در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کار تمام شده بود و سرگرد و همسرش میخواستند برای خرید شام بیرون بروند اما همینکه سوار آسانسور شدند، برق رفت. جای شکرش باقی بود موبایلش آنتن میداد و توانست با آتشنشانی تماس بگیرد و کمک بخواهد البته حدود ده دقیقه بعد وقتی امدادگران او و همسرش را بیرون آوردند، برق هم وصل شد و آسانسور به کار افتاد. او همان طور که پشت میز نشسته بود، تصمیم گرفت چشمانش را روی هم بگذارد و کمی استراحت کند اما تلفن ناگهان زنگ زد و به او از جنایتی تازه خبر دادند که در خانهای دانشجویی بوقوع پیوسته بود.
کارآگاه سریع به راه افتاد و قبل از ساعت 9 صبح به محل حادثه که طبقه سوم ساختمانی در خیابان کارگر شمالی بود، رسید. در بدو ورود به آپارتمان قفل در را از نظر گذراند و مطمئن شد کسی به زور در را نشکسته است. او سپس بالای سر جنازه که در یکی از اتاقهای خواب افتاده بود، رفت و پسری حدود 25 سال را دید که چند ضربه چاقو به قفسه سینهاش اصابت کرده بود. شواهد نشان میداد مقتول که حسین نام داشت پیش از مرگ با قاتل بشدت درگیر شده بود. ساعت شکسته مقتول که عقربههایش روی هشت و بیست دقیقه متوقف شده بود، این موضوع را تائید میکرد.
کارآگاه نگاهی به ناخنهای مقتول انداخت و متوجه تار کوچکی از مو شد که به احتمال زیاد در جریان کشمکش کنده شده و متعلق به قاتل بود. سرگرد دستور داد تار مو را برای آزمایش بردارند. بعد از آن به جستجو در خانه پرداخت. هیچ نشانهای از سرقت وجود نداشت. همه چیز نشان میداد قتل با انگیزه شخصی و به قصد کینهجویی و انتقامگیری بوقوع پیوسته است. جوانی هم سن و سال مقتول در هال روی مبلی کهنه نشسته بود و مامور کلانتری توضیح داد او همخانهای حسین است.
تجربه سالها کار به مشفق یاد داده بود در این نوع قتلها همخانه مظنون اصلی است. پسر جوان وقتی سرگرد را در برابرش دید خودش را معرفی کرد و ماجرا را توضیح داد: رضا هستم. از پنج ماه قبل با حسین همکار شدم. من هم دانشجو هستم اما مسافرکشی هم میکنم. معمولا شبها دور و بر ترمینالها میچرخم. دیروز زودتر بیرون زدم. حدود ساعت هشت بود که بیرون رفتم و اتفاقا سر همین خیابان خودمان یک مسافر دربستی برای راهآهن سوار کردم. تا ساعت شش صبح امروز بیرون بودم چون دیشب تصادف کردم و آیینه بغلم شکست. بالاخره وقتی به خانه برگشتم جسد را دیدم.
رضا گفت هیچ شاهدی برای اثبات حرفهایش ندارد چون هیچ کدام از مسافرانی را که به مقصد رسانده نمیشناسد. افسر تجسس کلانتری همین هنگام در گوش مشفق گفت همسایهها گزارش دادهاند رضا و حسین دو روز قبل دعوای سختی با هم کرده و رضا همخانهای خودش را تهدید هم کرده بود. همه این شواهد بر تجربه کارآگاه مهر تائید میزد. او دستور داد به رضا دستبند بزنند. جوان دانشجو که شوکه شده بود شروع کرد به قسم خوردن اما گوش مشفق از این حرفها پر بود. او از مظنون پرسید: دقیق بگو ساعت 8 و 20 دقیقه دیشب کجا بودی؟
مظنون مکثی کرد و بعد گفت: همان موقع تصادف کردم . سر چهارراه خیابان ایتالیا و وصال شیرازی یک سمند محکم به من زد. مثل اینکه برق قطع بود برای همین هم چراغ راهنمایی خاموش بود. راننده سمند سرعت زیادی داشت. باز جای شکرش باقی است که فقط به آیینهام خورد اما طرف حتی نیش ترمز هم نزد. این تصادف را هم نمیتوانم ثابت کنم. آیینه شکسته را هم همان دیشب دور انداختم و به جایش آیینه دیگری را که در صندوق عقب داشتم، نصب کردم.
کارآگاه گوشی موبایلش را از جیب درآورد و کمی با آن کار کرد اما بدون اینکه شمارهای بگیرد آن را دوباره در جیبش گذاشت. حرفهای رضا هیچ پایه و اساسی نداشت و باید او به اداره آگاهی منتقل میشد اما کارآگاه قبل از آنکه متهم را سوار خودرو کنند به وی گفت: میدانم بیگناه هستی ولی باید صبر داشته باشی.سه روز بعد نتیجه آزمایشهای تخصصی معلوم و ثابت شد نمونه موی کشف شده زیر ناخن مقتول متعلق به رضا نیست به این ترتیب متهم آزاد شد تا تحقیقات ادامه پیدا کند. شما خواننده محترم برای ما بنویسید کارآگاه چگونه قبل از اعلام نتیجه آزمایش متوجه بیگناهی رضا شده بود؟
پاسخ معمای شماره قبل:دختر جوان چپ دست بود و گلوله نیز از سمت چپ به مرد موتورسوار اصابت کرده بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: