نماینده دادستان، متهم و دوست او جزئیات جنایت را شرح می‌دهند

دخالت خونین در دعوای 2 دوست

پوریا بود که با نیما درگیر شد و از مازیار کمک خواست تا انتقام بگیرد. مازیار بود که شمشیر را به پای نیما زد، اما شروین پسر نوجوان مازیار قربانی این قتل شد. شروین سه سال است که تنها زندگی می‌کند و عمه‌اش هزینه زندگی‌اش را می‌پردازد. حالا مازیار تلاش می‌کند از قصاص رها شود و دوباره نزد پسرش برگردد.
کد خبر: ۵۷۰۵۳۶

مازیار می‌داند تنهایی یعنی چه‌.‌ این را سال‌ها قبل وقتی فهمید که پدر و مادرش فوت کردند و مجبور شد تنها زندگی کند. شروین روز محاکمه پشت در شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران ایستاده‌ بود تا بداند چه سرنوشتی در انتظار پدرش است. مازیار به او قول داده به زودی از زندان بیرون بیاید، در حالی که می‌داند مدارک زیادی در پرونده علیه او وجود دارد.اعتراف و بازسازی

نماینده دادستان تهران درباره این پرونده می‌گوید: وقتی ماموران پلیس در جریان قتل قرار گرفتند که از حراست بیمارستانی در اسلامشهر خبر دادند جوانی به نام نیما چاقو خورده و جانش را از دست داده‌ است. زمانی که ماموران تحقیقات خود را در این خصوص آغاز کردند متوجه شدند مردی که نیما را با چاقو زده، فرار کرده‌ است. آن‌طور که شاهدان پرونده گفته‌اند ضارب مازیار بوده که با همراهی پوریا برای این درگیری به سراغ نیما رفتـــه و در حین دعـــوا با وارد آوردن ضربه‌ای به قسمت حساس بدن مقتول او را به قتل رساند.

وی ادامه می‌دهد: تحقیقات زیادی در این خصوص انجام شد و بعد از چند هفته بالاخره ماموران موفق شدند رد متهمان را در شمال کشور پیدا کنند. آنها ابتدا پوریا را بازداشت کردند و در پی اعترافات پوریا بود که مازیار بازداشت شد. دو متهم در چند جلسه بازجویی به قتل توسط مازیار اعتراف کردند.

مازیار وقتی به طور اختصاصی مورد بازجویی قرار گرفت، عنوان کرد با یک شمشیر به پای مقتول ضربه زده است. او حتی صحنه قتل را نیز بازسازی کرد و جزئیات را توضیح داد.

نماینده دادستان در مورد درخواست قصاص از سوی دادستان می‌گوید: پدر مقتول در مرحله بازپرسی شناسایی نشد به همین دلیل هم دادگاه از دادستان خواست تا درخواست مجازات بکند که آن زمان بحث قصاص پیش آمد، اما قبل ازبرگزاری جلسه محاکمه ولی‌دم شناسایی شد. پس از آن ما دیگر درخواست مجازات نکردیم چراکه شاکی خصوصی در جلسه حاضر شد.

نمی‌خواستم او را بکشم

مازیار می‌گوید که قصد قتل نداشته و نمی‌خواسته نیما را حتی زخمی کند. او می‌گوید: نیما را می‌شناختم، اما اصلا با او مشکلی نداشتم. درگیری بین نیما و پوریا بود. در خانه خوابیده بودم که صدای ترمز خودروی پوریا را شنیدم. صدای ترمز خودروی او خیلی خاص بود. بلافاصله بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و دیدم پوریا پیاده شده و خیلی عصبی است. خانه من در طبقه چهارم است. به من گفت قمه‌ام را بده. پرسیدم چه شده، گفت قمه را بده و چیزی نپرس. من هم قمه را برایش بردم. پرسیدم چه شده گفت با نیما درگیر شده‌ام او به من فحش داده است و می‌خواهم تلافی کنم. من همراهش رفتم تا جلوی درگیری را بگیرم. بعضی از دوستان پوریا را می‌شناختم. وقتی به محل رسیدیم دیدم نیما در حال پانسمان زخم‌هایش است او به محض دیدن ما فحاشی کرد. گفتم این حرف‌ها را نزن.تو خیلی از من کوچک‌تر هستی، اما به تذکرم توجه نکرد. اصلا با او اختلاف و مشکلی نداشتم. نمی‌دانم چرا به من فحش می‌داد. یکدفعه به دوستانش گفت بروید قمه‌ها را بیاورید. آنها چند نفری به من حمله کردند یکی‌شان هم به سراغ پوریا رفت. من هم شمشیری در خودرو داشتم آن را برداشتم تا نیما و دوستانش را بترسانم. نمی‌دانم چه شد که به سمت من حمله کردند. آنها همگی رویم افتادند و نمی‌دانم چه شد که شمشیر به پای نیما برخورد کرد. مازیار درباره فرارش از صحنه جرم می‌گوید: خیلی ترسیده بودم و نمی‌دانستم باید چه کنم همراه پوریا سوار خودرو شدیم و رفتیم در راه پوریا به من پیشنهاد داد، مدتی به شمال برویم من هم قبول کردم اصلا نمی‌دانستم چه می‌کنم بعد از مدتی هم بازداشت شدم.

آن طور که پزشکی قانونی گزارش کرده علت مرگ نیما پارگی عروق حیاتی بدن در قسمت سفیدران بوده ‌است، اما مازیار می‌گوید: «من دیدم پای نیما خونی شده است، اما نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد اصلا متوجه اتفاقات دور و اطرافم نبودم. حتی ندیدم شمشیر چطور به بدن مقتول فرو رفت. شمشیر تیز بود با این حال من از ترسم همانجا شمشیر را به زمین پرت کردم و رفتم. او ادامه می‌دهد: بعد از این حادثه به خانه خواهرم رفتم لباس‌هایم خونی بود. آنها را عوض کردم و بعد به شمال رفتیم. البته من فکر می‌کردم نیما فقط زخمی شده و به زودی حالش خوب می‌شود. چند روز بعد از حادثه بود که متوجه شدم او مرده‌ است. واقعا شوکه و ناراحت شدم چون اصلا قصد قتل نداشتم.

آینده شروین پسر نوجوان نیما که بعد از بازداشت پدرش تنها زندگی می‌کند تنها نگرانی این مرد است. متهم به قتل می‌گوید: وقتی شروین خیلی کوچک بود از همسرم جدا شدم. شروین پیش من ماند و همسرم بعد از چند سال با مرد دیگری ازدواج کرد. من و همسرم اختلافات زیادی باهم داشتیم و نمی‌توانستیم کنار یکدیگر بمانیم.

در این سال‌ها من سعی کردم جای خالی مادر شروین را برای او پر کنم خیلی به فکرش بودم و به خاطر او دیگر ازدواج نکردم. اگر می‌دانستم چنین اتفاقی می‌افتد هرگز آن روز همراه پوریا نمی‌رفتم. حالا نمی‌دانم چه کسی از شروین نگهداری می‌کند. او خیلی تنهاست و می‌ترسم این اتفاق زندگی او را تغییر بدهد. خودم سال‌ها قبل پدر و مادرم را از دست دادم و مجبور شدم تنهایی زندگی کنم و معنی این درد را می‌فهمم. من پدر خوبی برای شروین نبودم. پدر مقتول برایم درخواست قصاص کرده است. شاید من موقع اجرای حکم چند دقیقه زجر بکشم و بعد بمیرم، اما شروین برای همیشه نابود خواهد شد.

تلاش برای نجات

پوریا از این که دوستش را در این شرایط می‌بیند ناراحت است و می‌گوید برای این که او را نجات بدهد هر کاری می‌کند. این مرد درباره حادثه می‌گوید: من و نیما مدت‌ها بود که با هم مشکل داشتیم و او هر بار که مرا می‌دید فحاشی می‌کرد. روز حادثه هم فحش‌هایی به مادرم داد. چون مادرم مرده بود خیلی ناراحت بودم و به او گفتم نباید به مادرم فحش بدهد، اما ساکت نمی‌شد. من هم به سراغ مازیار رفتم و کمک خواستم. ما سال‌ها بود که با هم شریک بودیم و کار می‌کردیم. همین شراکت رابطه ما را خیلی نزدیک کرده بود. البته من به مازیار نگفتم برایم شمشیر بیاورد من فقط قمه‌ای را خواستم که خودم به او داده بودم آن را هم برای استفاده نمی‌خواستم فقط برای ترساندن می‌خواستم.

پوریا در مورد این که چه کسی نیما را قبل از درگیری دوم زخمی کرده‌ بود، می‌گوید: وقتی با من دعوا کرد برای این که بگوید از چاقو نمی‌ترسد و می‌خواهد دعوا کند با چاقو خودش را زخمی کرد. او زخم‌های عمیقی بر بدنش وارد کرد. وقتی ما برای بار دوم به آنجا رفتیم نیما داشت زخم‌هایش را پانسمان می‌کرد. او خیلی عصبی بود. همیشه با من دعوا می‌کرد و دوستانش را هم برای دعوا صدا می​زد.

این مرد درباره مازیار می‌گوید: مازیار دوست من است. من می‌دانم قصدش این نبود که با نیما درگیر شود و این مقتول بود که به او حمله کرد. مازیار خیلی ترسیده ‌بود و وقتی به سمت من آمد دیدم لباس‌هایش خونی است اول فکر کردم خودش زخمی شده‌ است، اما وقتی سوار خودرو شد به من گفت باید هرچه زودتر برویم من در آن درگیری سوئیچ خودرویم را گم کرده بودم و مجبور شدم با سیم استارت بزنم و آن را روشن کنم. در راه مازیار به من گفت فکر می‌کنم نیما فوت شد. پرسیدم چرا چنین فکر می‌کنی. جواب داد چون شمشیر به سفیدرانش برخورد کرد. می‌گفت نمی‌خواستم بزنمش خودش به سمت شمشیر آمد. من به او گفتم باید از اینجا برویم اگر او مرده باشد بدبخت می‌شویم. با هم به خانه خواهر مازیار رفتیم و بعد هم راهی شمال شدیم. مازیار نگران پسرش است چون او تنهاست. حق هم دارد نگران باشد در این مدت چند بار به او سر زده​ام، اما هرگز نمی‌توانم جای پدرش را پر کنم. برای نجات دوستم هر کاری که لازم باشد انجام می‌دهم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها