در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«هر بلایی سرم آمده از کمعقلی خودم بوده.» این را حسن میگوید و ادامه میدهد: من اهل روستایی در شمال هستم. چهار خواهر و دو برادر دارم که البته با هیچکدامشان رابطهای ندارم و خیلی وقت است که آنها را ندیدهام. من تا کلاس چهارم ابتدایی درس خواندم و بعد از آن به پدرم در کار کشاورزی کمک میکردم. تا وقتی سربازی رفتم همان روستای خودمان بودم، اما بعد از خدمت به تهران آمدم. فکر میکردم در تهران کار و پول ریخته و میتوانم حسابی پولدار شوم.
حسن هنوز هم معتقد است در تهران امکانات برای پیشرفت بیشتر از شهرهای دیگر است، اما میگوید: آدم باید بلد باشد چه کار کند. تهران طوری است که اگر ششدانگ حواست نباشد، بدبخت میشوی. باید خیلی زبر و زرنگ باشی تا بتوانی گلیمت را از آب بیرون بکشی اما من زرنگ نبودم. نه سواد درست و حسابی داشتم، نه بلد بودم از کجا باید شروع کنم و دنبال چه کارهایی بروم. هیچکس هم نبود که راه و چاه را نشانم بدهد.
مرد کارش را با دستیاری در یک آرایشگاه شروع کرد. او توضیح میدهد: آرایشگری را از قبل بلد بودم. صاحب مغازه میگفت باید جارو بکشم و این جور کارها را بکنم و فقط وقتی سرش شلوغ میشد، اجازه میداد قیچی دستم بگیرم. اصلا پول خوبی نمیداد برای همین بعد از سه ماه آنجا را رها کردم.
آن موقع با سه نفر دیگر در یک اتاق زندگی میکردم. یکی از آن بچهها در میدان میوه و ترهبار بود او مرا هم سر کار برد. من به کارهای بدنی سخت عادت دارم برای همین مشکلی نداشتم اما همان دوستم گولم زد و آنقدر زیر گوشم خواند تا اینکه بالاخره قبول کردم در دزدی از حجرهای که در آن کار میکردیم، کمکش کنم. خیال کردم این طوری پول خوبی به جیب میزنم و همان را سرمایه میکنم اما دزدی همانا و زندان افتادن همان.
حسن بعد از اینکه راهی زندان شد، تلفنی پدرش را باخبر کرد اما او حاضر نشد کمکی به حسن بکند و فقط یکی از برادرانش به تهران آمد که از دست او هم کاری ساخته نبود. مرد زندانی ادامه میدهد: بعد از آن دیگر خلافکار شدم. در همان زندان با چند نفر حسابی رفیق شدم و وقتی بیرون آمدم، چون کار نداشتم سراغ یکی از آنها که قبل از من آزاد شده بود، رفتم. کارش کیفقاپی بود و مرا هم وارد همین کار کرد.
متهم در ادامه چنین میگوید: خلاف یک جور عادت است. آدم را معتاد میکند، من هم همینطور شدم. یکی دوبار اول بعد از دزدی خیلی به این فکر میکردم که حالا چه بر سر آن بدبختی میآید که پولش را ما بردهایم اما بعد از مدتی دیگر به این موضوع اهمیتی نمیدادم.
حسن در این سالها سه بار به زندان رفته و اکنون برای چهارمین بار دستگیر شده است. او میگوید: دیگر تابلو شدهام. فکر هم نکنم چارهای برایم وجود داشته باشد. جوانیام را هدر دادم. باز تا قبل از اینکه معتاد شوم شاید میتوانستم کاری بکنم اما همان دوستم که کیفقاپی را یادم داد، کمکم معتادم هم کرد. حالا که فکر میکنم میبینم چه برنامههایی برای خودم داشتم و چه شد. باور میکنید الان سالهاست که یک شب هم راحت نخوابیدهام. میدانید چند وقت است یک سریال ندیدهام.
من بچه که بودم سریال خیلی دوست داشتم اما زندگیام طوری شد که از این هم ماندم. حالا باید منتظر باشم تا باز هم برایم حکم زندان بنویسند. دیگر زندان برایم عادی شده، اما باز هم سختیهای خودش را دارد. ای کاش با خانوادهام قطع رابطه نکرده بودم. دلم برایشان خیلی تنگ شده است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: