در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سرگرد شهاب و دستیارش به خانه حسن که طبقه بالای یک بنگاه معاملات ملکی بود، رفتند. در ورودی آپارتمان باز بود آن دو وقتی وارد شدند، خودشان را در برابر صحنهای غیرمنتظره یافتند. خانه کاملا به هم ریخته بود. فرد یا افرادی آنجا را زیر و رو کرده بودند. کارآگاه شکی نداشت این تفتیش کار قاتل یا قاتلان است و به احتمال زیاد آنها دنبال سند و مدرک میگشتند شاید هم به جستجوی محموله مواد مخدر آمده بودند. ستوان ظهوری بیاختیار به رئیساش گفت: «باید بفهمیم حسن از ساعت آزادی تا زمان قتل با چه کسانی ملاقات کرده است.»
شهاب نگاهی به او انداخت و جواب داد: «اگر میشد این را بدانیم که قاتل الان توی مشتمان بود مساله این است که از کجا باید چنین موضوعی را بفهمیم».
ستوان سکوت کرد و گوشهای ایستاد، اما کارآگاه در میان اسباب و اثاثیه واژگون شده و نامرتب به جستجو ادامه داد و یک ساعت تمام سرش را با این کار گرم کرد. آخر هم دست خالی ماند. خسته شده بود، اما آنچه بیشتر آزارش میداد کلافگی ناشی از شکست بود. بعد از گذشت سه روز از قتل هنوز هیچ ردپایی از قاتل به چشمش نخورده بود. او دستیارش را مامور بازجویی از کارکنان بنگاه املاک کرد تا شاید آنها بتوانند کمکی کنند. خودش هم گوشهای روی صندلی شکستهای نشست تا خستگی درکند. هنوز دو دقیقه از رفتن ظهوری نگذشته بود که کسی زنگ آپارتمان را به صدا درآورد. شهاب آیفون را جواب داد. پستچی بود و نامهای سفارشی برای حسن آورده بود. کارآگاه بدون این که به روی خودش بیاورد حسن مرده است، پایین رفت و بسته را تحویل گرفت. آدرس فرستنده جایی در خیابان هنگام تهران بود. شهاب بسته را باز کرد. یک سیدی زردرنگ داخلش قرار داشت. شهاب شتابان از پلهها بالا رفت و سعی کرد تلویزیون و دستگاه دیویدی را راه بیندازد تا فیلم را تماشا کند. حسی به او میگفت تمام اسرار جنایت در این سیدی نهفته است. در همین هنگام ستوان هم وارد شد و به شهاب گفت: «هیچ چیز نمیدانند».
سرگرد شانه بالا انداخت و دکمه کنترل را زد. فیلم بیکیفیت بود و تصویر چند لحظه اول بشدت میلرزید فقط صدای ناواضح زن و مردی شنیده میشد که میگفتند و میخندیدند. بعد که تصویر شفاف شد شهاب و ستوان از تعجب، سکوت کردند. فیلمی خصوصی از یک زن و مرد بود. مرد همسن و سال مقتول به نظر میرسید، اما زن خیلی جوانتر بود. کارآگاه تلویزیون را خاموش کرد و به دستیارش گفت: «زودتر راه بیفتیم باید ببینیم این دو نفر کی هستند».
زن و مرد در فیلم یکدیگر را مجید و آزاده صدا میزدند، اما این برای افشای هویتشان کافی نبود. باز هم باید از آلبوم مجرمان سابقهدار کمک میگرفتند تا بلکه تصویری از این دو یا لااقل یکیشان پیدا کنند. این کار زمان میبرد و تا ظهر روز بعد طول کشید تا دو همکار بفهمند مردی که در فیلم است «مجید کامرانیزاده» نام دارد و او نیز ماننده مقتول مردی سابقهدار است با این تفاوت که فقط یک بار در سال 81 به اتهام سرقت زندانی شده و بعد از آن ظاهرا خلافی انجام نداده یا این که گیر نیفتاده بود. نشانی خانه او در پرونده وجود داشت البته اگر مجید تا حالا خانهاش را عوض نکرده باشد. در آخرین لحظاتی که شهاب خودش را آماده میکرد تا اداره را به مقصد منزل مجید ترک کند، ستوان خبر تازهای به او داد. «آزاده» سال پیش با پریدن از روی پل عابر پیاده خودکشی کرده بود. شهاب با شنیدن خبر میخکوب شد و ترجیح داد قبل از هر کاری سراغ خانواده این دختر برود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: