آب نبات چوبی های بی تاثیر

با خودش تکرار می کرد «چقدر ملال آور!» زندگی در جریان بود، ثانیه ها قطره قطره به رود فردا می ریختند، حواسش نبود که ساعت شنی زمان با چه سرعتی دارد خالی می شود.
کد خبر: ۵۳۳۸۴
وسط جنگل ایستاده بود و دنبال درخت می گشت. دلمشغولی ها مثل ابر آمدند، روی روشنی خورشید زندگی اش را گرفتند. زیر سایه دلمشغولی ها معطل شد، زمان ، ثانیه ها، ساعت شنی ... بعد با خودش گفت: «زندگی یعنی معطلی! یعنی مکث!» سالهای سال همان جا ایستاد. آیینه چروک برمی داشت و او حواسش نبود. بعضی وقتها، آنقدر درگیر پیرامون زندگی می شویم که از یاد می بریم زنده ایم ، که فراموشمان می شود این نفس کشیدن ها از سر عادت نیست، که می رویم سراغ خرده ریزها و فراموش می کنیم بارانی که می بارد لحظه های ما را هم می شوید و با خود می برد.
یادم نمی رود استادی که می گفت : جوانها ایستاده اند بالای تپه ای و از دور چشم دوخته اند به هواپیمایی که ذره ذره به آنها نزدیک می شود و قرار است آنها را سوار کند و با خود ببرد، اما هواپیما در چشم برهم زدنی از برابر چشمهایشان می گذرد.
جوانها خیال می کنند زندگی ، آن هواپیمایی است که ذره ذره به آنها نزدیک می شود؛ ولی آدمهای سالخورده می گویند زندگی همان لحظه چشم بر هم زدن است.
حالا توی جهانی با ابزارها و وسایل هر روز متفاوت تر از دیروز، آدمها لای پیچ و مهره ها دست و پا می زنند، به دلخوشی های کوچک و بزرگ پیوند می خورند و برای پر کردن تنهایی شان روی در و دیوار اتاقشان عکس می چسبانند. آدمها دور و برشان را نمی بینند، ولی آدمک ها همه زندگی شان را پر می کنند.
آدمک ها، عروسک ها، صورتک ها... حس پیوستن به دلخوشی های ناچیز، حسی شبیه به لیس زدن یک آب نبات چوبی برای رفع گرسنگی است. شاید اگر دنیا مجال بیشتری بود، شاید اگر قطار زمان با سرعت نور از کنارمان نمی گذشت و ما را جا نمی گذاشت ، شاید اگر به دنیا آمده بودیم تا فقط از دور دستی تکان بدهیم و بگذریم ، شاید اگر دغدغه ای غیر از یک جا ماندن نداشتیم ، آن وقت دلمشغولی ها می شدند خود زندگی ، آن وقت می شد انتظار داشت آدمهای زیادی با آب نبات های چوبی سیر شوند و سرگرم باشند؛ اما الان که خورشید سهمی از لحظه هایمان را می سوزاند، باران بخشی از زندگی مان را می شوید و برف روی زمان از دست رفته را می پوشاند، چه نیازی به این همه درنگ است ؛
آن هواپیما در چشم بر هم زدنی از مقابل چشمانمان خواهد گذشت و ما وقتی به خودمان می آییم که جز رد سفیدی از آن در آسمان باقی نمانده است... ایستاد مقابل آیینه و بعد چشم دوخت به آن خطهای ریز و درشت پای چشمش ، پوست صورتش را از هر دو طرف با دست کشید تا آن خطوط کمرنگ شوند.
یادش افتاد، جوانی اش... همین دیروز...! با خودش تکرار کرد: «زندگی فقط یک بار اتفاق می افتد.»

مریم نوابی نژاد
navabinezhad@jamejamonline.ir

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها