نبود سریالهای طنز قابل اعتنا که نشاط را بنا بر رسالت تلویزیون در جامعه گسترش بدهد یکی از کاستیهای کلی تلویزیون در سال گذشته بوده است. اما از انتقاد یکسویه و بدون راهکار چیزی درست نمیشود و بهتر است برای افزایش مخاطب و بالابردن تعداد برنامههای محبوب و همهپسند تدبیری بیندیشیم. سریالها همیشه از درجه محبوبیت خاصی بین مردم برخوردارند و بعضا اتفاقات قسمتهای پیشین را در کوچه و بازار برای هم تعریف میکنند. تلخی و غمگینی و گریه و شیونهای این سریالها تا حد بسیار زیادی روی محیط کلی جامعه تاثیر میگذارد و روحیه کسالت را به آنها انتقال میدهد. اگرچه غم و شادی دورویه یک سکهاند و وجود هر دو در زندگی ضروری و انکارناپذیر است اما از آنجا که رسانه ملی رسالت جهتدهی کلی و بسترسازی طیف گستردهای از جامعه را بر عهده دارد میتواند درصد حضور شادی را نسبت به غم افزایش دهد و روحیه و نشاط بیشتری را تزریق کند.
سریالسازی طنز که سابقه دیرینهای در رسانه ملی ما دارد و هنرمندان و متخصصان زیادی در این عرصه در خدمت تلویزیون هستند، یکی از راهکارهای فرار از تلخیهای زندگی روزمره است. تلخیهایی که نمیتوان حقیقت آنها را انکار کرد اما میتوان در لفاف طنز و کنایه آرامآرام به خورد مخاطب داد و علاوه بر ناراحت نکردنش، برای لحظاتی هم خنده را روی لبش آورد. این سریالها لزوما با لودگی و تکیه کلامهای کلیشهای و اصلاحات جلف و زننده مردم را به خنده وانمیدارد، بلکه براحتی با سهل و ممتنعترین دیالوگها و حالات و رفتار، به طور سطحی و گاهی عمیقا موجب شادی بیننده میشود.
شاید بد نباشد بعضی مجموعههای موفق طنز در سالهای گذشته را باهم بازخوانی کنیم و ببینیم که اتفاقا درونمایه اصلی همه این آثار ماجراهای تلخ و مشکلات حاد و شایع اجتماعی و فرهنگی و مالی بوده است.
«بزنگاه» تجربه سالهای دورتر رضا عطاران کارگردان طناز سینما و تلویزیون است. مجموعهای که اگر آنقدر ظریف و هنرمندانه پرداخت نمیشد سراسر اشک و حسرت بود. سریالی که یکی از اصلیترین نقشهایش را خود رضا عطاران با کاراکتری معتاد یا به قول خودش «خاص» برعهده دارد. پدری که از همسرش جدا شده و تنها دخترش را پیش خودش بزرگ میکند. او که خودش از اعتیادش رنج میبرد حاضر است هر کاری بکند تا دخترش متوجه این مطلب نشود، دختری که تا سرحد مرگ دوستش دارد و برای او جانش را میدهد. لحظههایی را به یاد بیاورید که دخترعموهای دختر به او میگویند پدرت معتاد است و او واکنشهایی غیرقابل پیشبینی به بهترین بابای دنیایش نشان میدهد. آنچه باهم مرور کردیم بیشتر شبیه سناریو فیلمهای هندی چند دهه پیش بود، اما ما به همه آنها خندیدیم و این هنری است که فقط از زبان طنز بر میآید.
سریال «خانه به دوش» را به یاد میآورید؟ پدری که برای جور در آمدن دخل و خرجش میخواهد راهی مالزی شود اما کلاه سرش میگذارند و پولش را میخورند و او که راهی برای بازگشت به خانه ندارد نقشش را ادامه میدهد. همین مرد که نقشش را حمید لولایی بازی میکند باجناقی ثروتمند دارد که مدام در فکر ضایع کردن شرایط اوست و آنقدر کنکاش میکند که بالاخره پی به راز او میبرد و در مقابل خانوادهاش آبروی این پدر را میریزد. شوخیهای علی صادقی، حرص خوردنهای مریم امیر جلالی، ساده لوحی حمید لولایی، فخرفروشیهای فلور نظری برای خواهرش و بسیاری از عوامل دیگر آنقدر خوب در کنار هم چیده شدند که ما به این اتفاقهای تلخ خندیدیم.
«ترش و شیرین» ماجرای زن ترشی فروشی بود که توجه یک مرد ثروتمند را به خود جلب میکند، اما درست وقتی که با سختیهای بسیار و مخالفتهای شدید فرزندان بالاخره باهم ازدواج میکنند، یک محموله فرش گرانقیمت این تاجر (حمید لولایی) گم میشود و در واقع این مرد در شرف فقیر شدن قرار میگیرد و تقدیر زن ترشیفروش دوباره شبیه قبلش میشود. «ساختمان پزشکان» سریال محبوب چند سال پیش اصلا درونمایه خندهداری نداشت! کجای زندگی دکتر روان شناسی که ماهیت پزشک بودنش را نه تنها جامعه بلکه حتی خانوادهاش هم رد میکنند، خنده دارد؟! پزشکی که دخل و خرجش باهم جور نبود و هرچه در میآورد باید مهریه همسر قبلیاش را میپرداخت. پزشکی که همیشه شارژهایش عقب میافتاد، همیشه مورد استهزای دیگران بود و آنقدر شخصیت اجتماعی محجوب و مغلوبی داشت که حتی حریف منشی سر به هوای خودش هم نمیشد و عموما تسلیم او بود. پزشکی که فقط خودش باور داشت که پزشک است و بس.
«سه دونگ، سه دونگ» ماجرای خانوادهای شش نفره است که هر سه پسر خانواده یا لیسانس و فوقلیسانس دارند یا دانشجو هستند اما به دلیل بیکاری در نانوایی پدرشان کار میکنند و پسر کوچکتر به دلیل کسب تجربه از سرنوشت برادرها، درس را رها کرده و به طور جدی به نانوایی میچسبد و از همین راه زودتر از برادرهای بزرگتر زن میگیرد.
این سرنوشت تلخ برای جوانان تحصیلکرده به همین جا ختم نمیشود و با بازگشتن عموی خانواده از ایتالیا و خواستن سهمالارثش از نانوایی پدریشان نزدیک است همین یک منبع درآمد هم از خانواده گرفته شود و به این ترتیب سیر ماجراهای داستان به طرزی شیرین و غیر غمناک رقم میخورد.
سریال «پایتخت 1» با همه جذابیتها و محبوبیتش در یک جمله روایت بیخانمانی و آوارگی خانوادهای ساده شهرستانی است که کلانشهر تهران بلاهای زیادی را بر سر آنها میآورد، به طوری که عاقبت خسته شده و به شهرشان برمیگردند. داستانی که میشد از دلش تراژدی ترین فیلم سال را ساخت، اما حرفهایش را شیرین و امیدوارکننده زد. رضویان نیز پس از سریال آیتمی نوروزش، در بازگشتی دوباره سراغ ساخت سریالی داستانی رفت و «مهمان ویژه» را ساخت. سریالی که انگار نسخه بازبینی شده و اصلاح شده «پایتخت» است. از همان ریشه است و فقط شاخه و برگهایش عوض شده. از همان شیوههای عدم تفکیک میان موقعیتهای شهر کوچک و بزرگ توسط کاراکترهایش استفاده میکند و میخواهد لحظات طنزش را در گرو همین تضادها شکل دهد که البته گاهی اعتدالش به هم میخورد و از خط بیرون میزند و آن را غیرقابل باورتر و پررنگتر میکند. به دنبال ارائه طنزی است که باید گفت امتحان پس داده. مسیر انتخابیاش هم جواب داد و البته لحظههای کمیکش هم تا حدودی قانعکننده درآمد. از ذکر شباهتهای ساختاری نه خیلی محسوسش با پایتخت که بگذریم، کاراکتر علیرضا خمسه که کمی چاشنی باباپنجعلی را نیز در خود دارد و نیز خانوادهای که به قصد تحصیل یکی از اعضایشان اینبار نه همیشگی ولی برای مدتی کوتاه از شهر خود جدا شدهاند، دائما خاطرات پایتخت را برایمان زنده میکنند و هر دو را دوست داریم در حالی که هیچ کدام درونمایهای غیرتلخ ندارند. «سه در چهار» نمونه اعلای طنز فقر در سالهای گذشته بود که اتفاقا از سایرین هم خندهدارتر از آب در آمد. قصه دو خانواده که از بیکاری و بیپولی رنج میبرند و دست به هر کاری میزنند، نمیگیرد. عاقبت بر اثر ساده لوحی در جستجوی راهی برای پولدار شدن گرفتار یک باند قاچاق حرفهای میشوند و هر روز با مشکلات جدیدی دست و پنجه نرم میکنند. دردسرهای هر روز این دو خانواده آنقدر جذاب و دلنشین است که محبوبترین طنز سال را رقم میزند و البته از چاشنی پایان خوش سریالهای ایرانی و جمع و جور کردن این همه فلاکت با یک عروسی ساده بهره میبرد و این رنجها را ختم به خیر میکند. «مامور بدرقه»، «متهم گریخت»، «ندارها»، «چاردیواری» و بسیاری از سریالهای طنز موفق دیگر را میتوان نام برد که با زبانی دوستداشتنی حقایق تلخی را بازگو کردند و به جای ترویج روحیه نا امیدی و شکست در جامعه، با بیانی غیرمستقیم حرف اصلیشان را در قالب طنز خرد خرد به بیننده زدند. این سیاست پیش گرفته شده در صدا و سیما باید بیش از پیش مورد توجه قرار بگیرد و بخصوص در ایام خاصی مانند تصمیمگیریهای بزرگی همچون انتخابات ریاست جمهوری یا نمایندگان مجلس یا شورای شهر که ذهن مردم درگیر این تصمیم بزرگ است، حتی بازپخش این مجموعهها و انتخاب گزیدههایی از آنها نه تنها خالی از لطف نیست بلکه عین رسالت حقیقی رسانه ملی است.
در پایان خوب است بگوییم شاید جوانترها از راه روزنامه، کتاب، مجلات، اینترنت و غیره تغذیه شوند اما چشم امید بزرگترهای تنها و بسیاری از بیماران در بیمارستانها و خانههای سالمندان فقط و فقط به رادیو و بیشتر تلویزیون است، پس چه بهتر که به جای تلخ کردن کامشان و نمایش مستقیم تیرگیهای زندگی روزمره با آنها به زبان دیگری صحبت کنیم. مثلا همین زبان غیرمستقیم سریالهای طنز.
مریم اکبرلو
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم