jamejamnashriyat
کد خبر: ۵۷۸۹۷۶   ۲۲ تير ۱۳۹۲  |  ۱۷:۰۱

گاهی از خودم می‌پرسم آن روزها کجا رفتند و هنوز باورم نمی‌شود، دیگر بر نمی‌گردند. سال‌هاست دیگر آنقدر بزرگ شده‌ایم که یادمان می‌رود توپ‌مان شب‌ها، تنهایی در حیاط خانه می‌ترسد و باران پا برهنه، تمام کودکی‌مان را در می‌نوردد... اما فقط کافی است نشانه‌ای بیابیم. نوستالژی آن نشانه، ذهن کنجکاومان را به خاطره‌های خاک گرفته سال‌های دورتر حواله می‌دهد. اشیا، کتاب‌ها، کارتون‌ها و برنامه‌ها، حرف‌ها، حس‌ها، شوخی‌ها و هر آنچه در یاد ما برای همیشه جای می‌گیرند، تنها جرقه‌هایی برای برگشتن به گذشته‌اند.

وقتی از چیزی که دوستش داشتیم محروم می‌شویم، همان چیزی که در ما نشست کرده و تاثیر گذاشته با تمام وجود دلمان هوایش را می‌کند و شاید دلتنگ هم شویم. آن چیز حتما نباید بسیار مهم باشد. کافی است تنها حال خوشی را در ما ایجاد کند، آن‌گاه با مدتی دور ماندن جای خالی‌اش را احساس می‌کنیم و شاید دلتنگ هم شویم.

نوستالژی‌ و حال خوش، تنها به «کلاه قرمزی» و «مدرسه موش‌ها» خلاصه نمی‌شود. در هر دوره از زندگی لحظات و روزهای برای ما خلق می‌شود و برای همیشه در یادمان باقی می‌ماند. لحظات و احوال خوشی که شاید همچون آنها دیگر تکرار نشود مانند دیدن «گلنار» در راهروی طویل دبستان میان صدها دانش‌آموز دیگر و با تعجب به نصب پرده عریض نقره‌ای نگاه کردن و به دنبال پاسخی برای پرسش‎هایمان گشتن.

هفتم مهر 15 سال پیش هم نقطه عطفی در تاریخ زندگی بسیاری از نوجوانان آن روزها شد. چگونه؟ می‌گویم. «نیمرخ» عنوان برنامه‌ای بود که بیشتر نوجوان‌های آن روزها را با ادبیات خاص خودش همراه می‌کرد. رنگ، روشنی، رویش و سرزندگی‌ای در یک برنامه نوجوانانه، تقریبا برای نخستین بار گرد هم آمده بودند. بماند که با حرارت و انرژی خاصی هم اجرا می‌شد.

آن زمان هنوز مانند این روزها نمی‌توانستیم مدام کانال‌ها را تغییر دهیم یا دنبال سرگرمی دیگری مثل گیم، اینترنت، موبایل بازی و... باشیم. عصرهای پاییز و زمستان هم که نه کوچه‌ای بود نه زمین بازی‌ای، انس می‌گرفتیم با صفحه تلویزیون و رنگ‌های سیاه و سفید دکور. با پلاتو گفتن‌ها و شعر قیصر امین‌پور خواندن‌های کامیار اسماعیلی و بعدها با هنرمندی امیرحسین مدرس با آن صدای بم و حضور دلنشین حسین رفیعی که با اصطلاحات ساده‌ای چون «فه فه» و «مو قشنگ» شادی را هجی می‌کردیم.

نیمرخ برنامه‌ای نوجوانانه از جنس ما نوجوان‌های دهه 60 بود. نیمرخی که مدرس و رفیعی اجرا می‌کردند 7‌/‌7‌/‌77 به پایان رسید؛ اما روز موعود بالاخره فرا رسید و از آن هیجان انگیزتر لحظه خداحافظی مجری برنامه بود. مدرس رو در روی دوربین ایستاد و از روزی که در آن قرار داشتیم، حرف زد. یادم هست این چند دقیقه را حتی پلک هم نمی‌زدم. مدرس حرف زد و حرف زد؛ اما یک جمله‌اش در یادم ماند: دوران نوجوانی تا 17 سال است و با تمام شدن هفده سالگی و ورود به هجده سالگی، دوران دیگری از زندگی انسان یعنی جوانی آغاز می‌شود.

خاطره‌ها چنین شکل می‌گیرند و یادآوری آنها حال خوشی به ما می‌دهد. خاطره سازی برای دیگران می‌تواند برگرفته از یک تفکر و رویای خوب باشد، رویاهای یک برنامه ساز برای مخاطبش؛ برنامه سازی که فقط به دنبال حال خوش است، حال خوشی برای خودش و دیگران و دست‌کم نسل جوان این روزها در کودکی و نوجوانی از این خاطره‌های ماندگار کم به خود ندیده‌اند و از دوران کودکی و نوجوانی خود حس و حال خوبی دارند.

مریم احمدی

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
نقطه طلایی

نقطه طلایی

یک) عکس را خیلی وقت است گذاشته‌ام. جایی که همیشه جلوی چشمم باشد. پشت عکس، بابا با خودکار آبی و خط شکسته نستعلیق نوشته: «باغ اکبرآقا- نوروز۱۳۶۵ - با محمدمهدی جان».

از دکتر نجیب تا دکتر غنی

از دکتر نجیب تا دکتر غنی

حملات و ترورهای مرگبار در سراسر افغانستان به امری روزمره بدل شده‌است. هر کسی هم می‌تواند هدف باشد.

رشته ‌کوه‌هایی به نام پدر

رشته ‌کوه‌هایی به نام پدر

از یک سنی به بعد، دیگر شخص و انسان نیستند. تبدیل می‌شوند به یک مفهوم. یک مکتب، یک تفکر. بعضی وقت‌ها با یک من عسل نمی‌شود خوردشان.

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر
یک عصر متفاوت

در مرحله نیمه‌نهایی عصرجدید چه اتفاقاتی افتاد؟ به همراه جزئیاتی از چگونگی برگزاری مرحله پایانی

یک عصر متفاوت

پیشخوان

بیشتر