زوج جوان درباره دلایل تصمیم خود برای جدایی می‌گویند

زن و شوهر تحصیلکرده در ​پایان زندگی مشترک

حسین و مریم پنج سال پیش با هم ازدواج کردند. آنها در سال‌های اول ازدواج‌شان زندگی آرامی داشتند اما چالش‌هایی که در زندگی‌شان پیش آمد آنها را از هم دور کرد و حالا تصمیم به جدایی گرفته‌ و در دادگاه خانواده شماره دو، تشکیل پرونده داده‌اند. این در حالی است که دو فرزند دارند و سرنوشت آن دو نیز به تصمیم والدین‌شان بستگی دارد.
کد خبر: ۵۶۰۷۳۷

پرده اول؛ روایت مریم

وقتی با حسین ازدواج کردم 20 سال بیشتر نداشتم. هر دو دانشجو بودیم و در یک دانشگاه درس می‌خواندیم، البته حسین دو سال از من بزرگ‌تر بود و همان سالی که با هم ازدواج کردیم لیسانس حقوق گرفت و فارغ‌التحصیل شد. او بلافاصله در امتحان کانون وکلا قبول شد و بعد از گذراندن دوران کارآموزی توانست پروانه وکالتش را بگیرد و همه چیز درست شد. او خیلی خوب کار می‌کرد و درآمد خوبی داشت. من هم بعد از این‌که لیسانس حقوق گرفتم باردار شدم و دوقلو به دنیا آوردم. دلم می‌خواست وکیل شوم اما به خاطر شوهرم و بچه‌هایم امتحان ندادم و در خانه ماندم. ما زندگی خوبی داشتیم، بچه‌های سالم و دوست داشتنی. پول داشتیم و هیچ مشکلی هم نبود که اذیت‌مان کند. حتی من به شوهرم کمک می‌کردم. او پرونده می‌گرفت و من کمکش می‌کردم تا لوایحش را بنویسد و مدارک را برایش کامل می‌کردم. نکاتی را که می‌توانست در دادگاه روی آن تاکید کند، یادآوری می‌کردم. البته حسین خودش وکیل توانمندی بود.

شوهرم ارزش کارهای من را ندانست. هرچه بیشتر به او محبت می‌کردم توقعش یبشتر می‌شد. همیشه مسئولیت زندگی را خودم به دوش کشیدم. بچه‌ها را بزرگ می‌کردم، خرید خانه را انجام می‌دادم، هزینه‌ها را برآورد می‌کردم، همه کار را انجام می‌دادم و درکارهایش​هم کمکش می‌کردم. فضای خانه را طوری درست کرده ‌بودم که همیشه احساس آرامش کند. با کسانی که او دوست نداشت رفت و آمد نمی‌کردم. از خواهرم خوشش نمی‌آمد؛ با این‌که خواهرم را خیلی دوست داشتم اما رفت و آمدم را به حداقل رسانده‌بودم و سعی می‌کردم وقت‌هایی او را ببینم که حسین در خانه نبود. هر وقت دوست داشت مهمان دعوت می‌کرد و اعتراض نمی‌کردم، هر وقت دوست داشت به مهمانی می‌رفت، گاهی هم من را با خودش نمی‌برد و باز هم اعتراض نمی‌کردم اما حسین فکر می‌کند همیشه باید این‌طور رفتار کند. کم‌کم آنقدر شرایط را برایم سخت کرد که دیگر تحملم تمام شد. کم‌کم آنقدر فاصله بین ما زیاد شد که شوهرم من را نه همسر خود که مدیر برنامه‌ و مادر بچه‌هایش تصور می‌کرد.

هربار برای انجام کاری از حسین کمک می‌خواستم می‌گفت کار دارد. هر وقت سراغش رفتم تا کمی با هم صحبت کنیم عصبانی می‌شد و می‌گفت خسته ‌است و نمی‌تواند به حرف‌هایم گوش بدهد. او با من غریبه شده ‌بود. دیگر همه مهمانی‌ها را تنها می‌رفت و به کسی نمی‌گفت همسر دارد. گاهی می‌شد حتی شب‌ها به خانه نمی‌آمد. بدون این‌که به من بگوید به سفرهای خارجی می‌رفت. اوایل به من می‌گفت این سفرها کاری است و مجبور است با موکلانش برود. وعده می‌داد که این سفر پول زیادی برایش خواهد داشت و وضع زندگی‌مان بهتر می‌شود. بعد از مدتی فهمیدم اینها بهانه‌ است. او به تنهایی سفر می‌رفت تا راحت‌تر باشد و بدون سرو صدای بچه‌ها و گرفتاری به خوشی‌اش بپردازد. در تمام مدتی که با حسین زندگی کردم سعی‌ام این بود که برایش همسر خوبی باشم اما او تصور می‌کند همه اینها وظیفه من است. من حق ندارم از او چیزی بخواهم و باید آن‌طور که فرمان می‌دهد رفتار کنم. در حالی که می‌توانستم وکیل موفقی باشم و به خاطر او همه چیز را کنار گذاشتم. من می‌توانم بچه‌هایم را خودم بزرگ کنم و هزینه زندگی‌شان را بدهم. تهدیدهای حسین در مورد این‌که به من پول نمی‌دهد برایم اهمیتی ندارد. تا زمانی که بتوانم در آزمون شرکت کنم و پروانه وکالتم را بگیرم در خانه پدرم زندگی می‌کنم و بعد از آن مستقل می‌شوم اما دیگر اجازه نمی‌دهم حسین این‌طور با من رفتار کند.

پرده دوم؛ روایت حسین

آغاز عاشقانه زندگی که من و مریم داشتیم نتوانست تضمین‌کننده خوشبختی‌مان باشد و کار به دادگاه خانواده کشید. ما با هم در دانشگاه آشنا شدیم و مهربانی‌ مریم آنچنان من را تحت تاثیر قرار داد که فکر می‌کردم اگر با او زندگی کنم خوشبخت‌ترین مرد دنیا خواهم بود. به همین دلیل هم خلاف نظر خانواده‌ام با او ازدواج کردم. برای این‌که مریم و بچه‌هایم راحت زندگی کنند شبانه‌روز کار می‌کردم. چون بچه‌هایمان دوقلو بودند و مریم نمی‌توانست کار کند. او دوست داشت در پرونده‌ها کمک کند و به من می‌گفت این‌طور کار یاد می‌گیرد من هم اجازه می‌دادم بخشی از کارها را انجام بدهد. به خاطر بچه‌ها نمی‌شد همه جا با هم برویم. مریم زنی خانه‌دار بود و نمی‌توانست مثل زنان شاغل باشد و خیلی اجتماعی نبود. هربار از او می‌خواستم با هم جایی برویم بچه‌ها را بهانه می‌کرد.

هیچ وقت او را کنار خودم احساس نکردم. مشکلات من را درک نمی‌کرد. نمی‌توانستم با او حرف بزنم چون حرف‌های من را نمی‌فهمید. همیشه در مورد حرف ها و خرید های این و آن صحبت می کرد روز به روز بیشتر از هم فاصله گرفتیم. او فکر می‌کرد وظیفه‌اش نگهد‌اری از بچه‌هاست. هیچ توجهی به من نمی‌کرد. خیلی شب‌ها وقتی به خانه می‌آمدم خواب بود. بیدارش می‌کردم می‌گفت خسته‌ است و می‌خوابید. مریم هیچ‌وقت سعی نکرد مرا درک کند. زمانی متوجه این فاصله شد که من هم از این زندگی بریده ‌بودم. با دوستانم به سفرهای خارجی می‌رفتم و همان‌طوری رفتار می‌کردم که او می‌خواست. فقط به کارت‌بانکش پول می‌ریختم و دیگر در هیچ چیز دخالت نمی‌کردم. مریم درست می‌گوید ما دیگر خیلی با هم ارتباطی نداریم و راهمان در این زندگی جدا شده ‌است. وقتی از من خواست از هم جدا شویم تعجب کردم چون فکر می‌کردم از زندگی‌مان راضی است و همین برایم کافی بود اما فهمیدم او هم این زندگی را دوست ندارد و فقط من نیستم که عذاب می‌کشم. مریم فهمید که از هم دور شدیم اما خیلی دیر. او فکر می‌کند من مقصر همه این اتفاقات هستم و من را محکوم می‌کند، در حالی که خودش می‌داند چقدر دوستش دارم و وقتی می‌خواستیم با هم زندگی کنیم چقدر به‌خاطر این زندگی هزینه کردم. همسرم، زنی که روزی عشقم بود و حالا این‌طور جلویم ایستاده و متهمم می‌کند نمی‌خواهد بپذیرد او هم مقصر است و من را تنها گذاشته بود.

پذیرش شکست برای هر انسانی سخت و دشوار است، اما هر دوی ما باید قبول کنیم رابطه‌مان پایان یافته ‌است. تنها نگرانی من بچه‌ها هستند. آنها نباید تاوان کارهای من و مادرشان را پس دهند و این خیلی دردآور است که بچه‌ها باید یکی از ما دو نفر را انتخاب کنند. مریم بهتر از من می‌تواند از آنها نگهداری کند و من هم می‌پذیرم با مادرشان باشند. تا زمانی که از آب و گل در بیایند و بتوانند خودشان تصمیم بگیرند. می‌دانم مریم زنی نیست که بخواهد از پدرش کمک بگیرد. این جدایی فشار مالی زیادی به او وارد می‌کند اما به هر حال این تاوان کاری است که خودمان کردیم. من قبول کردم هزینه بچه‌ها را بدهم، اما از حق خودم در مورد دیدار بچه‌ها نمی‌گذرم و باید هرکاری که می‌خواهد برای بچه‌ها انجام دهد با نظارت من باشد.

سولماز خیاطی

نظر کارشناس

سرنوشت2 کودک

عاطفه کشاورزی ـ مشاور خانواده

مهم‌تر از هر نکته‌ای در این پرونده، وضع و سرنوشت دو فرزند حسین و مریم است. تصمیمی که این زن و مرد می‌گیرند تاثیر اصلی را در زندگی دوقلوهایشان خواهد گذاشت و این تاثیر تا پایان عمر آن دو همراه‌شان خواهد بود. در برخی موارد که درگیری و کشمکش بین زوجین شدت گرفته و محیط خانواده پرتلاطم شده، طلاق والدین برای فرزندان بهتر خواهد بود اما این موارد خیلی نادر است و بیشتر کودکان از جدایی پدر و مادرشان ضربه‌های سنگین عاطفی و روحی می‌خورند. مریم و حسین آن‌طور که از گفته‌هایشان برمی‌آید مشکل حاد و پیچیده‌ای ندارند و شاید اگر زودتر به فکر می‌افتادند، با کمی گفت‌وگو و البته مشاوره گرفتن می‌توانستند بار دیگر به زندگی موردنظرشان دست یابند. اکنون هم به نظر می‌رسد تصمیم برای طلاق، عجولانه است. معمولا در این موارد زن و شوهر یکدیگر را به بی‌توجهی متهم می‌کنند و وارد نوعی لجبازی می‌شوند. محاکم به این موضوع توجه دارند و معمولا چنین زوج‌هایی را برای داوری می‌فرستند تا بلکه آنها از تصمیم‌شان منصرف شوند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها