در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
متهم هستی همسرت را به قتل رساندهای. این اتهام را قبول داری؟
بله. این چیزی نیست که بتوانم انکار کنم. همسرم را کشتم اما اصلا قصد کشتن نداشتم.
چه مشکلی با همسرت داشتی؟
من و همسرم سالهای زیادی بود که با هم اختلاف داشتیم. آن روز هم خیلی دعوا کردیم. یکدفعه کنترل خودم را از دست دادم و عصبی شدم. میخواستم ساکتش کنم اما او کشته شد.
چطور میخواستی ساکتش کنی که به قیمت جانش تمام شد؟
دستم را روی دهانش گذاشتم. داشت فریاد میزد. گفتم این کار را نکن، توجهی نکرد، از ترس اینکه همسایهها متوجه شوند ما دوباره دعوا کردهایم دستم را روی دهانش فشار دادم تا صدایش بیرون نرود. یکدفعه بدنش شل شد و روی زمین افتاد.
پزشکی قانونی اعلام کرده روی گردن مقتول آثار قرمزی و کبودی بوده است چطور مدعی هستی فقط دستت را روی دهانش گذاشتی؟
من واقعا به گردنش آسیبی نزدم و فقط دهانش را گرفتم نمیدانم چطور این اتفاق افتاد. باز هم میگویم قصد نداشتم زنم را بکشم.
آن روز به چه دلیلی با هم جروبحث کردید؟
زنم خرید کرده بود. بارش زیاد بود و نمیتوانست همه آنها را بیاورد. از چهرهاش معلوم بود خیلی سختی کشیده تا آن را به خانه برساند. وقتی وارد خانه شد به من گفت چرا برای کمک نیامدی؟ جواب دادم تو که میدانستی کار دارم چرا حالا برای خرید رفتی میتوانستی فردا بروی. توجهی نکرد فقط فریاد میزد و میگفت تو به درد هیچکاری نمیخوری. خیلی ناراحت و عصبی شده بودم.
چرا جلوی دهانش را گرفتی میتوانستی در حمل بارها به او کمک کنی آن وقت همسرت آرام میشد.
نه این طور نبود وقتی عصبانی میشد تا زمانی که همه خشمش را خالی نمیکرد، آرام نمیگرفت و همین طور داد میزد. من هم نمیتوانستم کاری بکنم. مجبور بودم صبر کنم تا همه حرصش خالی شود. من بیشتر مواقع تحمل میکردم اما بعضی وقتها دیگر نمیتوانستم و از کوره در میرفتم و داد و فریاد میکردم.
عصبانیت همسرت از کجا ناشی میشد؟ به هر حال چنین خشمی باید زمینه قبلی داشته باشد.
چهار ماه از ازدواجمان گذشته بود که یک روز زنم بدحال شد. او را به بیمارستان بردیم و گفتند باید در مرکز روانی بستری شود. خیلی وضع بدی داشت. دکترها به من گفتند ضربهای به سرش خورده و اعصابش را بههم ریخته است درست سر درنیاوردم چه شده است اما گفتند حالش خوب نیست. باید دلیل این را پیدا کنی که چرا این طور شده است.
متوجه شدی همسرت به چه دلیل به چنین مشکلی دچار شد؟
بعدها فهمیدم به خاطر اینکه در بچگی زمین خورده این طور شده است.
چطور متوجه شدی؟
بعد از اینکه همسرم از بیمارستان مرخص شد به او گفتم دکترها میگویند ضربهای به مغزت وارد شده است. ماجرای این ضربه چیست؟ توضیح داد وقتی بچه بود از پشتبام به زمین افتاده و همین هم باعث شد تا ضربه مغزی شود. من تا آن زمان خبر نداشتم.
فکر میکنی علت عصبی بودن همسرت فقط همین بود؟
بله. یعنی دکترها این طور میگفتند. زنم داروهای زیادی مصرف میکرد. دکترها میگفتند در بچگی آن طوری که باید درمان نشده یعنی خانوادهاش پیگیر درمانش نبودند.
چرا با توجه به اختلافات شدید از همسرت جدا نشدی؟
خیلی دوستش داشتم. مدتی که در بیمارستان بود، داشتم دیوانه میشدم. اصلا نمیتوانستم او را طلاق بدهم. میخواستم مثل پروانه دور سرش بگردم. من واقعا عاشق زنم بودم.
شما چند فرزند دارید در حالی که میگویی همان ماههای اول فهمیدی همسرت بیمار است چرا در این شرایط بچهدار شدید؟
زنم بچه دوست داشت. او با بچههایش خیلی خوب رفتار میکرد و همه چیز خیلی خوب پیش میرفت البته فقط با بچهها خوب بود، اما با من بدرفتاری میکرد.
اگر بیماری عصبی داشت که نمیتوانست انتخاب کند با چه کسی درست رفتار کند و در برابر چه کسی عصبانی باشد پس حتما مشکلی با تو داشت.
نه این طور نیست مشکل خاصی با من نداشت. فقط خیلی عصبی بود. مدام تحت نظر پزشک بود و دارو مصرف میکرد. بچهها هم شاهد هستند چقدر من اذیت میشدم.
مدعی شدهای خودت هم دچار بیماری روانی هستی. این درست است؟
بله. مدتی قبل متوجه شدم دچار بیماری شدیدی هستم. خودم دکتر رفتم و پرونده تشکیل دادم. چون نمیخواستم بچههایم آواره شوند. همینکه مادرشان بیمار بود، کافی بود و نمیخواستم من هم باری روی دوش آنها شوم. به همین خاطر هم درمان را خودم شروع کردم.
چند سال بود داروی اعصاب مصرف میکردم. تا حدی توانسته بودم خودم را کنترل کنم، اما این کنترل همیشه اتفاق نمیافتاد. روز حادثه هم یکی از آن روزها بود که نتوانستم خودم را کنترل کنم.
وقتی همسرت خفه شد، چه کردی؟
اول متوجه نشدم خفه شده است. فکر میکردم از حال رفته چون همسرم آسم داشت و اسپری مصرف میکرد. رفتم اسپریاش را بیاورم اما دیدم اصلا حرکت نمیکند و نفس نمیکشد. خیلی ترسیده بودم با پسرم تماس گرفتم و از او کمک خواستم. وقتی پسرم آمد اورژانس را خبر کرد اما گفتند همسرم فوت کرده و دیگر کاری ازدست کسی برنمیآید.
چطور بازداشت شدی؟
بچههایم با ماموران تماس گرفتند و گفتند چه اتفاقی افتاده است. آنها من را تحویل پلیس دادند.
در ابتدا بچههایت شاکی پرونده بودند، اما بعد رضایت دادند. چه شد که توانستی رضایت بگیری؟
آنها خودشان رضایت دادند. میدانید درگیری من و همسرم برای یک روز و دو روز نیست ما 50 سال با هم زن و شوهر بودیم و همیشه اختلاف داشتیم. بچهها این را بخوبی میدانستند. بخوبی درک کرده بودند چرا این اتفاق افتاد.
از وقتی همسرم کشته شد خیلی ناراحت هستم و نمیتوانم بخوابم. اعصابم بههم ریخته و وضع روانیام بدتر شده است. من پیرمردی هستم که حتی در بهترین شرایط هم به مراقبت نیاز دارم. ناتوان شدهام و از عهده کارهایم برنمیآیم چه برسد به اینکه در زندان باشم. انواع و اقسام مریضیها را دارم. از بیماری قند و درد مفاصل تا بیماری اعصاب.
در زندان داروهایم را به طور کامل نمیدهند. میگویند نمیتوانیم داروها را در اختیارت قرار بدهیم، خطرناک است و شاید تو بخواهی خودکشی کنی. من عصبی هستم و مرتب حالم بد میشود. تحمل زندان برایم غیرممکن شده است. زندانیان دیگر جوان هستند. آنها سربه سرم میگذارند و اذیتم میکنند. من هم پیرمرد مریضی هستم که قدرت دفاع از خودم را ندارم.
اگر قضات رای به آزادی تو بدهند میخواهی چه کار کنی؟
با بچههایم توافق کردم خانه را بفروشیم آنها سهم مادرشان را بردارند و به زخم زندگیشان بزنند من هم با بقیه پول به برای خودم خانه بخرم و زندگی تازهای را شروع کنم.
گفتی بیمار هستی و نمیتوانی بیشتر از این در زندان بمانی. آدمی که تا این حد ناتوان است چطور میتواند زندگیاش را به تنهایی اداره کند؟
به بچهها قول دادم به شهرستان بروم و کشاورزی کنم تا سرم گرم شود و بمیرم. فکر میکنم آرامشی که آنجا دارد میتواند به من کمک کند تا با عذاب وجدان و اعصاب خرابی که دارم کنار بیایم و همه چیز حل شود.
چرا با بچههایت زندگی نمیکنی؟
من مادر آنها را به قتل رساندم. خیلی از اقوام دوست ندارند با من روبهرو شوند چه برسد به اینکه بخواهم با بچههایم زندگی کنم. عروسهایم قبول نمیکنند. آنها از اول هم رابطه خوبی با من نداشتند و حالا که همسرم را کشتهام حتما نسبت به من بیشتر جبهه میگیرند.
دوست ندارم با آنها روبهرو شوم. این اصلا درست نیست که بخواهم زندگی بچههایم را به هم بزنم. نوههایم از دیدن من میترسند. من هم دیگر نمیخواهم بیشتر از این کسی از دستم ناراحت شود. خودم یکجوری کارهایم را میکنم و منتظر پایان عمرم مینشینم. تا همه چیز تمام شود.
مگر کشاورزی بلدی که میخواهی در شهرستان به زراعت مشغول شوی؟
جوان که بودم همان روزهایی که با همسرم آشنا شدم و با او ازدواج کردم با پدرزنم در زمینش کشاورزی میکردم. آن وقتها خیلی خوب بود. ما زندگی خیلی خوبی داشتیم. کاش همانجا میماندم شاید حالا سرنوشتم این نبود. از وقتی آمدیم تهران همه چیز عوض شد.
دیگر آرامش نداشتم. خیلی ناراحت بودم اما چون بچهدار شده بودیم همسرم میگفت اگر همینجا بمانیم برای بچهها بهتر است. خدا را شکر بچهها عاقبت به خیر شدند، زندگی خوبی دارند و هرکدام صاحب زن و فرزند هستند. من دیگر کاری در اینجا ندارم.
در خلوت خودم باشم خوب است. مگر پیرمردی در حال و روز من چه میخورد که لازم باشد برایش درست کنند یک چای و یک لقمه نان و پنیر است که فکر میکنم خودم بتوانم از عهدهاش بربیام.
مریم عفتی
شما چه فکر میکنید؟
ریشههای این قتل کجا بوده و داوود چگونه میتوانست از وقوع آن جلوگیری کند؟ ما را از طریق ایمیل در جریان نظرات خود قرار دهید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: