
یدالله صمدی کارگردان باتجربه سینما و تلویزیون، فعالیت خود را از دستیاری کارگردان شروع کرد و به مرور به کارگردانی مهم و شناخته شده تبدیل شد. او اولین فیلمش «مردی که زیاد میدانست» را سال 63 ساخت و برای همین فیلم، جایزه سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی را از جشنواره فیلم فجر دریافت کرد. او پس از آن فیلمها و سریالهای زیادی ساخت که از آخرین کارهایش میتوان به فیلم سینمایی «کلانتری غیرانتفاعی» و سریال «شوق پرواز» اشاره کرد. نوروز امسال، صمدی با سریال «هفتسین» به شبکه تهران آمد. با او درباره این سریال به گفتوگو نشستیم.
انتظار و پیشبینی شما در مورد موفقیت و محبوبیت هفتسین چه بود و بعد از پخش آن به چه نتیجهای رسیدید؟
با این که کار با عجله ساخته شد، اما 70، 80 درصد فکر میکردم نتیجه خوبی حاصل خواهد شد، اما واقعیت این است با وجود زمانبندی فشرده، همه چیز شب امتحانی بود؛ یعنی زمان کم و حجم زیاد کار. در بخش پیشتولید هم دچار مشکلاتی شدیم که فکرش را نمیکردیم، همین دلشورهام را بیشتر کرد. کار بیش از ده روز عقب افتاد و ما همه چیز را از اول شروع کردیم. تغییراتی در گروه سازنده ایجاد شد که شاید بشود گفت نتیجه بیمهری آنها بود. در این سریال اتفاقاتی برایم افتاد که در هیچکدام از فیلمها و سریالهای دیگر برایم نیفتاده بود. کممرامی بعضیها باعث شد پیوسته دلشوره داشته باشم، اما همچنان فضای کار صمیمانه، عاشقانه و دوستداشتنی بود که اگر در پشتصحنه حضور داشتید آن را کاملا دریافت میکردید، اما مساله اینکه قرار است مسئولیت سنگینی را روی بضاعتی محدود قرار دهید و این کار را سخت میکند.
بضاعت محدود از چه نظر؟
از نظر وقت. مسلما وقت کم، توان ذهنی، فکری و فیزیکی مرا هم محدود میکند. بارها گفتم ای کاش شش ماه وقت داشتم تا اثر بهتری میساختم. گرچه به علت کسالتی که دچارش شدم از بازخورد سریال در روزنامهها و مجلات بیخبر هستم، اما حداقل خیالم راحت است و مطمئن هستم کاری سالم ساختهام که در آن کلاهبرداری صورت نگرفته است.
زمانی که کار را شروع کردید، حتما میدانستید محدودیت وقت وجود دارد. پس چطور شد قبول کردید؟
من برای این کار حتی قرارداد ندارم. با آقای سرسنگی که مرد نازنینی است، دست یاعلی دادیم و کار را شروع کردم، اما بعد فهمیدم کار مناسبتی واقعا یعنی چه. پیش از آن میشنیدم که میگفتند کار مناسبتی قبول نکن! اما بعد که وارد کار شدم، فهمیدم کار مناسبتی یعنی این که باید تحت هر شرایطی کار را برای پخش در زمان تعیین شده برسانی؛ آن هم سریال 14 قسمتی. تازه به عمق فاجعه پی بردم، اما من دست یاعلی داده و کار را قبول کرده بودم.
وقتی کار را شروع کردید، چقدر به زمان پخش مانده بود؟
حدود سه ماه وقت بود. شاید اگر تغییر در عوامل پشت صحنه و بازیگران به وجود نمیآمد، دلشوره کمتری داشتم. برنامهمان غلط نبود، اما به دلیل این تغییرات بود که نشد برنامهریزی را درست اجرا کنیم.
وقتی با این کمبود وقت مواجه شدید، به این فکر نکردید که کار را کمی با تاخیر ارائه دهید؛ مثلا این که بگذارید برای تابستان؟
قانون تلویزیون این است که اگر در زمان مقرر کار را نرسانی، تهیهکننده جریمه میشود، ضرر میکند و در ادامه بازیگران هم به دستمزد خود نمیرسند و مهمتر اینکه برنامهریزی تلویزیون به هم میریزد و مدیران زیر سوال میروند. پس مجبور بودیم تا میتوانیم بدویم تا به خط پایان برسیم. اگر میخواستم بگویم کار را مثلا تابستان تحویل میدهم، کار تعطیل میشد و تمام بچههایی که در این سریال همکاری میکردند، برای مدت نامعلومی از حق خود دور میماندند. به دلیل همین فشردگی کار بود که حتی فرصت نمیکردم کنار تدوینگر حضور داشته باشم، چون مشغله خودم بسیار زیاد بود و باید آن چیزهایی را که مربوط به خودم بود، انجام میدادم. بیست و نهم اسفند که کار تمام شد، چنان شادیای در بچهها و تهیهکننده به وجود آمد که کمتر دیدهام. خوشحال بودیم که توانستیم حق بچهها را بدهیم. به همین دلیل من هم خودخواهی را کنار گذاشتم و فکر کردم باشکوهتر است که بچهها به حاصل دسترنجشان برسند.
با فیلمنامه آماده کار را شروع کردید؟
خیر! فیلمنامه همزمان با تصویربرداری نوشته میشد.
به نظرم مهمترین آسیبی که سریال دید، از فیلمنامه بود. چراکه فیلمنامه فراز و فرود کمی داشت و بیشتر اینطور بود که موقعیتی ساخته شود و عدهای آدم کنار هم قرار بگیرند و بقیه سریال شامل بررسی واکنشهای آدمها نسبت به این موقعیت بود.
آقای سعید فرهادی خیلی جوان و خیلی هم خوشقلم است، اما مشکل این است که دیالوگهای فیلمنامهاش زیاد است. یکی از اصول فیلمنامهنویسی ـ که کم رعایت میشود ـ این است که در یک مکان واحد و یک زمان محدود حجم زیادی دیالوگ به بیننده ارائه میشود که این موضوع او را خسته میکند.
و باعث میشود ریتم سریال آنقدر کند شود که از حوصله بیننده خارج باشد. چرا کمی از دیالوگها کم نکردید؟
همینطور است، اما اگر میخواستیم تمام دیالوگها را نصف کنیم، سریال به جای 14 قسمت میشد هفت قسمت. از طرف دیگر زمانی وجود نداشت که قصه بیشتری نوشته شود یا داستانهایی گنجانده شود که به خاطرش از آپارتمان بیرون برویم و تنوع مکان یا زمان داشته باشیم. در «شوق پرواز» با اجازه نویسندگانش بسیاری از دیالوگها را کم کرده و کار را بالاخره جمع کردیم، اما چون زمان داشتم، دیالوگها را عوض کردم؛ قسمتهای جدی را به سمت عاشقانه بردم و به طور کلی هر تغییری که لازم میدیدم با مشورت و صلاحدید نویسندگان اعمال کردم تا بیننده پای سریال بنشیند. در سریال هفتسین من حق داشتم که تغییراتی در این سریال ایجاد کنم، اما هم زمانی برای این کار نداشتم و هم اگر دیالوگها را کم میکردم سریال به 14 قسمت نمیرسید. روی میز تدوین فهمیدیم اگر بخواهیم فقط اصل مطلب را بگوییم، نمیتوانیم قسمتهای 45 دقیقهای تحویل بدهیم. ما باید به تعهدمان به تلویزیون پایبند بودیم و 14 قسمت 45 دقیقهای تحویل میدادیم.
یعنی کیفیت چندان مطرح نیست و کمیت اهمیت بیشتری دارد؟
کیفیت مطرح است، اما تلویزیون هم جدول پخش خودش را دارد و میگوید از فلان ساعت تا فلان ساعت باید این سریال پخش شود، نه من و تهیهکننده میتوانیم در آن تغییری ایجاد کنیم و نه مدیران تلویزیون. در سینما چندان فرقی ندارد که فیلم 80 دقیقهای باشد یا 90 دقیقهای.
با تمام این توصیفات، انتظار نداشتید سریال جزو مجموعههای پربیننده و مورد علاقۀ مخاطب باشد؟
چرا، این انتظار را داشتم.
یعنی اگر خودتان به عنوان یک آدم بیطرف چند قسمت اول سریال را میدیدید، علاقهمند میشدید آن را دنبال کنید؟
نمیخواهم تقصیر را به گردن دیگران بیندازم، اما بلایی که سر سریال من آمد، ساعت پخش آن بود. از اینجا و آنجا شنیده بودم که بهترین ساعت پخش در ایام نوروز، 11 شب است که آن را به «پایتخت» داده بودند.
یعنی ضربهای که هفتسین خورد از ساعت پخش آن بود؟
تا حدود زیادی بله! چرا ساعت 11 باید به سریال دیگری داده شود و سریال من ساعت 8 شب پخش شود؟ ساعت 11 شب نوروز، مردم از عیددیدنی برگشتهاند یا مهمانشان رفته و میتوانند پای تلویزیون بنشینند، ساعت 8 بیشتر مردم بیرون از خانه هستند. سه، چهار روز اول تمام وقتم به این گذشت که با مدیران و مسئولان تماس بگیرم و از آنها تقاضا کنم ساعت پخش را عوض کنند. ضمن این که مهمترین مسأله این بود که سریال هفتسین همزمان با «کلاهقرمزی» پخش میشد. معلوم بود چه اتفاقی میافتد، خودم هم پای کلاهقرمزی مینشستم! چند روز اول که پای کلاهقرمزی رفت و کسی هفتسین را ندید. قسمتهای اول، شروع و پایان هفتسین زیر پوشش کلاهقرمزی بود. شک ندارم قسمت اول و دوم را هیچکس ندید. شب سوم با پیگیریها و اصرار و تلاش ما، کار به آقای ضرغامی کشید و ایشان گفتند کلاه قرمزی را کمی دیرتر پخش کنند تا با کار ما تداخل نداشته باشد. این شد که ساعت پخش کلاه قرمزی بعد از هفتسین قرار گرفت. با وجود این که این لطف مسئولان شامل حال ما شد و ساعت را عوض کردند، اما باز هم در ساعتی قرار گرفتیم که کمتر کسی تلویزیون تماشا میکرد.
اگر همه بیرون بودند، چطور در همین ساعت کلاهقرمزی را نگاه میکردند؟
این هم قابل تامل است، من هم نمیخواهم عناد کنم. اما به هر حال این ساعت برای ما مناسب نبود. کلاه قرمزی، پیشینه، سابقه و نوستالژی دارد، طی این سالها مخاطب خودش را پیدا کرده، در عیددیدنی هم ممکن است بگویند بزنیم شبکه دو، کلاه قرمزی تماشا کنیم.
منظورتان این است که اگر ساعت پخش کلاه قرمزی، 7 باشد یا 8 یا 10، مردم آن را تماشا میکنند.
دقیقا همینطور است.
حالا بعد از این که دو سه قسمت از سریال گذشت، داستان اصلی سر و شکلش را پیدا کرد، شخصیتها کمی جا افتادند و مشکل تداخل زمانی هم برطرف شد. فکر میکنید سریال توانست پیشرفتی داشته باشد و مخاطب را همراه کند؟
بله. من کار خودم را انجام دادم، گرچه میخواستم تغییراتی ایجاد کنم که نشد. مثلا میخواستم دیالوگها را کم کنم، اما امکانش وجود نداشت، به هر حال از لحاظ تکنیکی کاری را که در توانم بود، انجام دادم. میخواهم از مشکل اساسی دیگر سریال صحبت کنم که موسیقی بد آن است. در ابتدا قرار بود از حضور آقای علیقلی برای موسیقی استفاده کنیم، اما به دلایلی با وجود موافقت هر دو طرف، امکان این همکاری به وجود نیامد. به جای ایشان آقای کهندیری، موسیقی سریال را ساخت که به نظرم بیانگیزه کار کرد. مشکلاتی که با ایشان داشتیم خیلی زیاد بود و بیانگیزگی ایشان به کار خیلی لطمه زد. هفتسین احتیاج به موسیقی داشت که به مخاطب گوشزد کند کل این سریال یک شوخی است. چراکه اگر در واقعیت برای کسی این اتفاق بیفتد، همان روز اول میرود کلانتری و میگوید یک نفر تکلیف مرا روشن کند یا راهحل دیگری پیدا میکند. اما وقتی کل قضیه شوخی است، باید موسیقی مرتب این را یادآوری کند. مثل کارهای وودی آلن و لورل و هاردی که گاهی منطق وجود ندارد و اقتضای کمدی کار را پیش میبرد، اما موسیقی ساختهشده برای ما کاملا بازدارنده بود و حکم ترمز سریال را داشت.
اما موسیقی نمیتواند این اندازه که شما میگویید اهمیت داشته باشد. به هر حال آنچه مخاطب را جذب میکند خود داستان و نحوۀ تعریف کردن آن است. در نهایت ممکن است مخاطبی که سریال را دوست داشته، اینطور قضاوت کند که سریال خوب بود، اما موسیقی آن خوب نبود. به نظر نمیرسد کسی بگوید چون موسیقی این سریال چندان مناسب نیست، آن را تماشا نمیکنم. در واقع فکر میکنم کم بودن تعداد مخاطب سریال به خاطر موسیقی آن نبود.
باید جمعبندی کنید و همه چیز را کنار هم بگذارید. اگر تعهدمان به تلویزیون نبود، ما میتوانستیم به جای 14 قسمت، 9 قسمت تحویل دهیم، بعد روی این 9 قسمت موسیقی مناسب هم قرار میگرفت، نتیجۀ بهتری حاصل میشد.
در کنار اینها شما عوامل مهمتری در اختیار داشتید که باعث جان بخشیدن به سریال میشود. مثلا از بازیگرانی استفاده کردید که هرکدام در کار طنز شناخته شده هستند، اما به نظر میرسد آنها در چارچوبی گرفتار هستند و نمیتوانند از تواناییهایشان بهره بگیرند. مثلا جواد عزتی، بازیگری است که خودش به سریال، طنز را اضافه میکند. یعنی اگر نقشی که برعهده دارد چندان طنز نباشد، خودش راهی پیدا میکند که یک کمدی بسازد. انگار دست و بال جواد عزتی در قسمتهای آخر بازتر شد و میتوانست محوریت خود را پیدا کند، اما اولا آنقدر دیر شد که چندان فایدهای به حال سریال نداشت، ثانیا در مورد شخصیتهای دیگر سریال حتی این اتفاق هم نیفتاد.
من اصلا جواد عزتی را نمیشناختم. وقتی دستیارم از او دعوت کرد و گفت او را برای نقش تیمور در نظر گرفته است، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که او وزنش زیاد است، باورپذیر نیست که در کمد گیر بیفتد و او را با کمد جابهجا کنند. بعد گفتیم حالا که طنز و شوخی است، این را ندیده میگیریم. من فکر میکنم طنز باید در عمق و زیر پوست کار باشد. دوست ندارم ادا دربیاورم و به بیننده بگویم جان من بخند. جواد عزتی بتدریج خودش را با سریال هماهنگ کرد. من هم بهعنوان یک بیننده میدیدم که مقبول بچههای پشت دوربین است، حرکاتش را دوست دارند، به دلیل همین ترمزش را رها کردم. از جایی به بعد قرار شد دو گروه شویم (با نظارت خودم) تا بتوانم کار را به پخش برسانیم. دستیار اولم آقای سعید کریمی، کارگردان گروه دوم شد که در آپارتمان پایین بخشی از کار را پیش میبردند. این گروه همه جوان بودند، شور و حال بخصوصی داشتند که مخصوص نسل کنونی است. من هم که حاصل را میدیدم، میگفتم چه خوب شده. وقتی دکوپاژ (نمابندی) سعید کریمی را دیدم، تغییر چندانی در آن ندادم. تنها خواستم که مواظب باشند، چون اسم من بهعنوان کارگردان در تیتراژ وجود دارد. بعد دیدم اینها مخصوصا در قسمتهای آخر بداههکاریهایی کردند که بقیه بچهها از آن لذت میبرند. فهمیدم که چه من بخواهم و چه نخواهم مردم امروز اینطور میخواهند. بعد وقتی رفتم دیدم تدوینگر و صداگذار هم هنگام تماشای این قسمتها دارند میخندند، فکر کردم چرا باید لجباز باشم. اینها جوان هستند و بینندۀ امروزند. ای کاش از اول این کار را میکردیم.
به دلیل این است که بازیگری مثل جواد عزتی باید دستش باز باشد تا آنطور که بلد است یا راحت است، بازی کند. اصلا فکر میکنم به این دلیل از او برای بازی در یک نقش استفاده میشود که از قابلیتهای خودش استفاده کند، نه این که در چارچوب غیرقابل انعطاف اسیر شود. حالا شما که میگویید اصلا او را نمیشناختید.
نه، اصلا هیچ تصوری هم از بازی او نداشتم.
اما حتما از بازیگران دیگری که در طنز شناختهشده هستند با این اعتماد استفاده کردید که از توانایی و طنازی خودشان به نفع سریال بهره بگیرند. بعد این فرصت به آنها داده شد که از این روش استفاده کنند؟
بله داده شد. حتی برای سیروس گرجستانی گریم جدیدی را در نظر گرفتیم تا تیپ جدیدی از او بسازیم. همینطور در مورد فردوس کاویانی. خیلی آنها را محدود نمیکردم. اینها قرار بود در مقابل هم قرار بگیرند و از موقعیتی که بین آنها به وجود میآید کمدی ایجاد شود. این اتفاق هم افتاد که این بازیگران پیشنهادی بدهند و من هم به اعتماد آنها قبول کنم.
در نهایت، هفتسین را بهعنوان ادامهدهنده راه خودتان میشناسید و آن را دوست دارید یا ترجیح میدهید از کارنامهتان کنارش بگذارید؟
حذفش نمیکنم چون برایش کار کردم، زحمت کشیدم، فکر کردم و مهر و علاقه گذاشتم. پشت صحنهاش را مثل همه فیلمهایی که کار کردهام، دوست دارم. معمولا چند روز آخر کار حالم بد میشود، چون با گروه انس و الفتی گرفتهام که دارد تمام میشود. این صمیمیت را دوست دارم. صبحها که از خواب بیدار میشوم، خوشحالم با جمعی کار میکنم که همه یارانم و فرزندانم هستند. به هر حال چیزی خلق میشود که نمیشود آن را نادیده گرفت. به نظرم حرفهای که ما داریم بهترین حرفه دنیاست؛ چون دیروزمان با امروز یکی نمیشود، امروزمان هم با فردا یکی نیست. به همین دلیل هر کدام از کارهایی را که انجام دادهام دوست دارم.
شروینه شجریکهن / جام جم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم