در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سالهاست که در زندان هستی، چطور این مدت را تحمل کردی؟
زمانی که بازداشت شدم خیلی جوان بودم، 22 سال بیشتر نداشتم. یک سال اول منتظر بودم که در دادگاه حاضر شوم و از خودم دفاع کنم با اینکه زندانیان میگفتند اعدام میشوی اما فکر نمیکردم این اتفاق بیفتد. وقتی حکم قصاصم آمد دیگر شرایط برایم خیلی سخت شده بود. هر روزش یک عمر گذشت.
مقتول همسرت بود، چرا او را کشتی مگر دوستش نداشتی؟
من زنم را دوست داشتم، خیلی هم دوستش داشتم و نمیخواستم او را از دست بدهم. دلم میخواست با او زندگی کنم، هر وقت از خانه بیرون میرفتم دلم برایش تنگ میشد. نمیتوانستم بدون او زندگی کنم.
پس چرا او را کشتی؟
اگر دلیل واقعیاش را بگویم باور نمیکنید. من عاشق او بودم و از عشق زیاد این کار را کردم.
مگر آدم کسی را که دوست دارد میکشد؟
آنقدر دوستش داشتم که وقتی کسی به او نزدیک میشد ناراحت میشدم. فکر میکردم به من علاقهای ندارد و مرد دیگری را دوست دارد.
چرا چنین فکری میکردی؟
چون چندبار با من دعوا کرد، به او شک کرده بودم. مدتی بود نسبت به من بیتوجه شده بود و فکر میکردم میخواهد از من جدا شود، چون مرد دیگری را دوست دارد.
همسرت گفتهبود از تو جدا میشود؟
نه چنین حرفی نزده بود اما چون شوهر قبلیاش را ترک کرد و از او جدا شد فکر میکردم این کار را با من هم خواهد کرد.
قبل از اینکه با او ازدواج کنی میدانستی مطلقه است؟
بله میدانستم. روزی که با هم آشنا شدیم او به من گفت از شوهرش جدا شده و یک دختر هم دارد.
دخترش با تو زندگی میکرد؟
بعد از اینکه همسرم از شوهرش جدا شد و با من ازدواج کرد دخترش را به پدرش داد. او گاهی به خانه ما میآمد و یکی دو روزی میماند و بعد میرفت.
تو مشکلی با دخترش نداشتی؟
نه هیچ مشکلی نداشتم. او بچه بود و پیش من نبود، گاهی هم که به خانهام میآمد اذیتی نداشت. دختر بچه شیرینی بود، شیطنت هم نمیکرد. من دوستش داشتم.
رابطهات با همسرت چطور بود؟
رابطه خوبی داشتیم، اما یک سال بعد از اینکه با هم ازدواج کردیم دچار اختلاف شدیم. او به من نمیگفت با چه کسی رابطه دارد.
مدرکی داری که ثابت کند همسرت با کسی رابطه داشت؟
نه مدرکی نداشتم، احساسم به من میگفت او با کسی رابطه دارد.
با همسرت چطور آشنا شدی؟
از طریق یکی از دوستانم با او آشنا شدم. او دوست همسر دوستم بود، ما با هم آشنا شدیم و بعد هم به صورت صیغهای ازدواج کردیم.
چرا او را به جای عقد دائم صیغه کردی مگر نگفتی دوستش داشتی؟
قرارمان همین بود. میخواستیم مدتی با هم زندگی کنیم اگر توانستیم همدیگر را تحمل کنیم و زندگی خوبی داشته باشیم آن وقت او را به عقد دائم خودم در بیاورم. قصد داشتم بعد از یک سال این کار را بکنم چون واقعا کنارش احساس خوشبختی میکردم اما این اتفاق افتاد.
شما که به صورت موقت با هم زندگی میکردید پس چرا وقتی دچار مشکل شدید جدا نشدید؟
من دوستش داشتم، نمیخواستم از او جدا شوم. او زن خوبی بود.
از روز حادثه بگو. چطور او را کشتی؟
مدتی بود که ذهنم درگیر بود. به او گفتم باید به من توضیح بدهد با چه کسی رابطه دارد گفت با کسی رابطه ندارد. گفتم واقعیت را بگو عصبی شده بود. بالاخره گفت با مردی رابطه دارد و میخواهد من را ترک کند و دیگر دوستم ندارد. جیغ میکشید و به من میگفت دست از سرش بردارم، اما ذهنم خیلی مشغول بود. از او دوباره پرسیدم و او عصبیتر شد. سرم فریاد کشید. مرتب تکرار میکرد با مردی رابطه دارد یکدفعه کنترل خودم را از دست دادم و دستانم را روی گلویش گذاشتم و فشار دادم. به خودم که آمدم متوجه شدم او مردهاست. هرکاری کردم نتوانستم دوباره نفسش را برگردانم.
بعد از مرگ همسرت جسدش را داخل یخچال گذاشتی و فرار کردی چرا؟
او مرده بود و کاری از دستم برنمیآمد. میدانستم اگر بخواهم جسدش را دفن کنم باید مراحل قانونی را طی کنم که این کار باعث بازداشتم میشد. به خانوادهاش هم نمیتوانستم خبر بدهم. برای اینکه جسدش فاسد نشود، آن را در یخچال گذاشتم و بعد فرار کردم.
چطور بازداشت شدی؟
مادر همسرم به خانه ما رفته و ماموران را هم با خود برده بود. او گفته بود احتمالا قاتل من هستم. بعد هم بازداشت شدم.
مادر همسرت از کجا فهمیده بود دخترش کشته شده است؟
چند روز بعد از اینکه از من و همسرم خبری نشده، او نگران شده و مقابل خانه ما رفته بود. بعد به موضوع مشکوک شده و به پلیس خبردادهبود آنها وارد خانه شدهبودند و جسد را پیدا کردند.
اگر بازداشت نمیشدی تا کی میخواستی فرار کنی؟
من نمیخواستم فرار کنم. میخواستم خودم را تسلیم کنم. آن چند روز هم که فراری بودم به علت ناراحتی بود. میدانستم بالاخره دستگیر میشوم. بنابراین نمیتوانستم مخفی شوم، اگر هم تا پایان عمرم پنهانی زندگی میکردم، نمیتوانستم از عذاب وجدانی که داشتم راحت شوم.
مادر همسرت اصرار زیادی داشت تو قصاص شوی، چطور توانستی رضایت او را بگیری؟
به من گفته بود گذشت نمیکند و تا زمانی که نتواند حکم را اجرا کند آرام نخواهد شد. او زنی بود که هر وقت هر حرفی میزد اجرا میکرد. بعد از اینکه دادگاه حکم قصاصم را صادر کرد فهمیدم دیگر کار تمام است و نمیتوانم رضایت بگیرم و باید منتظر باشم تا حکم اعدام اجرا شود، اما اصرار خانوادهام باعث شد تا او بالاخره دلش به رحم بیاید و رضایت بدهد.
بجز مادر همسرت، دختر مقتول نیز ولیدم بود او چطور رضایت داده؟
دختر همسرم بچه است. پدرش قیمش بود او بلافاصله بعد از اینکه حکم صادر شد گفت حاضر است دیه قانونی را بگیرد و رضایت بدهد. پدرم هم دیه را داد و رضایت را گرفت. فقط ماندهبود رضایت مادرزنم که بالاخره توانستیم رضایت او را هم جلب کنیم.
به مادر همسرت هم دیه دادی؟
بله. البته او دیه را برای خودش نگه نداشت و آن را خرج خیریه کرد تا ثوابش به دخترش برسد. او زن خوبی است.
هفت سال در زندان بودی و به گفتهخودت هر لحظه فکر میکردی اعدام میشوی. این مدت چه کردی که توانستی اضطراب ناشی از حکم اعدام را کم کنی؟
با اینکه پدر دختر همسرم اعلام رضایت کردهبود اما میدانستم مادرزنم آنقدر از من بدش میآید که اگر لازم باشد خانه و داراییاش را میفروشد و تفاوت دیه را میدهد تا اعدام شوم. به همین دلیل هم حتی گرفتن رضایت شوهر سابق همسرم نتوانست آرامم کند. خیلی برایم سخت بود. هر بار کسی را برای اعدام میبردند بدنم به لرزه میافتاد انگار که قرار است خودم اعدام شوم. تا چند روز حالم بد بود. تا اینکه تصمیم گرفتم خودم را آرام کنم. خودم را به خدا سپردم و از او کمک خواستم. فقط خدا میداند چقدر همسرم را دوست داشتم و اتفاقی که افتاد به عمد نبود به علت حساسیت زیادی بود که من نسبت به همسرم داشتم. توبه کردم و تصمیم گرفتم فقط خدا را عبادت و با او راز و نیاز کنم. توبه من توبه واقعی بود. در زندان به هرکسی که میتوانستم کمک میکردم. نماز میخواندم. در کارگاه کار میکردم و کاری به مجرمان حرفهای نداشتم. سعی میکردم هرچه بیشتر خودم را به خدا نزدیک کنم. از مددکارم و پیشنماز زندان خیلی کمک گرفتم. چند جزء قرآن را حفظ کردم و سعی کردم انسان شریفی باشم. خداوند هم مزد کارهایم را داد، مادر همسرم را آرام کرد و او راضی شد که نسبت به من اعلام گذشت کند.
بعد از پایان دوران محکومیتت بالاخره از زندان آزاد میشوی، بعد از اینکه بیرون آمدی برنامهای برای زندگیات داری؟
میخواهم زندگی آرامی داشته باشم. تا زمانی که آمادگی پیدا نکنم ازدواج نمیکنم. تصمیم گرفتم مدتی پیش روانشناس بروم و سعی کنم آدم سالمی شوم تا با همسر آیندهام این کار را نکنم. میخواهم بیشتر کار کنم تا سالهایی را که در زندان بودم جبران کنم. اینطوری میتوانم زندگی خوبی داشته باشم. تلاش میکنم پولی را که پدر و مادرم به اولیایدم دادند به آنها برگردانم. میخواهم از پدر و مادرم مراقبت کنم و امیدوارم کارهایی را که تصمیم گرفتم، بتوانم انجام دهم.
نصیحتی برای جوانان داری؟
نصیحت من این است که قبل از هرکاری به عاقبتش فکر کنند. به اینکه چه سرگذشتی خواهند داشت. اتفاقات تلخ زندگیشان رابرای خودشان حل کنند نه اینکه دردسر درست کنند و خانوادهشان را دچار مشکل کنند. سرنوشت من عبرت خوبی برای جوانان است.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: