موهایی از جنس فولاد

ایرج هفت اتومبیل را به موهایش بسته و با تمام قوا سعی می‌کند آنها را به جلو بکشد. یک لندکروز، یک سمند، دو پژو و سه دوو اتومبیل‌هایی است که همکاران او آنها را با سیم بکسل به موهایش بسته‌اند و حالا نوبت آزمایش است آزمایشی که برای ایرج به قیمت آبرویش تمام می‌شود چرا که صدها تماشاچی در سالن نشسته و منتظر هستند ببینند ماجراجوی ملایری موفق به انجام این کار می‌شود یا نه؟!
کد خبر: ۵۳۰۱۵۰

زور در خون ما بود

نسل اندر نسل آدم‌های پرزوری بوده‌ایم و هستیم. پدرم شیرمحمد تا همین اواخر با گردنش چوب‌های کلفت درختان را می‌شکست.

ایرج ملایری این را می‌گوید و ادامه می‌دهد: پدرم بود که مشوق من در این حرفه شد. او که متوجه قدرت فوق‌العاده من شده بود یک روز صبح زود مرا از خواب بیدار کرد و به زورخانه برد. آن موقع تازه 12 سال داشتم اما قد و هیکلم از دوستانم سر بود و مچی نبود که آن را نخوابانم.

زندگی ایرج از همان روز دگرگون شد. او که نمایش قدرت باستانی‌کارها را می‌دید عاشق میل زدن شد و کم‌کم سراغ سنگین‌ترین میل‌های زورخانه رفت و آنها را دور سرش چرخاند.

او بزودی پایش به مسابقات کشتی باستانی باز شد و چیزی نکشید که سری میان سرها درآورد و اسم و رسمی در میان باستانی‌کارها به هم زد.

اما این چیزی نبود که مرد جوان را راضی کند. ایرج از این‌که در مسابقات کشتی باستانی پشت بقیه را به خاک می‌مالید خوشحال بود، اما دنبال چیز دیگری می‌گشت: ماجراجویی.

عشق معرکه‌گیری

معرکه‌گیرهای زیادی به ملایر می‌رفتند و با پهن کردن بساط مردم را دور خود جمع می‌کردند. آنها زنجیر پاره می‌کردند، زیر وانت می‌خوابیدند تا ماشین از روی‌شان رد شود و انواع و اقسام مارها را از داخل سبد خود بیرون می‌کشیدند و آن را جلوی چشم تماشاچیان انداخته و از زهر کشنده جانور می‌گفتند.

همین کارهای عجیب و غریب بود که ایرج را شیفته خود کرد. با شاگردی پیش معرکه‌گیران فوت و فن کار را یاد گرفت.

مدتی طول کشید تا ایرج به قدرت عجیب موهایش پی برد: پدرم بود که این موضوع را فهمید. او از من خواست موهایم را بلند و از آنها برای کارم استفاده کنم. چیزی نگذشت که توانستم یک موتورسیکلت را با موهایم بکشم بدون این‌که یک تار از سرم کنده شود. از این قدرت موهایم خوشحال شدم و آهسته آهسته با آن چیزهای سنگین‌تری را می‌کشیدم. از پراید شروع شد تا هفت ماشین.

ایرج موفق می‌شود

جمعیت در حال تشویق ایرج است. رگ‌های گردن او بیرون زده و از فاصله نزدیک بخوبی پیداست. فشار زیادی هم به شانه‌ها و پاها و از همه مهم‌تر موهای او وارد می‌شود. کم کم چرخ‌های لندکروز به حرکت در می‌آید و بقیه اتومبیل‌ها که با سیم بکسل به آن وصل شده است مجبور به تبعیت از آن می‌شود. سالن منفجر می‌شود و تماشاچیان بالا و پایین می‌پرند.

ایرج که استارت را زده دیگر هر چه زور دارد خرج می‌کند و هفت اتومبیل را چند متری جلو می‌برد و بعد زانوهای خود را روی زمین می‌اندازد و نفس‌اش را که چند ثانیه‌ای در سینه حبس شده بود، پرفشار بیرون می‌راند. در بین حضار شگفت‌زده چند نفری هم هستند که هیچ واکنشی نشان نمی‌دهند، گویی از قبل می‌دانستند ایرج از پس این کار برمی‌آید همسر ایرج و شقایق دختر خردسالش از جمله این افراد هستند.

کشتی با گرگ و خرس

شقایق کشتی‌گیر است اما نه کشتی معمولی. ایرج می‌گوید: وقتی از قدرت بدنی بالای دخترم مطمئن شدم یک توله گرگ را به مبلغ 40 هزار تومان خریدم و کشتی گرفتن با آن را به دخترم یاد دادم. شقایق عاشق این کار بود و طولی نکشید که یاد گرفت چطور پشت گرگ را به خاک بمالد. خود من هم البته به نوعی با این گرگ ورزیده شدم و به جای کشتی گرفتن با او دستم را در دهانش فرو می‌کردم. آنهایی که گرگ‌ها را می‌شناسند می‌دانند این جانور آرواره‌های قوی دارد و می‌تواند با یک فشار دستان آدم را خرد کند اما این ریسکی بود که باید می‌کردم و کردم و موفق هم شدم.

این گرگ از آن به بعد یک پای ثابت برنامه‌های ایرج شد. او جلوی چشم مردم دستش را تا نزدیکی‌های آرنج در دهان جانور می‌کرد و بیرون می‌کشید. بعد از مدتی دیگر به یک گرگ اکتفا نکرد و جانور وحشی دیگری هم به برنامه او اضافه شد، این بار خرسی 300 کیلویی.

رفیق تیرآهن باز

«به مرور کار خودم را توسعه دادم و خوردن آتش را هم شروع کردم مشعل را تا آخر در دهان خود فرو می‌کردم و نه تنها نمی‌سوختم بلکه آن آتش را بیرون می‌دادم و تماشاگران را یاد اژدها می‌انداختم.

مدتی بعد هم یک موتورسیکلت را به تیمم اضافه کردم و موفق شدم آن را برای دقایقی روی پیشانی‌ام نگه دارم بدون این‌که به گردنم آسیبی برسد آخر ماشاءالله گردن که گردن نیست.»

به مرور ایرج یکی از دوستان خود به نام اسماعیل را نیز به گروهش اضافه کرد. اسماعیل هم که تخصصش در زمینه تیرآهن بود یک تیرآهن 18 را روی گردنش می‌گذاشت و از هر طرف آن سه نفر آویزان می‌شدند یعنی اسماعیل حدود 600 کیلو وزن را روی گردنش بار می‌کرد ولی گردن او نه تنها عیب نمی‌کرد یا نمی‌شکست که تیرآهن بعد از مدتی خم می‌شد.

بعضی مواقع شانس می‌آورم

اما این ماجراجویی‌ها چندان بی‌خطر هم نبوده و گاهی خطر از بیخ گوش مرد جوان گذشته است: یک بار برای اجرای نمایش موتور یک لوله چهارمتری را هم به کارم اضافه کردم. به این ترتیب که ابتدا یک موتور سیکلت را از این لوله آویزان کردم و بعد لوله را روی پیشانی‌ام گذاشتم.

وسط نمایش بودم که یک‌مرتبه لوله شکست و موتور به سمت سر من آمد. من هم که متوجه موضوع شدم به سرعت خود را کنار کشیدم و موتور به زمین خورد و داغان شد. یک بار هم که جلوی جمع پشتک می‌زدم یک مرتبه میان زمین و آسمان سرم گیج رفت و محکم با فک روی زمین آمدم.

فکم خیلی درد گرفت و پیش پزشک رفتم. به من گفت هرکس دیگری جای تو بود فکش می‌شکست. شانس آوردی که فک‌های محکمی داری.

ایرج همچنان در حال ماجراجویی است و قصد هم ندارد کار خود را تعطیل کند. او می‌گوید: می‌خواهم کارهایی را در ایران بکنم که تا به حال کسی انجام نداده است. این بزرگ‌ترین آرزوی من است. (جام جم - ضمیمه تپش)

زهرا جعفری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها