سهم کمی از تمام تخته سیاه ها

معلولیت اگر چه محدودیت است ، اما غبار این محرومیت زدودنی است. امروزه در بسیاری از نقاط جهان و در حوزه های گوناگون علم و هنر و ادبیات و ورزش ، نقش موثر این بخش از جامعه بشری انکارناپذیر می نماید.
کد خبر: ۵۶۹۶۴

بسیاری از آنان در پی گذر از محدودیت هایی که دارند بسیار موفق بوده اند. در عین حال ، آنان با تلاشی پیگیر و با طرح خود در میدان های علمی ، فرهنگی و ورزشی در تغییر نگرش های مرسوم و عمدتا بی پایه ، نقشی بس مهم بازی کرده اند.
بی شک جهان خلاق آینده ، سهم بیشتری را به آنان واگذار خواهد کرد. اتاق را هیاهوی آمدن کسی پر می کند و مادر درد را به عشق و اشتیاقی که سبب شدند 9 ماه آمدنش را به انتظار بنشینید به جان می خرد.
او به دنیا می آید با تمام نگرانی ها و دلواپسی هایی که سینه پدر را می فشرد تا او سالم باشد و او به دنیا آمد بدون آن که تفاوتی داشته باشد. شور و شوق کوتاهی است و دیری نمی پاید و مینوی زیبا بر اثر ضربه مغزی که به فلج مغزی او می انجامد، به جامعه عقب ماندگان ذهنی می پیوند؛ اما این پایان ماجرا نیست.
هنوز شانه های پدر و مادر از تحمل این بار سنگین است که چندی بعد مینوی کوچک دچار هیدروسفالی (بزرگ شدن غیرطبیعی جمجمه) می شود. او یک ساله است اما قادر به تکلم نیست ، راه نمی رود، نمی تواند بدون کمک دیگران غذا بخورد، بینایی اش ضعیف است و قلب مادر از درد متفاوت کودکش غمگین می تپد.
می گوید: باورم نمی شد. اما کم کم احساس می کردم مادر کودکی هستم که به گفته متخصصان عقب افتاده است. پذیرفتن این مساله برایم دردناک بود. این که فرزند اولم ، مینوی زیبای من عقب مانده ذهنی و دچار هیدروسفالی است ، سخت دیوانه ام کرد؛ اما این اتفاق افتاده بود.
چه می توانستم بکنم جز پذیرفتن این که او هست و حق زندگی کردن دارد. باید کنارش می ماندم. سکوت می کند و به دور دست ها خیره می شود. گویی چیزی آنجاست که هرگز به آن نمی رسد. ادامه می دهد: او به دشواری برایم پذیرفته شد، اما برای اطرافیانم نه.
نمی توانستم او را در خانه نگه دارم ، نگهداری او کار طاقتفرسایی بود. شوهرم کلافه بود. سپس او را به مرکز نگهداری کودکان عقب مانده سپردم.
پاره تنم را به صورت دایم به آنها سپردم و آرام می گرید. از همان ابتدا وقتی به چهره پسر 12ساله اش نگاه کردم فهمیدم مبتلا به سندرم داون است. به اکراه می پذیرد درباره کودکش حرف بزند. می گوید: قسمتم این بود.
می گویند مبتلا به داون است اما مابقی فرزندانم سالم هستند. مدتی است او را به مدارس استثنایی می برم. ابتدا توجهش خیلی کم بود و توانایی حرف زدنش محدود به صداهای مبهم بود و نمی توانست بخوبی از خود مراقبت کند، اما در این مدت با استفاده از آموزش مربیان وضعیت بهتری دارد.
من 3فرزند دیگر دارم که باید علاوه بر شوهرم به آنها هم رسیدگی کنم. این بچه وقت و انرژی زیادی از من و خانواده ام می گیرد.
درست است زود متوجه مشکل او شدم و تا حدودی خوب پیشرفت کرده ، اما نمی توانم به آموزش هایی که از طرف مدرسه می دهند و باید در خانه با او کار کنم ، برسم. نمی توانم... آنقدر خسته است که نمی خواهد درباره کودکی که در آغوش او بی حس وارفته صحبت کند.
با عصبانیت می گوید: سابقه غش و حمله دارد. در 5سالگی بازوی دست راستش شکست. وزارت آموزش و پرورش و بهزیستی برای این بچه ها خوب کار کرده است ، حالا با تاسیس مدارس استثنایی یا مراکز توانبخشی خصوصی ؛ این آموزش ها به کودکانی مثل کودک من داده شد و توانستند از عهده کارهایی بربیایند، اما آینده اش چه می شود؛
تا کی... تا کجا می ماند و می شود با آنها ماند؛ هیچ کس توان همراهی قدم به قدم با آنها را ندارد. کودکش را روی دستش جابجا می کند و ادامه می دهد:
شما نگاه کنید چه تعداد از این افراد معلول و عقب مانده ذهنی را در جامعه یا حداقل در خیابان یا در حال کارکردن می بینید. اینها از جامعه طرد شده اند، پس با این حال چه چیزی را و برای چه به آنها یاد می دهند وقتی آینده ای ندارند.

پذیرش یک واقعیت
از میان تمام کودکان ، کودکان کم توان ذهنی و جسمی و خانواده های آنها خصوصیات منحصر به فردی دارند که توجه بیشتری را می طلبد.
در این خانواده ها مشکلات خاصی بروز می کند که از مشکلات فرزند معلول و کم توان ناشی می شود. به دنیا آمدن یک کودک کم توان ، والدین را دچار یک شوک قوی عاطفی می کند.
واقعیت این است که کودکان استثنایی (کم توان ذهنی و جسمی) دیر شناسایی و به مراتب دیر درمان می شوند و آموزش هایی هم که برای آنها در مدارس ارائه می شود، آنقدرها متناسب با نیازهای آنها و جامعه نیست.
این کودکان پس از خروج از نظام آموزشی به حال خود رها می شوند و هیچ سازمان و ارگانی جوابگوی نیاز و مشکلات آنها نخواهد بود، در حالی که این افراد می توانند با کمی آموزش به افراد بسیار موفقی تبدیل شوند که جایگاه ویژه ای را در عرصه های مختلف علمی ، ورزشی و فرهنگی به خود اختصاص دهند.
از طرفی در حالی که چیزی حدود 7تا 10درصد مردم به نوعی دچار معلولیت های ذهنی و جسمی هستند می توان دریافت که امکانات لازم برای خدمت رسانی به این جمعیت چیزی فراتر از امکانات موجود برای کل نظام آموزش است ، اما نه این که چنین نیست ، بلکه این بخش از جمعیت به عنوان زایده ای برای نظام آموزشی کشور درآمده است و این جمعیت انبوه نه تنها به هر حال خود رها شده بلکه بخش عمده ای از نیروی سازنده جامعه را مصروف خود کرده است ؛ البته باید توجه داشته باشیم که شناخت و برنامه ریزی و مشارکت عمومی و دستیابی به شرایط مطلوب نه تنها در راستای منافع افراد (کم توان ذهنی و جسمی ) عمل می کند بلکه گامی است مهم در جهت اعتلای اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی جامعه.
در حال حاضر برخی مراکز خصوصی به کمک ارگان های دولتی آمده و این افراد را تحت پوشش خود قرار داده است. با این حال شاهدیم که کمبود امکانات و نیروی متخصص ماهر همراه کمی مراکز توانبخشی با کادر مجرب و مجهز، بیشتر افراد کم توان ذهنی و جسمی را در استفاده از آنچه حق آنهاست ، دچار محدودیت کرده است ؛ البته این موضوع بیشتر درباره افراد کم توان ساکن تهران است.
درخصوص کودکان کم توان ذهنی و جسمی که در نقاط دورافتاده کشور زندگی می کنند و به دلیل فقر فرهنگی و اقتصادی خانواده از حداقل خدمات آموزشی بی نصیبند، این تاسف دوچندان می شود.
اصغر کاظمی ، کاردرمان یکی از توانبخشی هایی است که مسوولیت نگهداری از پسران کم توان ذهنی تربیت پذیر را به عهده دارد. او درباره نوع آموزش کودکان کم توان ذهنی و جسمی می گوید: معمولا کودکان کم توان جسمی که به لحاظ ذهنی مشکل ندارند از سیستم آموزش عادی استفاده می کنند، اما این تحصیلات تنها تا مرحله آموزش راهنمایی ختم می شود و متاسفانه ادامه ندارد.
کم توان ذهنی هم به لحاظ شدت عارضه ، تحت آموزش تعدیل شده و با مفاهیم سبک تر قرار می گیرند. او ادامه می دهد: کودکان کم توان ذهنی شامل افراد مرزی می شوند که از لحاظ رفتاری مطلوب هستند و آموزش های کتابی را می پذیرند، اما کودکان آموزش پذیر و تربیت پذیر البته بسته به شدت که قابلیت یادگیری آموزش مدرسه ای و کتابی را ندارند آموزش هایی در حد روابط اجتماعی ، شناسایی پول ، خرید روزانه ، پوشیدن لباس ، انجام کارهای شخصی و بهداشتی ، کار درمانی و مراقبت از خود می بینند.

گیاهان طفل معصوم
کودکان ایزوله هم که زندگی نباتی دارند، چیزی را نمی آموزند و حتی روشنایی و رنگ را نمی فهمند و قادر به کنترل کوچکترین کارهای خود نیستند و تحت مراقبت های شبانه روزی هستند و معمولا به طور کامل فراموش شده اند.
کاظمی درباره تجربه های خود از شیوه برخورد والدین با این کودکان می گوید: برخورد والدین متنوع و متفاوت است. برخی پس از سپردن فرزندان خود به این مراکز دیگر اسمی از آنها نمی آورند و آنها را فراموش می کنند. برخی هم هستند که سخت به کودک کم توان خود می رسند و حتی کوچکترین نیاز او را تامین می کنند. (البته در اقلیت هستند.)
خانواده ها بیشتر برخورد منفی دارند و تولد کودک خود را به گردن این و آن می اندازند. وقتی پس از مشاوره این مساله را می پذیرند، دچار احساس گناه می شوند و سرانجام وقتی موضوع را پذیرفتند، به دنبال راه درمان و آموزش می روند که برای کودک بسیار دیر شده است و در نهایت از نگهداری آنها به دلیل مشکلات روانی ، ارتباطی و خانوادگی به ستوه می آیند.
این کاردرمان ، امکانات و خدمات ارائه شده به این قشر را با تعداد آنها و نیازهایشان متناسب نمی داند و معتقد است در این بخش ، از لحاظ تامین نیازها و گسترش مراکز توانبخشی و تجهیزاتی که در حیطه کار درمانی و توانبخشی (فیزیوتراپی ، بینایی سنجی و...) مورد نیاز است محدودیت دارند.
او می گوید: در کل تهران ، مراکز کاردرمانی دولتی 7تا 8بخش است که همین تعداد به لحاظ توزیع جغرافیایی و امکان پاسخگویی به این افراد مشکلدار است. هزینه خدمات خصوصی هم که گران است و اغلب قادر به پرداخت نیستند.
علاوه بر این معماری شهر تهران برای معلولان ذهنی و جسمی اصلا همخوانی ندارد. بی تردید نیازها و شرایط خاص کودکان کم توان ذهنی آنها را به قشری از جامعه امروزی تبدیل کرده است که محکوم به زندگی در چاردیواری خانه ها یا مراکز توانبخشی هستند.
با این حال باید به این نکته توجه کرد که آنها هم با وجود تمام محدودیت هایشان می توانند منتظر باشند و چشم به دستی داشته باشند که به یاریشان می آید.

سمیه فصاحت
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها