دلبرانه‌های ایران از نگاه محمد صالح‌‌علا

توری برای دیدن چهره هموطنانم

اراک یکی از زیباترین شهرهای عالم است به خاطر زیباترین آسمان، زیباترین ماه و زیباترین خورشیدش. ما در اراک پایین کوهی به نام کوه مستوفی زندگی می‌کردیم. کوه مستوفی هم یکی از متواضع‌ترین کوه‌های عالم است که شب و روز با ما زندگی می‌کرد. کوه یکی از اعضای خانواده ما شده بود. یکی از حیرت‌انگیزترین کوه‌های دنیا بود که خیلی نرم بود. تاکنون کوهی به این نرمی ندیده‌ام. جز زمستان‌ها همیشه قهوه‌ای رنگ بود. یک رود پرآب و زلال با نغمگی زیبا هم در کنار ما جریان داشت.
کد خبر: ۵۳۸۲۱۴

در اراک بازار و چارسوقی هست که ماه محرم آذین می‌شود برای دلبرانه‌ترین نمایش‌های تعزیه. در نزدیکی اراک آب چپقلی هم هست. می‌دانید که نخستین مکتوب بشری که در بین‌النهرین پیدا شده اثری است به نام گیلگمش. او و دوستش به دنبال حیات جاوید بودند که به نظر من حیات جاوید همین آب چپقلی است.

من چند سال در اراک درس می‌دادم. هیچ میراث فرهنگی از آنجا در خاطرم نیست. مگر مردم بسیار باهوش و امیرکبیر و رضا مهدوی نویسنده و البته میوه‌ها و انگورهای خوشمزه و البته مشهورترین خوراکش،‌ آبگوشت که خیلی خوشمزه است.

من در بیشتر کودکی‌ام به یک نوع خیالات خوش‌خیم مبتلا بودم و بیشتر عمرم را به دلیل یک ناخوشی در بچگی در بستر سپری کردم. معمولا تا سپیده بیدار بودم و خیالبافی می‌کردم. خصوصا با آن چراغ کم‌نوری که مادرم روشن می‌کرد و سایه‌های لرزانی که ایجاد می‌شد. بادهای زمستانی که بند رخت مادر را در ایوان تکان می‌داد من لباس‌ها را تن سایه‌ها می‌کردم. سال‌ها با موجودات وهمی‌ام معاشرت داشتم. اگرچه یک پزشک ارمنی به پدرم گفته بود که وقتی 15 سالش بشود، خوب می‌شود... بماند... .

ما یک خانه کوچک با حوض سنگی و یک درخت انجیر در گوشه آن داشتیم. درختی که بی‌برگ بود و برهنه و برخلاف همه درخت‌های دنیا خیلی دیر سبز می‌شد. درخت بسیار نحیف و ضعیفی که به جای بهار، تابستان سبز می‌شد و هرچند سالی چند میوه ریز می‌داد... آن درخت شبیه من بود.

بدون هیچ دلیلی برای گفتن، من به شهرهای مختلف ایران رفته‌ام و در هر کدام یکی دو سالی زندگی کرده‌ام. یک سال شیراز بودم، شیراز بهشت بود. البته من هیچ وقت بهشت نرفته‌ام. ولی آن بهشتی که بعضی در خواب دیده‌اند و از آن تعریف می‌کنند، شبیه همین شیراز است. شورانگیزترین دیدنی شیراز بهار شیراز است و آن نسیم‌هایی که در شهر پرسه می‌زند و بوی خوش بهار نارنج را در کوچه می‌پراکند. بهار در شیراز معنا می‌دهد. ما ساکن محله گود عربان بودیم و آنجا هم محله‌ای به نام حسن گدا داشت که مردمانش بسیار خوشبخت بودند. اصلا مردم شیراز واقعا دیدنی هستند. به نظرم خیلی خوب است که آدم برود شیراز و فقط بنشیند و چهره‌های هموطنانش را نگاه کند. صورت سبزه و چشم و ابروهای مشکی و موهای پیچ‌دار و البته آن لهجه دلبرانه را بشنود. شیرازی‌ها فارسی را با یک قاشق غذاخوری دلبرانگی و مهربانی قاطی کرده‌اند و با آن کاکویی که آخر جمله‌هایشان اضافه می‌کنند و آن «او» زیبایی که آخر جمله‌هایشان می‌گویند، عجیب دل می‌برند. بیایید تور بگذاریم برای شیراز و برویم چهره‌های زیبای شیرازی‌ها را ببینیم و لهجه‌هایشان را بشنویم و البته آن عطر سبزی‌های تازه و نان سنگک خوشمزه و تربچه‌های خیلی قرمز و آوازهای سوزناک دشتی و شاه چراغ و مسجد جامع و... عجب معماری غافلگیرکننده‌ای دارد این شیراز... البته به خیابان زند هم برویم جایی که پر از دکان‌های عرق‌فروشی است، عرق‌های مجاز و خوشمزه.

من در بزرگی‌هایم هم برای اجرای تئاتر چند بار به شیراز رفته ام و هنوز هم بعضی شب‌ها یک دستم را از خوابم بیرون می‌گذارم به این امید که کسی دست من را بگیرد و ببرد شیراز.

مدتی هم برای کار به اصفهان رفته‌ام. حیف که اصفهان اینقدر بزرگ شده که نمی‌توان آن را بغل کرد. چه بگویم از این زیبا شهر؟

البته سال‌ها هم نشتارود زندگی کردم. جایی است در مازندران و من کنار یک رودخانه بودم. خانه من یک سمتش جنگل بود و یک سمتش دریا. رودخانه هم شب و روز آنجا می‌آمد و می‌رفت. خاطرات زیادی دارم از این شهر طبرستانی و ترانه‌هایی نوشته‌ام. مثل آن ترانه‌ام که آقای فریدون آسرایی خوانده‌اند: تو یه دستم جنگل‌/‌ تو یه دستم دریا‌/‌ ماه می‌یاد تو خوابم‌/‌ خرده‌ریز رویا‌/‌ تو یه دستم سایه‌/‌ تو یه دستم آفتاب‌/‌ می‌چکه در ایوان‌/‌ چکه چکه مهتاب... ماه می‌یاد تو خوابم‌/‌ می‌کنه بیدارم‌/‌ از سحر تا مست تو‌/‌ تا دم افطارم.

و اما تهران...

وقتی داریم از تهران حرف می‌زنیم انگار داریم از همه جای ایران حرف می‌زنیم. تهران از سال‌های جوانی تا امروزم غیرقابل قیاس است. تهران شهر سر به هوایی است. برج‌ها و آپارتمان‌هایی دارد که در رقابت برای این که سر به هوا باشند، از هم جلو می‌زنند و بالا می‌روند.

یکی از دیدنی‌ترین چیزهای تهران دانش و معرفت است. تاریخ ما را که ورق بزنید، غول‌ها بیشتر در شهرها هستند. تهران شهر نحله‌های مختلف در حوزه‌های مختلف دانش و هنر و فرهنگ شده است. پایتخت دانشی کشورمان است که در آن اهل خنیا و موسیقی و تئاتر و نشریات زندگی می‌کنند.

البته در کنارش شوربختانه نوع‌های پلاستیکی هم هست. اصلا من نمی‌دانم چرا بعضی‌ها گل پلاستیکی می‌فروشند؟ چه کار موهنی! در تهران هم کنار این اصیل‌ها، هنر پلاستیکی و ترانه پلاستیکی و ماهواره پلاستیکی و تئاتر پلاستیکی و مجله پلاستیکی و حتی معماری پلاستیکی داریم. مثلا همین چهارراه حسن‌آباد که ساختمان‌های قدیمی‌اش را خراب می‌کنند و ساختمان نو می‌سازند و بعد دست‌ساز آن ساختمان‌های قدیمی را در کرج می‌سازند و برایش بلیط می‌فروشند و مردم هم اتفاقا صف می‌ایستند برای دیدنش!

من می‌دانم آدم‌هایی که از ایران رفته‌اند شب‌ها برای تهران گریه می‌کنند. کوچه‌های تهران بسیار دیدنی است. مثل کوچه آشتی‌کنون یا آن کوچه‌هایی که روی دیوارش می‌نویسند: سر این خط را بگیر و برو. سر خط را هم که بگیری به یک جای شریف می‌رسی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها