داستان پلیسی/ جنازه دختر ناشناس در جنگل - قسمت دوم

شماره ناشناس؛ سرنخی تازه

در شماره پیش خواندید جنازه دختری جوان در حالی که هدف دو ضربه چاقو قرار گرفته و کابل دور گردنش پیچیده شده بود، در جنگل شیان پیدا شد. کف دست مقتول نشانی خانه جوان سی ساله‌ای به نام مازیار نوشته شده بود. مازیار تازه به آن خانه نقل‌مکان کرده بود و به صورت مجردی زندگی می‌کرد. کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری مازیار را مقابل پارکینگ ساختمان بازداشت کردند. اکنون ادامه ماجرا را بخوانید:
کد خبر: ۵۸۰۳۲۲

مازیار اصلا معنی رفتار دو مرد غریبه را نمی‌دانست. او صدایش را بالا برد اما سرگرد شهاب با نشان دادن کارت شناسایی‌اش از وی خواست آرام باشد. بعد او را به سمت خودروی خودش راهنمایی کرد و ظهوری نیز پشت فرمان پراید مازیار نشست تا آن را پارک کند، اما به محض سوار شدن،دوباره پیاده شد و سرگرد را صدا زد. روی صندلی عقب پراید لکه‌ای خونین وجود داشت. پسر جوان در بدمخمصه‌ای گرفتار شده بود. کارآگاه دوباره سراغ وی رفت و گفت: تو به قتل یک دختر متهم هستی. خودت اعتراف می‌کنی یا این‌که می‌خواهی بازی دربیاوری؟

جوان شوکه شد: قتل؟ من؟

- پس نمی‌خواهی اعتراف کنی. لابد روحت هم خبر ندارد که نشانی خانه‌ات کف دست مقتول نوشته شده بود.

مازیار دوباره با تعجب پرسید: خانه من؟

کارآگاه شوک بعدی را وارد کرد: درباره خون روی صندلی عقب ماشین‌ات چه می‌گویی؟

- خون؟ فهمیدم. آن خون گوسفند است. پراید را تازه خریده‌ام. پدرم گوسفند کشت. مادرم هم دل و جگرش را در یک کیسه گذاشت و به من داد. این خون آن است. می‌خواستم آخر هفته تمیزش کنم.

این ادعاها نمی‌توانست شهاب را قانع کند. او از ستوان خواست پراید را به پارکینگ آگاهی ببرد تا تحقیقات لازم انجام شود. خودش نیز همراه مظنون به سمت محل کارش به راه افتاد.

پسر جوان در طول مسیر سعی می​کرد  بی‌گناهی​اش را ثابت کند. از هر راهی که فکر می‌کرد وارد می​شد اما شهاب اصلا توجهی به گفته‌های او نداشت. البته این ظاهر قضیه بود و دلیل سکوتش این بود که می‌خواست ببیند می‌تواند از لابه‌لای گفته‌های مازیار تناقضی بیرون بکشد یا نه.

سرانجام بازجویی از متهم به‌طور رسمی در اتاق شهاب شروع شد. او عکس‌هایی از جنازه را به مازیار نشان داد اما پسر جوان حاضر نبود حتی آشنایی با چنین دختری را قبول کند چه برسد به کشتن او. مازیار می‌گفت درباره این‌که چرا نشانی خانه‌اش کف دست دختر نوشته شده بود، توضیحی ندارد.

دو روز بعد از بازداشت، مازیار در حالی‌که همچنان قتل را انکار می‌کرد پزشکی قانونی تائید کرد لکه خون روی صندلی عقب خودروی پراید برای گوسفند است. این‌گونه بود که یکی از مهم‌ترین مدارک احتمالی علیه مازیار از بین رفت و شهاب در برابر او نرم شد.

پسر جوان در این مدت بشدت تحت فشار قرار داشت و لب به غذا نمی‌زد. از طرفی پدر و مادرش هر روز از صبح زود جلوی در اتاق شهاب می‌نشستند تا بلکه بتوانند برای فرزندشان کاری انجام بدهند.

سرگرد می‌دانست اگر مدرک تازه‌ای پیدا نکند نمی‌تواند مظنون را مدت زیادی در بازداشت نگه دارد و بازپرس بزودی دستور آزادی او را صادر می‌کند. برای همین مجوز بررسی فهرست مکالمات تلفنی مازیار را دریافت کرد البته خود متهم هم حرفی برای همکاری نداشت. ستوان ظهوری وقتی نامه را از مخابرات گرفت همراه رئیس‌اش به اتاق بازجویی رفتند تا یک بار دیگر مازیار را سوال‌پیچ کنند.

پسر جوان درباره تک‌تک تماس‌هایش توضیح داشت و همه شماره‌ها از دوستان یا اقوامش بود. فقط یک شماره غریبه در فهرست دیده می‌شد که اتفاقا زمان مکالمه با زمان وقوع قتل مطابقت داشت.

مازیار اول هرچه فکر کرد یادش نیامد شماره برای کیست اما بالاخره توانست خودش را از زیر نگاه سوء‌ظن‌بار دو مامور خلاص کند.

این شماره حسن ماهواره‌ای است. آن روز تلفن زدم تا برای نصب ماهواره‌ام بیاید.

دو همکار نگاهی به هم انداختند. حالا می‌شد معنی کابل آنتنی را که دور گردن مقتول بود، فهمید. ورق داشت به نفع مازیار برمی‌گشت.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها