در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پرده اول؛ روایت ملیحه
وقتی دختری به خواستگارش جواب بله میدهد همه امید و آرزوهایش را به خانه شوهرش میبرد و من هم به آرش دل بسته بودم، اوایل خیلی دوستش نداشتم، اما کمکم عاشقش شدم آنقدر که فکر میکردم بهترین مرد دنیاست. امیدها و آروزهایم را به خانهاش بردم، جوانیام را به پایش ریختم و همه مهر و محبتم را نثارش کردم و البته از این کار پشیمان نیستم چون هنوز هم او را آدمی لایق میدانم مرد لایقی که اسیر اعتیاد شده است.
من و آرش در یک مهمانی که در خانه عمویم برگزار شد، با هم آشنا شدیم. جشن فارغالتحصیلی پسرعمویم بود و آرش هم که از دوستان سعید بودبه این جشن آمده بود. سعید خیلی از او تعریف کرد میگفت از بچههای خوب دانشکده است. از همان نگاه اول از آرش خوشم آمد و دوست داشتم ارتباطم را با او بیشتر کنم، اما سعید و آرش با هم از ایران رفتند. در این مدت من هم زندگی خودم را داشتم و آرش را فراموش کردهبودم. تا این که پنج سال بعد او برگشت، اما سعید ماند. آرش میگفت نمیتواند خارج از کشور زندگی کند و میخواهد ایران باشد. میگفت در آلمان خیلی سختی کشیده است. یک ماه پس از بازگشت آرش، رابطه ما کمکم شکل گرفت. پنج ماه بعد او از من خواستگاری کرد. سعید وقتی از این ماجرا باخبر شد که ما همه حرفهایمان را زده بودیم و یک هفته بیشتر تا عقدمان نمانده بود. سعید خیلی مخالفت کرد و از من خواست با آرش ازدواج نکنم گفت آرش مرد زندگی نیست، اما نتوانستم از او دل بکنم. به حرفهای سعید هم فکر نمیکردم به نظرم مسخره میآمد. اجازه ندادم پدرم متوجه مخالفت سعید شود. به این ترتیب با هم ازدواج کردیم.
سه سال با هم زندگی کردیم و صاحب دو دختر شدیم. آرش گاهی کارهایی میکرد که من خوشم نمیآمد، او زیاد مشروب میخورد و من سعی میکردم ترکش بدهم، اما نمیشد. به خاطر بچههایم تحمل میکردم. البته آرش خیلی مهربان بود و چیزی برای من کم نمیگذاشت. او اهل خانواده بود و همینها باعث میشد ایرادهایش را نادیده بگیرم، اما همه چیز به این مساله ختم نشد. دخترانم چهار و پنج ساله بودند که متوجه اعتیاد شوهرم شدم. با این حال سعی میکرد برای ما چیزی کم نگذارد. او نمونه یک مرد کامل بود و همه ما را خیلی دوست داشت. خیلی سعی کردم ترکش بدهم. به او گفتم این اعتیاد، زندگی ما را نابود میکند، نمیخواهم تو را از دست بدهم. هر بار گریه میکرد و به من میگفت چقدر دوستم دارد و نمیتواند بدون من زندگی کند. آنقدر این حرفها را میزد که کوتاه میآمدم. با بچهها مهربان بود، برای آنها وقت میگذاشت و با آنها بازی میکرد. مشکل مالی هم نداشتیم، اما اعتیادش روزبهروز ما را از هم دورتر میکرد. ناراحت بودم. به او گفتم همه سختیها را تحمل میکنم، بیا در یک مرکز ترک کن و دوباره به زندگی برگرد. تازه آن موقع بود که فهمیدم آرش از زمانی که در آلمان بود اعتیاد داشت. او اول به الکل اعتیاد پیدا کرده و سعید برای ترک دادنش خیلی زحمت کشیده بود. بعد از ترک برای این که دوباره آلوده نشود، او را به ایران فرستادهبود، اما شوهرم بعد از یکی دو سال که در ایران مانده، باز به سمت مواد رفته بود.
آرش روزبهروز بیشتر در اعتیاد غرق میشد. ظاهرش هم همه چیز را نشان میداد و نمیشد پنهان کرد. تلاشهایم برای این که او اعتیاد را ترک کند به جایی نرسید. ناچار از خانوادهاش کمک خواستم. آن روزها پدر آرش بدحال بود. بیماری شدید قلبی داشت و من نمیخواستم وضعیتش را بدتر از این کنم. موضوع را به برادرش گفتم و او خیلی با آرش صحبت کرد، اما راضی نشد اعتیادش را ترک کند. با یکی از مراکز تماس گرفتیم تا او را به زور ببرند. آن روز برادر آرش هم بود. اولین بار بود که شوهرم را آنقدر ذلیل میدیدم و خیلی ناراحت بودم. یک ماه در آن مرکز ماند.
کاملا پاک شده بود. وقتی برگشت، ضعیف بود. خیلی به او رسیدگی کردم تا حالش بهتر شد. در همان روزها پدر آرش فوت کرد و این ضربه روحی بار دیگر او را به سمت اعتیاد برد. باز تحمل کردم چون دوستش داشتم، اما حالا میخواهم ترکش کنم چون دوستش دارم. او باید تنها بماند و بداند کارش چه عواقبی دارد. بچههای ما در حال نابود شدن هستند و من نمیتوانم ببینم دخترانم این طور آزار میبینند. آرش راهی برای من نگذاشته و نمیتوانم با این وضع زندگی کنم.
پرده دوم؛ روایت آرش
ملیحه از بهترینهای دنیاست و میدانم دیگر زنی مثل او را نمیتوان پیدا کرد. زنی سازگار و خانهدار که همه وجودش محبت است و میدانم در تمام سالهایی که با هم زندگی کردیم، دوستم داشته است.
مادر خوبی برای بچههایم است و همیشه از آنها خوب نگهداری میکند. روزی که ملیحه را دیدم، آرزو کردم کاش زودتر با او آشنا میشدم. از همان روز اول فهمیدم بهترین زن دنیاست، اما داشتم به آلمان میرفتم. همه برنامهریزیها انجام شده و قرار بود با سعید پسرعموی ملیحه برویم.
از سعید خجالت میکشیدم و نمیتوانستم به او بگویم از دخترعمویش خوشم آمده و وقتی هم نداشتیم که بیشتر با هم آشنا شویم. امیدوار بودم تا زمانی که بتوانم در آلمان روی پای خودم بایستم، مریم ازدواج نکند، اما در آلمان گرفتار الکل شدم. سعید خیلی به من کمک کرد. ما دوستان صمیمی بودیم او از برادر به من نزدیکتر بود. توانستم ترک کنم. دکتر روانپزشک آلمانی به سعید گفته بود من به خاطر دلتنگی این طور شدهام و پیشنهاد کرده بود به ایران برگردم.
سعید هم با اصرار زیاد مرا بازگرداند. وقتی به ایران آمدم، اولین کسی که سراغش رفتم مریم بود. ازدواج نکرده بود و من میتوانستم دوباره امیدوار باشم. همه چیز همان طور که فکر میکردم پیش رفت. ما خیلی زود با هم ازدواج کردیم. یادم میآید آن روزها خیلی سعید نگران بود. بارها به من گفت نباید این کار را بکنم. قول دادم شوهرخوبی برای دخترعمویش باشم. دستش به ما نمیرسید و نمیتوانست بیشتر از این مخالفت کند. ما با هم ازدواج کردیم و خیلی زود بچهدار شدیم. شاید خیلی رویایی باشد، اما من واقعا زندگی بینقصی داشتم. زن و دو دختر زیبا و مهربان داشتم.
شغلی برای خودم دست و پا کرده بودم و همه چیز عالی بود. گاهی افکار عجیب به سراغم میآمد. ناامید میشدم و فکر میکردم زندگی تمام شده است همین افکار بود که مرا به سمت مواد برد. اوایل خیلی کم میکشیدم، اما بعد از یک دوره افسردگی، شدیدتر شد. میدانستم مریم اذیت میشود. چند بار سر این موضوع با هم جر و بحث کرده بودیم. مریم از دست من خسته شده بود. میگفت ترک کن، نمیدانست نمیتوانم.
حتی وادارم کرد در یک مرکز بستری شوم، باز نتوانستم. مواد آرامم میکند. کمک میکند به بچهها و همسرم آسیبی نرسانم. من پدر خوبی برای دخترانم هستم. هیچ وقت نگذاشتم آنها احساس تنهایی کنند. با این که اعتیاد دارم، اما کار میکنم و برایشان پول به خانه میبرم تا آرامش داشته باشند، اما مریم میخواهد من ترک کنم. او خوب میداند کسی به اندازه من دوستش نخواهد داشت.
اگر آرامش همسرم در این جدایی است، تنهایی را تحمل میکنم. بچهها را هم به خودش میدهم، اما دوست دارم بداند این کارش باعث نمیشود من از اعتیاد دور شوم. من به بودن کنار همسرم احتیاج دارم و این طوری به زندگی برمیگردم.
درمان افسردگی
عاطفه کشاورزی ـ مشاور خانواده
به نظر میرسید آنچه زندگی این زوج را خراب کرده، ابتلای آرش به افسردگی است. آن طور که از شرححال ارائه شده استنباط میشود، این مرد از گذشته زمینههای ابتلا به افسردگی را داشته و بعد از مهاجرت به آلمان به صورت حاد درآمده است. آرش هرگز برای درمان بیماری خود اقدام جدی نکرده و با این تصور که بازگشت به کشور و ازدواج، همه چیز را رو به راه خواهد کرد، موضوع را جدی نگرفته است. اگرچه او بعد از ازدواج مدتی در آرامش ظاهری به سر برد، اما به دلیل این که زمینهها همچنان وجود داشت بعد از عادی شدن روند زندگی باز هم همان افکار سراغش آمد و این بار وی را به سمت مواد مخدر سوق داد. افسردگی، موضوعی جدی است که میتواند عواقب مخربی داشته باشد و افرادی که نشانههای آن را دارند، حتما باید برای درمان اقدام کنند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: