در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تو که نمیدانی؛ از همه چیز عکس میگیرم، قاب میکنم روی بیکسیهایم تا قهقهههای تمامشدهام لابهلای یک کتاب پیدا شود.
باور نکن، ولی «نمیدانم چرا»هایی که اعتراف میکنم، متهمم کردهاند به لجبازی، به بچگیهایی که اصلا یادم نمیآید. انگشتهایشان آنقدر به من اشاره دارد که ناخنهایشان روی اعصابم خرد میشود. تو حتی تناسخ اینروزها را بلد نیستی. دستت که رو میشود خودت را بههرراهی میزنی تا رد پایت گیجم کند. من هنوز هم به تمام لحظههایم چند روز آرامش بدهکارم. تقصیر تو نیست، من خودم را به تو دادم و رفتم.
نرگس، عاشقترین ستاره
اینم چشمهکه تو داری؟!
برگرد! میخواهم اشکی که درون چشمهایت لانه کرده را ببینم. تو آن طور که نشان میدهی تودار نیستی. یقین دارم با دیدنم سیل بر پا میشود!برتینا
بفرما! چش نیس که... چشمهسسسس! خروشانرود و سیلابخییییز!
خااااطرکه عزییییز بااااشد...
گفتند عاشق شدن گناه است، گناه اشکهای مرا چه کسی به گردن میگیرد؟ گفتند هوس است، اگر هوس است چگونه این همه مدت دور ماندهام؟ گفتند دیوانگیست، دیوانة عالم منم... دیگر چه؟ عشق دروغ است، بهانهایست برای گریستن... کاری به راست بودنش ندارم.
گفتند عشق بد است، دوستش داشته باش.
دوستش خواهم داشت تا زمانی که فراموشش کنم خلاف یک عاشق. گفتند عشق کثیف است، پرهیز کن. پرهیز کردم، نه از عشق، پرهیز کردم از دیدن معشوق. [...]گفتند خاطرهاش کن و از خاطرت حذف کن، خاطرهاش کردم اما در خاطرم ماند.
اسکلت بستنی
کتابِ چن جلدی
گاهی به آدمهایی میرسی که با آنها «نقطه سر خط» معنایی ندارد! ناخودآگاه، تمام دفتر هستی را پر میکنی از یادشان!
ریحانه طالبی از چمگردان
آی گفتیییی! از این آدما، همینا که اینجوریاندهاااا، همینا، همینجوری رد نشو! هر کدوم یه شخصیت از فارنهایت چهارصد و پنجاه و یکن!
ظرفیت
ای کاش قطار زندگی هم تابلوی «ظرفیت تکمیل است» داشت. آنوقت میدیدی که چگونه جایم را به دیگری میدادم و از قطار پرهیاهوی زندگی پیاده میشدم.
خیسِ بارون
میشنوی چی میگه؟ زندگی رو میگمهاااا... میگه: اشتب نکن! ظرفیت من تکمیل نمیشه به این زودی؛ ظرفیت آدماس که اگه کم باشه زودی تکمیل میشن و میرن، اگه زیاد باشه، میمونن و زندگیشون رو میسازن (گفتی جزو کدوماییییی؟!).
تصویر اولیه
هیچ فکرش رو کردی؟ میخوام بدونم اصلا یادت میآد اولین تصویری که توی دنیا دیدی چی بوده؟ اگه میدونستی، هیچوقت با اون چنین کاری نمیکردی. میدونی چی رو میگم؟ هه... خوب معلومه نمیدونی دیگه. باشه بهت میگم ولی قول بده وقتی شنیدی دیگه درست رفتار کنی. اون مادرت بود؛ اولین کسی که اشکات رو پاک کرد... ولی حواست رو جمع کن که تو اشکش رو در نیاری. باشه؟
مهدی کریمی، 15 ساله از اصفهان
ئووووه... چه شاااانسی دااااشتییییی تو! من اولین تصویری که دیدم یه آدمه بود با ماسک سفید جلو دهنش، آویزونمم کرده بود از دستاش و حالا نزن پشتم، کی بزن!! یکی هم پشت صحنه هی داد میزد: نزن، کشتیش، بیرحم، قاتل، خونآشاااام، زاااامبیییی!
حرف دل
سالها بود نشان میجستم از سرایی که در آن سخنی گفته شود از ته دل[...] من نشان را جستم و بدان پیوستم. چاردیواری بنامیدندش در گفتار که در آن بود سرایی از آجر و گچ که بگفتندش خانة بروبچ! محفلی بود آنجا، از محبت و صفا. اهل آن پر ذوق بود، بین آنها شوق بود. همگی حلقة زنجیر بُدند! از هیاهوی زمان دور بُدند! متصل میکرد آنها را به هم پاسخگو! بانمک، خوشدل و بلبل بود او! از نظر لوتی و دنیادیده، در کلامش سادهگو، فهمیده[...]. کیست تا در پی وسعت کوشد؟ که شدهست تنگ مکانِ «خانه»! نکند بگذری از آن ساده! بنمایید نظر ای مسئولان و گشایید گره از این یاران!
(ببخشید محترمان، من زیاد تو ادبیات سر رشته ندارم، ولی حرف دلم بود).
پیامک بدون نام
عوض این بیانات ادبی، برو اول یه نگاه به زیر کفشت بنداز! میبینی؟ دلِ منههاااا... که چون زبونی برا تشکر نداشتم زیر کفشت پهنش کردم! اگه کسی هم پرسید، بگو صداقت و سادگی حرفام بود که پاسخگو رو کُشت! (قاتل! بیرحم! زامبی!)
قصه بادکنکی
کاش حافظهام از تمام واژههای پر رمز و راز خالی میشد، جز آن دو واژهای که دلم میخواست به تو بگویم. کاش شاعر کودکانهها بودم نه شاعر شمع و شب و شکوه، تا آهنگین و بیکنایه، با چند مصرع کوتاه، لبخند را بر لبهای هر دویمان جاری سازم. کاش به جای آنکه در حضور تو سلام و احوالپرسی لهجهدارم فراموشم شود، گلوی پر از ایهام و استعارهام میخشکید.
چقدر بادکنک بچگانه با آمدنت در دلم به هوا خواست و چه بیرحمانه نیش زدم یک به یک آنها را. [...]و حالا پایان قصه: تو هستی و دو چشم حیرانت و من هستم و یک دنیا سکوت و ترانه و پروانه پس از رفتنت.
نسیم صبح از دورود
آدمرنگی
از خودم خندهام میگیرد. ببین از کجا به کجا رسیدهایم: از کاغذهای کاهی و خودکارهای بیک، به صفحههای سیاه کلیدهایی که واژههای مجازی را یدک میکشند!
یادت میآید کاغذهای رنگی را که در بچگی عاشقشان بودیم؟ زمانه تغییر کرده است؛ آدمها رنگی شدهاند و کاغذها سپید.
عاطفه سوری، 27 ساله از کرج
موضوع به این قشنگی... چطو دلت اومد خراب خوروب بفرستیش؟! یه دس کشیدم رو زبون و شیوة بیانش بهتر شه... صاحابش راضیه دیگهههه؟ هوم؟ مرضیهس؟ آها عاطفهس! بپرس یهوخ عین کاغذای مچالهشده، ناراحت نشده باشه.
در مزایای عمل
در باغ خیالم تابلوی رؤیاهایم را نقاشی میکردم. ناگهان باران حقیقت شروع به بارش کرد و هر آنچه کشیده بودم را با خود شست و بُرد. من ماندم و بوم سفیدی که به من یادآوری میکرد برای رنگ بخشیدن به رؤیاها باید زیر چتر تلاش باشی.
نیما، از کرمانشاه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: