نگاهی جدی و کاری دارد و دستهای کار کشتهاش هنوز در کوبیدن میخهای ریز کفش خطا نمیکند.
بر دیوار پشت سرش به سالخوردگی خودش عکسهایی نصب شده است که انگار زمان را در خود منجمد کردهاند.
سیدیحیی توی آن عکسها اول نوجوان و بعد جوان است. سید یحیی قدکشیده و بزرگ شده وهرچه سال و ماه دیده، دستانش ورزیدهتر شده و امروز اگرچه قد و قامتش تحلیل رفته، مثل یک تنه درخت، سالخورده اما استوار است، ولی مغازه کفاشیای که در عکس جاودان شده به همین کوچکی امروز است و جز این که کثیفتر شده و سالهاست رنگ نویی به خود ندیده ، تغییر دیگری نکرده است.
سیدیحیی گلاب، نگاهی جدی و کاری دارد، از آن نگاههای کمیاب در میان نسل امروز. او یکی از بزرگان محله خواجه نظامالملک است که خیلیها از وقتی به خاطر میآورند آنجا مقابل در ورودی مغازه دوازده متریاش مشغول کفاشی بوده است.
سید یحیی نه دنبال بیمه است، نه بازنشستگی و نه حتی میخواهد کسی او را تحت پوشش چتر کوچکش بگیرد و منت بگذارد که آن زیر جا میشود یا نه!
او همین الان هم سایه سر خانوادهاش است و گرچه خسته شده، اما از نفس نیفتاده.
کفاش محله خواجه نظام اصالتا کرمانشاهی است و همانطور که از اسمش برمیآید اجدادش در این شهر گلابگیری میکردهاند.
یکی از روزهای سرد زمستان در مغازهاش با او ملاقات میکنم و از او میپرسم: «میتوانم با شما مصاحبه کنم؟»
و او بیآن که توضیحی بخواهد خیلی جدی میگوید: «اگر برایم خرجی ندارد، بله!»
به عنوان اولین سوال از او میپرسم.
چند سال سابقه کار دارید
و از جوابش جا میخورم؛
127 سال.
چطور حاج آقا؟ مگر شما چند سالتان است که 127 سالش را کار کردهاید؟
من 83 سال دارم و 60 سال است این مغازه را میگردانم. از شش سالگی شروع به کار کردهام و 77 سال است روز کار میکنم و اگر کار در شیفت شب را هم دو برابر حساب کنید 25 سال شب کاری داشتهام که روی هم میشود 127 سال.
یعنی از همان شش سالگی وارد کار کفاشی شدید؟
ببین بابا جان قدیمها مثل امروز نبود که بچهها را از این مدرسه به آن کلاس و از آن کلاس نزد آن یکی معلم بفرستند. همین که بچه میتوانست راه برود و دست راست و چپ را بشناسد پدر دست او را میگرفت و از این مغازه به آن مغازه میبرد تا جایی دستش را بند کند.از مغازه آهنگری به مسگری، از لحافدوزی به خیاطی و نجاری و... سرنوشت بچگی ما هم در یک مغازه سریدوزی زنانه چال شد.
وقتی بیست و سه ساله شدم برای خودم سرقفلی این مغازه را خریدم و مشغول کار کفاشی شدم.
به کفاشی علاقهمند بودید؟
نه، هیچ وقت علاقهای به کفاشی نداشتم، اما مرد باید کار کند و این کار پیش پای من گذاشته شد.40 سال کفش نودوز مردانه بودم و گاهی زنانه هم میدوختم. بعد از آن هم چون مردم دیگر کمتر کفش دستدوز میخریدند و کارخانهها رونق پیدا کردند کار تعمیر کفشهای مردم را انجام میدادم. اما همین کار هم دیگر رونق زیادی ندارد و کفاشهای کمی هستند که هنوز کار میکنند.
من هم مغازه را به فروش گذاشتهام و خدا خدا میکنم بتوانم کار را روزی تمام کنم.
چند تا نوه دارید؟
زیادند. پنج دختر و یک پسر دارم که هر کدام پنج شش بچه دارند و بعضیهایشان هم ازدواج کردهاند و بچهدار شدهاند و الان نتیجه هم دارم. اگر زمانهای قدیم بود که مردم زود ازدواج میکردند نبیره و ندیدهام را هم دیده بودم.
از این خانواده بزرگ کسی نیست که کمک کار شما شود و هم کار را بچرخاند و هم این حرفه را حفظ کند؟
بچهها نه تنها توی این کار نیستند و نمیآیند، بلکه گرفتاری پسرها و دخترها را هم باید من رفع کنم. مثلا یکی از نوههایم دارد لیسانس میگیرد و همین ماه 750 هزار تومان برای ثبت نامش دادم. متاسفانه پدرش کاری نیست و چرخش نمیچرخد.
کار و بار چطور است؟
خدا را شکر! اما نمیتوانم بگویم راضی هستم. به هر حال باید چرخ زندگی بچرخد. آن روزها که مردها میرفتند و شب را در کافه و رستوران میگذراندند من شب پشت این سندان جان میکندم میخ به کفشها میکوبیدم و میدوختم. حالا که همه سفر میروند باز هم کار من همین است. فردا هم تعطیلی است و من باید کار به مشتری تحویل بدهم.
همسرتان هنوز در قید حیات هستند؟
بله، ایشان زنده و سرحال است خدا را شکر.
به شما نمیگوید بیا بازنشسته شو تا این سالها را کنار هم و در سفر و زیارت و سیاحت و استراحت بگذرانیم؟
نخیر! اتفاقا چند هفته پیش یک مشتری پیدا شده بود که مغازه را بفروشم، اما نگذاشت. گفت میآیی خانهنشین میشوی، دعوایمان میشود. مرد باید تا زنده است سر کار برود.
برای جوانترها چه صحبتی دارید؟
یک انسان تا فعالیت نکند به جایی نمیرسد. هرکس باید در حد توان و طبق لیاقت و معلومات خودش کار کند نه این که تا لنگ ظهر بخوابد و بعد بلند شود داد بزند: «مامان نون خریدی صبحونه بخورم؟» اگر روز تعطیل باشد و مرد بیکار هم که باشد باز مرد خانه است و باید صبح زود بلند شود و برای خانواده نان و مایحتاج را تهیه کند نه این که تن پروری کند. کسی از تنبلی به جایی نمیرسد. به هر عنوان و هر شکلی کار کردن بهتر از بیکاری است.
ماندانا ملاعلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم