از من کارت شناسایی میخواستند و نه هیچ مدرک دیگری. آنها بسادگی به من پول میدادند تا جرمشان را ندید بگیرم و آنها را به کلانتری نبرم. با پولهایی که به دست میآوردم هزینه خورد و خوراک و مواد مخدر مورد نیازم فراهم میشد و دیگر مشکلی نداشتم تا این که دستگیر شدم.»
مرد زندانی درباره نحوه دستگیریاش توضیح میدهد: «داشتم در خیابان میرفتم که دختری با یک مامور پلیس سراغم آمد. آن دختر گفت من ساعت او را دزدیدهام، در حالی که اصلا چنین کاری نکرده بودم. من را به کلانتری بردند و وقتی معلوم شد اعتیاد دارم بازجوییها بیشتر شد تا این که من هم به همه جرمهایی که انجام داده بودم
اعتراف کردم.»
متهم داستان زندگیاش را این طور به پایان میبرد: «به من گفتهاند حکم زندان برایم مینویسند و باید مدت زیادی را در حبس بمانم. زندگیام بیخود و بیجهت از بین رفت. از همان اول نباید سراغ مواد مخدر میرفتم. پدر و برادرم هم خیلی مقصر هستند. آنها نباید به من میگفتند برای کم شدن درد تریاک مصرف کنم. حالا که فکر میکنم، میبینم در زندگی هیچ کار خوبی انجام نداده و همیشه به ضرر خودم کار کردهام.»
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: