روز امتحان بزرگ عباس

ماشین با سرعت از مدرس به شهید همت وارد شد و جوان راننده با خواهش من به اکراه پخش را خاموش کرد. از همانجا صحبت ما شروع شد. در خلال بحث پرسیدم از حاج همت چه می دانی؛
کد خبر: ۵۷۳۶۰

با بی تفاوتی گفت : لابد آدم خفنی بوده که یه بزرگراه رو به اسمش کردن دیگه! به بزرگراه صیاد شیرازی که سرازیر شدیم بحث ما گل انداخته بود. وقتی بعضی داستانها را در مورد آن شهدا شنید، گله مند بود که چرا به قول او «کله گنده ها» آنها را به امثال وی نشناسانده اند و مشتاق شنیدن بود.
کم کم از تک و تا افتاد و سردرگریبان فرو برد. وارد بزرگراه شهید بابایی که شدیم ، او دیگر نتوانست ادامه دهد، در گوشه ای توقف کرد و...


قاب کوچک
در سال 1329 در قزوین به دنیا آمد. دوران ابتدایی را در دبستان دهخدا در همان شهر گذراند. او از همان کودکی رفتار متفاوتی از خود نشان می داد و همواره به فکر محروحان بود.
مادرش می گوید: از میان هفت فرزند من ، عباس مهربان ترین و کم توقع ترین بود. هر سال به هنگام خرید لباس عید می گفت: اول برای همه خواهرها و برادرانم پوشاک تهیه کنید، آن گاه اگر مبلغی باقی ماند، برای من هم چیزی بخرید و هر وقت می دید می خواهیم برای او وسیله نو و تازه ای فراهم کنیم ، می گفت همین که دارم خوب است و مانع خرید ما می شد.
هر موقع لباسهایش کثیف می شد، بدون آن که به من حرفی بزند، خودش آنها را می شست . یادم می آید روزی از طرف مدرسه ما را خواستند، زیرا نام عباس را در فهرست دانش آموزان بی بضاعت نوشته بودند.
برادرم که ناظم همان مدرسه بود، از این موضوع بشدت ناراحت شد و از ما خواست به فکر عباس باشیم.
من هم کمد لباس عباس را به او نشان دادم و گفتم: ببینید، ما برای او همه چیز فراهم کرده ایم ، او خودش استفاده نمی کند. وقتی هم علت این کار را از او سوال می کردیم ، می گفت : در مدرسه ، بچه هایی هستند که وضع مالی خوبی ندارند. من نمی خواهم با پوشیدن این لباسها باعث ناراحتی آنها شوم.
خواهر شهید بابایی می گوید: بعد از شهادت عباس ، پیرزنی که بسیار بی تاب بود به منزل ما آمد و گفت : زمانی که عباس سال آخر دبستان بود، من و شوهرم هر دو سرایدار مدرسه بودیم.
مدتی بود که همسرم به کمردرد مبتلا شده بود و من به تنهایی قادر به نظافت تمام مدرسه نبودم. به همین دلیل همسرم چند بار در حضور شاگردان مورد سرزنش مدیر قرار گرفته بود; در این اوضاع بسیار نگران بودیم که مبادا ما را بیکار کنند، تا این که یک روز صبح ، حیاط مدرسه و کلاسها را تمیز و منبع ها را پر از آب دیدم.
موضوع را از همسرم جویا شدم و او نیز اظهار بی اطلاعی کرد. روز بعد، صبح زود دیدیم که یکی از شاگردان از دیوار مدرسه بالا آمد، جارو را برداشت و مشغول نظافت شد. جلو رفتم.
وقتی مرا دید، از شدت خجالت سرش را به زیر انداخت و سلام کرد. سلامش را پاسخ دادم و نامش را پرسیدم. گفت: عباس بابایی. اشک در چشمانم حلقه زده بود.
ضمن قدردانی از او خواستم این کار را تکرار نکند و او پاسخ داد: وقتی من به شما کمک می کنم ، خدا هم در خواندن درسهایم به من کمک می کند.
من محو رفتار او شده بودم و دیگر حرفی برای گفتن نداشتم.
دایی شهید بابایی می گوید: زمانی که عباس در کلاس اول دبیرستان درس می خواند، روزی او را سوار موتور کردم و به ده می بردم.
در چند کیلومتری روستا پیرمردی را دیدیم که پیاده به سمت روستا می رفت.
عباس از من خواست تا توقف کنم. پیاده شد و گفت : دایی جان! این پیرمرد خسته شده. شما او را ببرید، من خودم می آیم. چون جاده سربالایی بود موتور حداکثر می توانست دو نفر را ببرد.
لذا به او گفتم: صبر کن ، من پیرمرد را می رسانم و برمی گردم. سریع برگشتم تا او را بیاورم ، ولی دیدم برای آن که به من زحمت ندهد، آنقدر دویده تا به نزدیکی های روستا رسیده است.

عشق به اهل بیت
خواهر شهید در بیان خاطره ای متذکر می شود: هر سال پدرم در ایام محرم مراسم تعزیه خوانی به راه می انداخت و عباس به فراخور سن و سالش در نقشهای گوناگونی ظاهر می شد.
یک سال که عباس به سن جوانی رسیده بود، نقش یکی از امیران عرب را داشت. پس از آن که وارد صحنه شد و فریاد «هل من مبارز» را برآورد، ناگهان از اسب فرود آمد و با پای پیاده به خواندن تعزیه ادامه داد. تماشاگران از حرکت او متعجب شده بودند.
پدرم به سمت او رفت و پرسید: چرا مراسم را از شور و شتاب انداختی؛ عباس گفت : نمی توانم تعزیه بخوانم. این نقش را از من بگیر و به شخص دیگری بده ، از آن پس به اصرار، همیشه نقشهایی را برمی گزید که آسیب پذیرتر بودند و به هنگام اجرا با پای برهنه روی صحنه می رفت و بسیار می گریست و این حرکت او باعث تاثر بیشتر تماشاگران می شد.

تحصیل در امریکا
بابایی در سال 1348 پس از اخذ دیپلم با این که در رشته پزشکی پذیرفته شده بود، تحصیل در دانشکده خلبانی نیروی هوایی را ترجیح داد و در سال 1349 برای گذراندن دوره تکمیلی خلبانی به امریکا رفت.
طبق مقررات آن دانشگاه ، هر دانشجوی تازه وارد باید مدتی با یکی از دانشجویان امریکایی هم اتاق می شد. هدف آنها از این کار ظاهرا آموزش و پیشرفت در زبان انگلیسی بود، ولی در باطن ، هدف دیگری نهفته بود. آنها به این ترتیب رفتار افراد را تحت نظر می گرفتند.
هم اتاقی او در گزارش هایش می نویسد: بابایی فردی است که به فرهنگ و سنت ایرانی بسیار احترام می گذارد و نسبت به فرهنگ غرب موضع می گیرد و شخص غیرنرمالی است و با خودش حرف می زند. (منظورش اقامه نماز و دعا خواندن بابایی بود.)
این گزارش ها باعث شد با وجود کسب بالاترین نمرات در رده پروازی در اخذ گواهینامه خلبانی او مشکلی ایجاد شود.

نماز بالاترین کارها
بابایی در بیان خاطرات آن دوران می گوید: روزی به دفتر مسوول دانشکده احضار شدم . پرونده ام روی میزش بود. این ژنرال امریکایی آخرین فردی بود که باید در مورد گواهینامه خلبانی من اظهارنظر می کرد.
از رفتارش معلوم بود که نظر خوبی نسبت به من ندارد. ناگهان در زدند و ژنرال از اتاق خارج شد. لحظات اذان ظهر بود، با خود گفتم هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست روزنامه ای را از گوشه اتاق برداشتم و مشغول خواندن نماز شدم. در حال نماز بودم که ژنرال وارد شد.
با خود فکر کردم نمازم را بشکنم یا ادامه دهم؛ گفتم نماز را می خوانم. هرچه خدا بخواهد، همان می شود. بعد از اتمام نماز، با پوزش از ژنرال روی صندلی نشستم.
او سوالاتی راجع به حرکات من (نماز) پرسید و من گفتم در دین ما، ساعتهایی از شبانه روز را باید با خدا صحبت کنیم. من هم از نبود شما استفاده کردم و با پروردگار خویش به نیایش پرداختم.
ژنرال گفت: گویا مطالبی هم که در پرونده تو آمده مربوط به همین کارهاست و من تایید کردم. سپس خودنویسی از جیبش درآورد و پرونده ام را تایید کرد و با احترام گفت: شما قبول شدید، تبریک می گویم و برایتان آرزوی موفقیت می کنم. آن روز به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود، نماز شکر خواندم.
بدین ترتیب در سال 1351 به ایران بازگشت و با درجه ستوان دومی در پایگاه هوایی دزفول کارش را شروع کرد.
خواهر شهید بیان می کند: عباس همیشه نمازش را اول وقت و بسیار باآرامش می خواند. در بعضی اوقات نیز، هفت بار با حضور قلب و چشمانی اشکبار آیه ایاک نعبد و ایاک نستعین را تکرار می کرد.
روزی به منزل ما آمده بود و به من گفت وقتی اذان صبح می شود، پس از وضو رو به قبله بایست و بگو ای خدا! این دستت را روی سر من بگذار و تا صبح فردا برندار. اگر دست خدا روی سرمان باشد، شیطان هرگز نمی تواند ما را فریب دهد. از آن روز تا به حال این گفته او در گوشم تکرار می شود.

روحیه انقلابی
بعد از مدتی برای پرواز با F-14 که بتازگی در رده هواپیماهای نیروی هوایی قرار گرفته بود، برگزیده شد و از دزفول به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد.
در این دوران روحیه انقلابی و آزادی طلبی او بیشتر نمایان شد. یکی از دوستانش می گوید: دستور داده شد به مناسبت سالگرد تولد رضا شاه در روز 24 اسفند، دو دسته 15 فروندی هواپیمای F-14 در یک مانور هوایی در حضور محمدرضا پهلوی شرکت کنند.
فرمانده دسته یکم من بودم و عباس هم در دسته من پرواز می کرد. دقایقی از شروع پرواز می گذشت و ما نزدیک به فضای جایگاه شده بودیم که ناگهان صدای عباس در رادیو در آمد که می گفت: من در وضع عادی نیستم و نمی توانم دسته را همراهی کنم.
می خواهم از دسته جدا شوم و باید به برج مراقبت ، وضعیت اضطراری اعلام کنم و یکباره در جهت مخالف دسته های پروازی به سمت باند رفت و باعث شد که هماهنگی هواپیماها از بین برود و نمایش هوایی به هم بریزد.
در حالی که او می توانست با توجه به دوبله بودن سیستم هیدرولیک در جنگنده F-14، از سیستم دوم استفاده کند. من این موضوع را برای فرمانده پایگاه مخفی گذاشتم و بعدها فهمیدم عمل آن روز او یک حرکت انقلابی بوده و نمی خواسته رژه انجام شود.
همچنین یکی از هم دوره ای های او می گوید: زمانی که در امریکا بودیم ، عباس روزانه دو وعده غذا می خورد تا ضمن خودسازی ، با صرفه جویی در هزینه ها، مبلغی را پس انداز کند و برای دوستانش که به پول احتیاج داشتند بفرستد.
بعضی اوقات همراه غذایش نوشابه فانتای پرتقالی می خورد. یک بار به او اعتراض کردم که چرا پپسی نمی خوری؛ سرانجام با اصرار من گفت: کارخانه پپسی متعلق به بهایی ها و صهیونیستهاست. به همین علت مراجع تقلید مصرف آن را تحریم کرده اند. من در اینجا فهمیدم او از چه شعور سیاسی بالایی برخوردار است و در دل او را ستودم.

تشکیل خانواده
بابایی 3 سال پس از بازگشت به ایران در سال 1354 در سن 26 سالگی ازدواج کرد.
همسرش می گوید: عباس همیشه می گفت پیامبر فرموده دختر رحمت است و من آرزو می کنم اولین فرزندم دختر باشد.
بعد از به دنیا آمدن سلما هم دستهایش را به سوی آسمان گرفت و از خداوند تشکر کرد. سپس یک ورق کاغذ برداشت و با خط درشت روی آن نوشت «لطفا مرا نبوسید» و بالای گهواره گذاشت.
وقتی علت این کارش را پرسیدم ، گفت صورت بچه مانند گل است ، اگر او را ببوسند اذیت می شود. من خودم دلم برایش پر می زند، اما صورتش را نمی بوسم.

کمک به زیردستان
با همه سادگی ، فروتنی ، گذشت و ایثارش در فرماندهی و مدیریت چنان قاطع بود که همه را به شگفتی وامی داشت. پیوسته در فکر افراد و اطرافیان خود بود.
تلاش می کرد تا از وضع آنان باخبر باشد و چنانچه مشکلی داشتند، با تمام وجود برای حل آن به یاری شان می شتافت. بیشترین ماموریت ها را خود انجام می دادم و به تمام پایگاه ها سرکشی می کرد.
همیشه با موی کوتاه و پیراهن و شلواری ساده در محافل حاضر می شد و این باعث شده بود تا خیلی ها او را نشناسند و این خواست خودش بود که همیشه ناشناس باقی بماند.
غیر از مواقع پرواز، همواره لباس بسیجی می پوشید و با فداکاری تمام از بسیجی ها و مجروحان جنگی پذیرایی می کرد و می گفت: من نوکر شما بسیجی ها هستم و چون از تشریفات بیزار بود، چنانچه می خواست به جایی برود، بی خبر می رفت.
بعد از پیروزی انقلاب او به دلیل جدیت و فداکاری در سال 1361 با درجه سرهنگ دومی فرمانده پایگاه هشتم شکاری اصفهان شد و در این مسوولیت هم مانند همه لحظات زندگی خود به فکر زیردستان و مستمندان بود و پست و مقام هیچ گاه او را غره نساخت.
یکی از همکاران او می گوید: نزدیک به عید سال 1361 بود. شب هنگام ، عباس مقداری طلا آورد و به من داد و گفت من فردا به پول احتیاج دارم. با خانواده ام صحبت کردم. اینها را بفروش. فردای آن روز طلاها را فروختم و شب ، ایشان به منزل ما آمد تا پولها را بگیرد.
کمی با هم قدم زدیم و سپس ایشان گفتند: قیمت اجناس بالا رفته و حقوق کارمندان و کارگران با وجود عیالوار بودنشان پایین است و درآمد آنها با خرجشان نمی خورد.
سپس پولها را گرفت و یک بسته از آنها را به من داد و گفت: این هم برای شما، برو شب عیدی چیزی برای خانواده ات تهیه کن.
اصرار از ایشان و انکار از من. ولی چون دیدم ناراحت می شود، پولها را گرفتم و با شادی به خانه آمدم. بعدها از کسی شنیدم که همان شب ، عباس پولها را بین سربازان متاهل تقسیم کرده است.
یکی دیگر از زیردستانش می گوید: نیمه شبی به همراه خانواده ام از اصفهان به پایگاه می آمدم به انتهای جاده که رسیدیم ، سایه مردی را دیدم که پیاده به طرف پایگاه در حرکت است.
کنار او رسیدم ، با کمال تعجب دیدم سرهنگ بابایی است. سلام و ادای احترام کردم و پرسیدم چرا پیاده این جاده تاریک را می پیمایید؛
او با لبخندی گفت: در اصفهان کاری داشتم. بعد از اتمام کارم کسی به دنبال من نیامد. بهتر دیدم که به پایگاه خبر ندهم و خودم بیایم. من شگفتزده به او گفتم: از اصفهان تا پایگاه بیش از 20 کیلومتر است ، می توانستید زنگ بزنید تا ماشینی به دنبال شما بفرستند. آخر شما فرمانده پایگاه هستید.
گفت : اگر تلفن می زدم ، آنها راننده ای را از خواب بیدار می کردند و نصف شبی آن بنده خدا باید این راه طولانی را به خاطر من می آمد، لذا ترجیح دادم پیاده بیایم.
شخصی دیگر می گوید: در زمان فرماندهی پایگاه اصفهان توسط سرهنگ بابایی ، برای تصفیه آب آشامیدنی منازل سازمانی پایگاه هر دو سال یک بار با انجام مناقصه ای داخل منابع آب لایروبی می شد و در غیر این صورت ، آب غیر قابل شرب می شد.
حدود 3 سال از فرماندهی بابایی می گذشت و مردم به آلودگی آب اعتراض داشتند. وقتی شهید بابایی از این موضوع اطلاع یافت ، بسرعت دستور داد از شرکتهای دارای صلاحیت ، استعلام بها کرده و نتیجه را به اطلاع ایشان برسانند.
حداقل مبلغ پیشنهادی ، حدود 300 هزار تومان بود و محدودیت های مالی در اوایل جنگ ، تامین این هزینه را به چند ماه دیگر می کشاند.
لذا شهید بابایی وارد عمل شدند و از من خواستند تا پس از تهیه تعدادی چکمه پلاستیکی بلند، یک گروهان از سربازان را در مقابل منابع حاضر کنم.
وقتی این کارها را انجام دادم ، شهید بابایی با لباس شخصی به آنجا آمد و پس از مختصر توضیحی در مورد چگونگی نظافت منابع ، برای تشویق سربازان ابتدا خود وارد یکی از منبع ها شد.
سربازان هم شروع به کار کردن و با سطل لجنها را به بیرون از منبع می بردند و گاهی با پاشیدن لجن روی هم ، با یکدیگر شوخی می کردند. من که از طرف شهید بابایی مامور نظارت بر کار سربازان بودم ، دیدم که سربازی پشت یکی از ستونها ایستاده.
نزدیکش شدم و با صدای بلند گفتم : چرا ایستاده ای کارت را بکن و او بدون آن که چیزی بگوید، مشغول به کار شد. وقتی جلوتر رفت و زیر پرتوی نور دریچه منبع قرار گرفت ، دیدم سرهنگ بابایی است. نزدیکش شدم و بسیار پوزش خواستم.
ولی ایشان با تبسمی دلنشین گفت: اشکالی ندارد. سعی کن سربازان را اذیت نکنی. گرچه با هم شوخی می کنند، ولی کارشان را انجام می دهند.
وقتی کار تمام شد و همه بیرون آمدند، سربازان با دیدن سر و روی شهید بابایی که در اثر پاشیدن لجن سیاه شده بود، ناراحت شدند و ساکت در گوشه ای نشستند.
بابایی پس از نظافت سر و روی خویش کنار سربازان آمد و دور آنها نشست و دستور داد بهترین میوه و غذاها را برای سربازان بیاورند و دو روز بعد برای قدردانی به هر کدام مبلغی پرداخت کرد و آنها را به مرخصی تشویقی فرستاد.

ساده زیستی
یکی از فرماندهان نیرو می گوید: زمانی که عباس فرمانده پایگاه اصفهان بود، روزی از طرف ستاد فرماندهی تهران از ما خواستند تا اسم چند نفر از خلبانان نمونه را برای دریافت اتومبیل تشویقی از جانب حضرت امام ، برای آنها بفرستیم.
من هم بعد از آماده کردن فهرست با نگرانی نام بابایی را در انتها افزودم. وقتی اسامی را به عباس نشان دادم ، با ناراحتی گفت: برادر من! این حق دیگران است نه من.
گفتم : شما شبانه روز به سربازان و کارمندان کمک می کنید و بیشترین فعالیت را در اینجا به عهده داریدو... اما هر چه می گفتم فایده ای نداشت.
سپس روی اسم خود خط کشید و نام یکی دیگر از خلبانان را نوشت. در حالی که بیرون می رفتم با خود می اندیشیدم که ای کاش همه مثل او فکر می کردیم.
این اقدام اوج ساده زیستی و ایثار بابایی را می نمایاند. به دنبال این واقعه روزی بابایی به دیدن آیت الله صدوقی می رود و حاج آقا به ایشان می گوید: شنیده ام که خلبانان پایگاه ماشین گرفته اند ولی شما نگرفته اید. حالا من می خواهم ماشینی به شما بدهم.
شهید بابایی می گوید: اگر می شود شما لطف بفرمایید و این ماشین را به پایگاه هدیه کنید. آن وقت ما هم در صورت لزوم سوار آن خواهیم شد. حاج آقا فرمود: پایگاه سهمیه دارد. این ماشین برای شخص شماست.
بابایی در حالی که سر را به زیر افکنده بود با صدای آهسته گفت : مرا ببخشید، اگر ماشین را به پایگاه هدیه کنید، باعث خوشحالی بیشتر من می شوید.
آیت الله صدوقی که اصرار او را می بیند، ماشین را به پایگاه هدیه می کند.
در جایی دیگر وقتی یکی از دوستان از ایشان می پرسد چرا شما همیشه از لباسهای مندرس و پوتین های کهنه استفاده می کنید، بابایی پاسخ می دهد: اگر در این مملکت روزی برسد که همه بتوانند لباس نو بپوشند، شما مطمئن باش که آن روز من هم لباس نو خواهم پوشید.

معاونت عملیات نیرو
عباس بابایی در فرماندهی پایگاه اصفهان بسیار موفق ظاهر شد و تیزبینی و ذکاوت فراوان از خود نشان داد، آن طور که همگان از او به نیکی یاد می کردند.
لذا در آذرماه سال 1362 به سمت معاونت عملیات نیروی هوایی منصوب شد و به تهران انتقال یافت ، اما این پست نیز نتوانست او را زمین گیر کند و آن فرمانده بسیجی همچنان علاوه بر پرواز با هواپیمای F-14 که مخصوص درگیری های هوایی است ، پروازهای برون مرزی را نیز در پایگاه های دیگر با هواپیمای F-4و F-5و انجام می داد.
بابایی خود را همانند سربازان دیگر می دانست. این خصلت پسندیده ایشان در خاطره ای دیگر بخوبی نمایان است: در قرارگاه رعد امیدیه ، هر روز همراه غذا به ما یک پرتقال به عنوان دسر می دادند. در طول مدتی که در آنجا بودیم ، هیچ گاه ندیدم که جناب بابایی پرتقال خود را بخورد.
روزی از او پرسیدم چرا شما پرتقالتان را نمی خورید؛ بعد از درنگی به من گفت: اتفاقا پرتقال میوه بسیار مفید و لازمی برای بدن است.
شما حتما دسرتان را بخورید. ولی جواب نداد که چرا خودش نمی خورد. این موضوع برای من معما بود تا این که روزی یکی از همکاران من مقداری پرتقال دزفولی به قرارگاه آورد و خواست که کمی از آن را هم به عنوان سوغاتی برای بابایی ببرم.
من به او گفتم بابایی هیچ علاقه ای به پرتقال ندارد. اما زمانی که او پرتقال ها را نزد وی برد، با تعجب دیدم ضمن تشکر، مقداری از پرتقال ها را با اشتها خورد.
رفتم و سوال کردم: چه حکمتی است که هیچ گاه شما پرتقال های همراه غذا را نمی خورید، ولی همین الان چند تا از این پرتقال ها را خوردید؛
او پاسخ داد: من سربازم و غذایم هم باید غذای سربازی باشد. مطمئن هستم دسرهایی که اینجا به ما می دهند، در دیگر نقاط جبهه به سربازان نمی دهند. پس من هم خود را ملزم می دانم از این دسر استفاده نکنم.
یک سرهنگ ارتش می گوید: با شهید بابایی به همراه چند نفر از فرماندهان سپاه برای بررسی منطقه جنگی به مناطق عملیاتی جنوب سفر کرده بودیم.
شهید بابایی از فرماندهان دعوت کرد نهار را در قرارگاه بخورند. خودش رفت و پس از سوال متوجه شد نهار، خورش قورمه سبزی است.
وقتی مسوول غذا به آشپزخانه می رود، می بیند که غذاها سرد است و با توجه به این که مهمانان همه از فرماندهان سپاه هستند; مقداری از گوشت غذای شب را برمی دارد و به سیخ می کشد و برنج را هم گرم می کند.
بابایی از دیر آمدن غذا ناراحت شده بود و بعد از چند دقیقه که کباب داغ را آوردند، به مسوول غذاخوری گفت : شما که گفتید غذا قورمه سبزی است ، چرا تبعیض قائل می شوید؛
و سپس دستور داد تمام کبابها را بین سربازانی که از قرارگاه نگهبانی می کنند، پخش کنند و برای فرماندهان نان و پنیر و سبزی بیاورند.
چند روز از این ماجرا گذشته بود و مسوول آشپزخانه سعی می کرد با تیمسار بابایی روبه رو نشود، تا این که ما رفتیم و به عباس گفتیم که او از آوردن کبابها منظوری نداشته است ، ولی ایشان با جدید گفت : من می خواستم به همه بگویم که فقط یک نوع غذا باید در قرارگاه پخته شود و تمام افراد با هر درجه ای که هستند، از همان غذا بخورند نه این که سرباز قورمه سبزی بخورد و فرمانده چلوکباب داغ!

پرواز
هر روز لحظه شماری می کردم تا عباس نیز به جمع ما بپیوندد و اعمال حج را به جای آورد چرا که همیشه آرزوی سفر مکه و مدینه و زیارت قبرستان بقیع را در دل داشت.
اما روز عرفه نزدیک می شد و عباس به خاطر پروازهای مهمش نتوانسته بود خود را به ما برساند. امیدوار بودم تا قبل از شروع اعمال به ما بپیوندد.
منتظر دیدار او بودم که تیمسار دادپی گفت: زائران در حال طواف بودند که ناگهان میخکوب شدم و با چشمانی شگفت زده عباس را احرام بسته دیدم. صف زائران را شکافتم اما هر چه گشتم او را نیافتم.
تعجب کردم. چند روز بعد سرهنگ طیب نیز گفت او را در صحرای عرفات در حال گریستن دیده است ، دستهایم را به سوی کعبه بردم و با تمام وجود او را دعا کردم.

روز عید قربان بود. صدای تیمسار بابایی از رادیوی داخل هواپیما به گوش می رسید که می گفت : پرواز کن ، پرواز کن ، امروز روز امتحان بزرگ اسماعیل است.
جنگنده ، دل آسمان را می شکافت ، او پس از یک مانور زیبا، سمت مورد نظر را انتخاب کرد و با اوجگیری به ارتفاع بالا و شیرجه ، تاسیسات دشمن را هدف قرار داد.
چند لحظه بعد کوهی از آتش آن تاسیسات را فرا گرفت. هواپیما، پیروزمندانه مسیر بازگشت را در پیش گرفت.
ناگهان صدای انفجار مهیب همه چیز را دگرگون کرد. در آن لحظه احساس می کرد به دور کعبه در حال طواف است.
آخرین جملاتی که از او به گوش می رسید، ذکر طواف بود که می گفت لبیک ، اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک...
چند روز بعد وقتی همسرش کفن خونین او را کنار زد، با بغض گفت : تو مرا به زیارت کعبه روانه کردی ، اما خود به دیدار صاحب کعبه رفتی!

نجمه خاتون نوری
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها